برای فرزندانِ اهوراییِ سرایی که ایران نامش است .
فرزند اهورا
... و لشکریان توران
به قلب سرزمینش رسیدند
قلبی مهربان از جنس نور
قلب پیری همرنگ موهای آرش .
... آرش اما آرام
- و تسلیم-
و سرگرم گوش دادن
به رجز خوانی دیو و ددانِ دون !
مردم ایران سرزمین شان
- ایرانشهر-
را بی کم و کاست می خواستند
و تورانیان آگاه از خشم ایرانی
ابلیس در پیکر تورانیان فریاد زد :
"تیر بیاندازید ، سرزمین تان را تیر نشان خواهد داد "
سکوت
سکوت
سکوت
ناگهان فریاد برآمد :
"من آرش ، فرزند اهورا هستم
اینجا سرزمین اهورا ست
اینجا سرای ننگ حضورتان نیست
ذره ذره جانم را در تیر میگذارم
و نه با قلب شما و سرزمین تان
- به قلب ابلیس –
تیر را فرو خواهم کرد "
... صبح شد
اهورا و سرزمینش و مردمانش
همه آرامِ آرام
آرش در اتش خشم میسوخت
با چهره ای آرام
آرامتر از دیروز و دیروزهایش
... ابلیس فریاد زد :
" هان !
آن ابله را بیدار کنید
صبح است "
... آرش اما آرام
به خورشید نگاه کرد و گفت :
" ای چشمه ی نور ، این آخرین دیدار ماست "
به آسمان نگاه کرد و گفت :
" دلم برای تک تک ستاره گان ات ، برای تو تنگ خواهد شد "
و رو به دماوند گفت :
" ای قلب ایرانشهر
به اهورا بگو
بر قلبت خواهم ایستاد
جان بر کف خواهم نهاد
تیر را تو به قلب ابلیس فرو کن
که این اهریمنان خونخوار فرزندان ابلیس اند "
... اهورا شنید ، اما آرام ماند
... آرش بر فراز قلب سرزمین اهورایی رسید
- دماوند ، همچنان آرام و مهربان –
آرش ، کمان در دست گرفت
زه در مشت فشرد
زه را با تمام جانش کشید
" و جان آرش بود که در تیر خلاصه می شد "
... تیر رها شد
و بند بند غرور و قدرت آرش را با خود می برد
تیر می رفت و آرش نعره ی شادمانی میزد
... اهریمنان
فریاد و رقص و هلهله ای به راه انداخته بودند
سر مست از فتح سرزمین آرش
... تیر اما سر فراز میرفت
و جسد نیمه جان آرش
بر فراز قلب اهورا آرام گرفته بود
... تیر همچنان سر فراز میرفت
و ابلیس که با خبر گشت از قدرت آرش
به فریاد بر خاست
و این بار اهورا تیر در مشت گرفت
و فریاد سر داد
" ننگ بر هلهله و فریادت باد "
و با بغض گفت
" مام من ، جای پای ننگین اهریمنان نیست "
با اشک گفت
" به شرافت فرزندانم سوگند
از ذره ای از خاک وطنم نمی گذرم "
تیر در مشت فشرد
ونه به قلب توران و تورانیان
به قلب ابلیس فرو کرد
... آرش
لبخندی زد
- و آرام گرفت -
... تیر آرام و سر افراز
بر قلب درختی فرود آمد
و آنجا به حکم اهورا مزدا
مرز ایران و توران گشت
... اهورا ، آرش را در میان قلبش
پنهان کرد
و فریاد زد :
" هان مردم ! آرش فرزند من است
به شما نخواهمش داد "
... امروز از پس سال ها
قلب اهورا خشمگین و زخم خورده
آتش خشم
با خود دارد
... آرش اما
با لبخندی بر لب
در قلب اهورا آرام گرفته است
گویی او خواهد آمد ...
****
... لبخند بزن
صدای گامهای آرش میاید
آرش در راه است
فریاد بر آور
فریاد بر آور
آرش در راه است ...
یک ایرانی
۲۳ تیرگان ۸۶


