
حـقـیـقـت
( چند خطی پیرامون تضاد خواستنی ها با داشتنی ها )
در دنیایی که ما انسان ها پدید آورده ایم و وعده های او خواهد آمدی که ساخته ایم و امروز فرداهامان برای رسیدن " او " تنها فضایی از این دنیا باقی گذاشته ایم که گرگ ها ، درنده تر و بی شرمانه تر به رمه ما حمله کنند و در این میان یک مبشر لازم است که کلاه گوسفندان را به امید یک " او " بردارد که آن او ساخته و پرداخته و هماهنگ با ذهنیت ماهاست و از این طریق جیره خود را نزد گرگان این سرای دون بیشتر کند و عمر بی شرافتی را پایدار تر .
باری ! هر آنچه هست خود خواسته ایم و به گفته ی معروف فردوسی :
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
آری ، این خیانت دشنه ای بوده که خود بر تن خود فرو کرده ایم و به گفته بزرگی :
" در جامعه گوسفندی گرگها حکومت میکنند . "
آن روزکه مشت بر دهان مجسمه آزادی کوبیدیم ، به این فکر نکردیم که فرزندانمان برای باز پس گیری حقوق شان و برای رسیدن به پله اول چه تاوانی میدهند ! به این اندیشه نکردیم که آن آزادی سابق به شرط پشت پا زدن فرزندانمان به دنیا به آنها باز میگردد .
تنها گزینه پیش روی انسان سر در گم قرن ما ایمان آوردن به پوچی ماورا و وعده هایش است و سر خوش ماندن به گرمای انسان ساز محبت در همین دنیا ! آری باید ایمان آورد به قرن آهن و در ستیز با آهن سرد ، گرمای قلبهامان عصای دستمان گردد ! واین چنین است که میگویم :
"حقیقت تنها عدالت موجود در دنیاست "
زیرا آن که غنی است ، غنی میماند و غیر این تنها با غرض و مرض فردی ممکن است ! بهترینم ، به این بیاندیش که میتوان در حریر خوابید اما سریر تنت در عذاب و سروری غرورت فدای خوابی نا آرام لابلای حریر !
دوست من ! می توان غنی بود ولی غنی نماند ، این چیزی است که بسیاری بدان دچارند و درد بزرگی است که با معامله ای هم وزن حماقت میتوان درمانش کرد ! درد بودن دردی است که دنیایی از عواطف را به دوش میکشد ، عواطفی که بدون آن ها انسان با آهن سرد فاصله ای ندارد و قلبش گرمایی در مقابله با آن نخواهد داشت ! آنکه غنی است برای غنی ماندن باید بر احساساتش لگد بزند ، من که نمیتوانم !
آن روز که بر مجسمه آزادی لگد کوبیدیم ، باید نیک میدانستیم که آزادی از دست رفته ، انسانیت و استقلال و اقتصاد را از همه گرفت و در همین راه من و تو بودیم که برای اندکی آزادی که سلول به سلول مان بدان نیاز دارد باید پنجه به دیوار رسوایی بکشیم !
درد بودن ما دردی است که با فالش آفرینش در این دنیایی که بنایی کج بیش نیست ، همراه گشته و از من نوعی ، موجودی از نو آفریده که این بار آنچه میتواند باشد نیست ، بلکه آن است که باید بسازد ، آن گونه که در چنین گفت زرتشت آمده :
" سوختن در آتش خویشتن را خواهان باش ، بی خاکستر شدن کی نو توانی شد "
آری ، باید از خود بنایی نو بسازیم و یقین داشته باشیم که بیش از یک ناسزای ناب نیستیم ! از این روست که اندیشه من در جاده تنهایی های بودنم به این نقطه رسیده که :
" حقیقت ها تنها عدالت های دنیا هستند "
و مهم ترین ویژگی این حقیقت ها ، پیوسته بودن آنها و پیوند ناگسستنی بین آن هاست ، و اگر عدلی به چشم بشر نمیاید از این روست که حقیقت ها را نادیده میگیرد ، اگر با دیده باز به دنیامان بنگریم می بینیم که حقیقتی همواره با ماهاست که در به روی عدالت میبندد ! و اگر هردو را بخواهیم سر به رسوایی نهاده ایم و اینگونه است که آزادی از دست رفته معنا پیدا میکند !
" حقیقت تنها عدالت موجود در دنیاست "
مانا باشی !
یک ایرانی
9 شهریور 86
یادداشت : " نمیدانم کسی میخواند و میفهمد آنچه را که ذهن علیل من تراوش میکند ؟ شاید من هم باید برای سایه خود بنویسم و افکارم را برای خودم پنهان دارم تو چه میپنداری ، میفهمی مرا خط به خط ؟ یا چند خط در میان ؟ شاید هم چند صفحه در میان ؟ شاید هم قصه مرا به دور بیاندازی ... چه میدانم ! "


