
به یاد مانی برای مانی ...
عقده شده توی گلوم نگفته های لعنتی
سر اومده صبر دلم مثل یه بمب ساعتی
صدای انفجار دل بغض زمینو می شکنه
خوب می دونم که مرگ من اخر عاشق شدنه
من قصه شکستنو خوندم تو گوش اسمون
صدای گریه هاش گذشت از اون ور مرز جنون
اشکامو هدیه میکنم به هرکی "رویای" منه
تو شهر اشوب دلش کوچه به کوچه ماتمه
دلم می خواد صدای من گوش فلک رو کر کنه
رفیق نا رفیقمو از اونجا در به در کنه
دلم می خواد تا نمک سفره ببنده راهشو
برق چشام شعله بشه بسوزونه نگاهشو
اه دلم کی میگیره دامنشو؟نمی دونم
اما فقط به این امید ترانه هامو می خونم
عقده شده توی گلوم ترانه های راستکی
خسته شدم از این همه دروغ و حرف الکی
اه ای خدا منو ببر...امانتی رو پس بگیر
برای جسم بی جونم...(۲) متر جا رو حتما بگیر!!
مانی این شعر رو 3 روز قبل از رفتنش سرود و رفت ...
--------
یادداشت : وبلاگ مانی رو درست در روز رفتنش پیدا کردم پر از اندوه بود و به لطف محمد تا امروز بیش از پیش با شعر و کلام و قصه اش آشنا شدم ، باری در شعر مانی اندوهی از عشق حاکم و است و ناکامی ! مانی را امروز بیش از همیشه دوست دارم زیرا این شعرش هم هوای من امروز است ...


