تبليغاتX
گاهنوشت های یک ایرانی - چه بود و چه شد
2 Jun 2006
چه بود و چه شد

 

آنجا که این مام در اسارت پاییز بود ،  به جای اینکه به بهار پناه آورد به تنگنای زمستان پناه  آورد وحاصل آن شد : بسا روزگارننگین بسا شب هایی سخت مردمی که به جای قهقه های مستانه ،های های می کنند برای تازیان. آنجا که این مام در اسارت پاییز بود ملتی به پشت ابلهی خزیدند و از چاله به چاه افتادند نیاز ما برآورده نشد هیچ نیازی به نیازهامان فزون شد آنچه نامش آزادی بود پایان یافت  و ملتی دیوانه وار بدنبال آنچه داشته اند میدوند و ملتی دیگر فرار میکنند از دست خود و مردم . آنها که فراری اند روزی در پیش گاه عدل ، در روبروی جایگاه ایزد مهر خداوند آتش و آب باید سر خود را با شرم بر زمین بنهند و حتی دانه های عرق شرمشان هم من را آرام نمی کند!

جرم ما نداستن است ، آنچه که ما به دنیا فهماندیم امروز برایمان ممنوع شده است ما به تمام دنیا نشان دادیم که باید دانست و دانست .... این مام پیر فقط با بار علمی ما آزاد میشود . بیایید برای یک بار با خودمان روراست باشیم ، چرا گروهی از مردم ما باید در خرابه ها بخوابند ؟

آیا ما کمک نمی کنیم ؟ نه اینچنین نیست ما کمک به خودمان که می کنیم هیچ ، حتی به دیگر کشور های دنیا هم کمک میکنیم پس چرا ؟ چه کسانی باعث می شوند که این مام به این روز بیافتد ؟

وادی فرهنگ ، جایی که نیاکان من و تو ایرانی بنیان گذار آن بوده اند در جهان ، امروزه در ایران به سیاه چالی مبدل شده است ، که هرکه در آن پا می نهد تا دمادم نیستی میرود و هر از چندی نیست هایی هم یافت می شوند ، در آن روزگار که اروپاییان ، آرزوی ایرانی بودن داشتند ،ما خود فرهنگی را پایه گذاشتیم که آن فرهنگ و فلسفه سبب به وجود آمدن بزرگانی چون ولتر و کانت و هگل و غیره و غیره .... در اروپا شد ، ولی جالب آنکه در آن دوران کشیش ها و خاخام ها واژه ای تحت عنوان شرق زدگی را نساختند که به آنها که به سوی شرق میرفتند این واژه را تعلق بدهند اما امروزه این آخوند با ساختن واژه شوم بی محتوای غرب زدگی ساختاری منفی از غرب در ذهن فرزندان این مام بنا کرده است که این واژه را به هرکس که میبینند ،هدفی مبنی بر آشنایی با فلسفه غرب دارد تعلق می دهند و آن را کافر و ملحد و ... می شمارند ، جالب آن که پی دلیل و پاسخ نمیگردند که چرا فلان نفر به خدا ایمان ندارد یا مثلا چرا آن کس با اسلام به ستیز است ! و این قصه جالبتر میشود ، زمانی که می بینیم در اروپای دوران انکزیسیون دادگاه گالیله که امروزه شرم آورترین دادگاه آن دور شناخته میشود بر پایه بحث بنا بود و قاضی دادگاه از گالیله دلیل حرفهایش را میپرسید ، آری این در شرایطی است که ما میبینیم امروزه در ایرانمان بعضی را حتی بدون حکم دستگیر میکنند و کسی مثل جهانبگلو را دستگیر میکنند و تا چند روز خبری از دستگیری این فیلسوف را منتشر نمیکنند !

آری ، چشم شقایقها نگران است ، که مبادا توسن تگرگ بر مسیر ذهن آنها بتازد و فصل طلایی هم آغوشی را به حصار تنگ خاموشی مبدل سازد .... آن گروه که دیروز به خاطر ایران شهید شدند و شقایق لقب گرفتند امروز نگران آنند که مبادا خونشان پامال شود و رد پایشان لقب ننگ بگیرد ، نگرانند برای من وتو که فرزند آنانیم در این روزگار سخت تنها ایزد مهر میتواند میهن من را زنده نگه دارد ، تنها اوست که باید مهر خود را به دل بت پرستان بتاباند و ما را از شر این تازیان ناپاک رها کند ....

آنروز بهار آمد ولی به وزش بادی از درون خود بند بود و تا غروب نپایید و تن به پاییز داد ... آری ما با این انقلاب چیزی به دست نیاوردیم که هیچ ، بلکه آنچه را که داشتیم هم از دست دادیم ، حداقل چیزی که ما از دست دادیم آزادی بود ، آنچه که امروز هیچ از آن باقی نمانده . در پس بازی که این آخوند با نام خاتمی با مردم کرد و نگذاشت آن مرد حرف خود را بزند ، دیگر این مردم به همه بدبین شده اند . حق هم دارند ، زیرا از سویی با مردی که حاصل انقلابشان بود بازی شد و از سوی دیگر رضا پهلوی که ادعای حکومت هم دارد شب تا صبح با ژست های هالیوودی برای مردم نامه مینویسد و حوادث را نقد می کند ... ما نیازی به نقد نداریم نیاز ما به دانش است به دانش مردانمان است ، نیازی که امروزه بیداد میکند ، نیاز ما به فریاد است به هنری که آزادانه بخواند نه هنری که برای گرفتن مجوز ،  پس از خواندن موزیک های بی معنا و غیر اخلاقی روضه ای برای تازیان بخواند و مجوز بگیرد ، نیاز ما به ناله هایی است که مانند شجریان با سوز دل و از انتهای وجود فریاد بکشد :" شب است و چهره میهن سیاهه " نیاز ما به فردوسی هاست و به خیام ها .. پس بیایید تا سر افرازی ایران دست از فریاد برنداریم ، گرچه ممکن است بیایند و ما را نابود کنند ولی سخن منصور حلاج را هم به یاد داشته باشیم که :" معراج مردان سر دار است "  .....

 

بهار آمد ، نبود اما حیاتی

درین ویرانسرای محنت آور

بهار آمد دریغا از نشاطی

که شمع افروزد و بگشایدش در !

 

یک ایرانی

نوشته شده توسط یک ایرانی در 23:5 | | لینک به این مطلب