اندیشه طربناک
این روزها از صبح تا شب مشغول نوشتن ام ، برای او ، او که نمیدانم کیست ،من می نویسم برای نابودی عشق به امید آغاز وفاداری ، مینویسم از شب هایم – شب هایی که به انتها نخواهند رسید مگر با او ، هم او که نمیدانم کیست .
ترسم از روز بی ترانگی و شعر مردگی هایم است ، از روزی که از زور بی کسی قلمی در دست من نجنبد و من بمانم و بی کسی و درد فراموشی . بی شک روزی خواهد آمد که همه - حتی خودم – فراموش کنند دغدغه های جوانی ام را !
من جوانی نکرده ام تا امروز و بی شک تا فرداها نیز نوای جوانی در کار نیست ، زیرا روزهایی را به حماقت گذراندم که برود و بر نگردد و روزهایی هم که در راهند به گمانم فصل فراموشی ها را- آغاز است .
بر این باورم که از بی فکری این روزها یکباره به تلخی و سراشیبی چهل سالگی خواهم رسید ، روزهایی که موهایم بیش از امروز سپید میشوند ، روزهایی که گذر هر دقیقه اش خطی بر چهره ام به یادگار نهد و در گذر آن روزها ، من می مانم و موهای سپید و دستانی لرزان ! آیا آن روزها هنوز میتوان عشق ورزید و مهمتر این که آیا به سپید مویی با دستان لرزان عشق می ورزند ؟
به درد خود خوری دچار شده ام از دست "او" هم او که نمیدانم کیست ، میترسم بعد از گذر ایام و شکست روزهایم " او" نیز بی مهری پیشه کند ، گرچه به " او " حق میدهم زیرا در آن روزگار به پیرمردی با موهای سپید و دستانی لرزان عشق نمی ورزند .
آیا شکست چهره ی آن روزهایم مرا در چشمان او میشکند ؟
آیا با آن چهره ی شکسته هنوز تاب عشق ورزیدن دارم ؟
آیا روزی که "او" را میابم از این شکسته ترم یا "او" را در انتهای شکسته گی هایم می یابم ؟
آیا "او" را خواهم یافت ؟
... و داریوش است که همنوا با دلم می خواند :
كجاي اين جنگل شب پنهون ميشي خورشيدكم
پشت كدوم سد سكوت پر ميكشي چكاوكم
چرا به من شك ميكني من كه منم براي تو
لبريزم از عشق تو و سرشارم از هواي تو
***
دست كدوم غزل بدم نبض دل عاشقم رو
پشت كدوم بهانه باز پنهون كنم هق هقم رو
گريه نميكنم نرو آه نميكشم بشين
حرف نميزنم بمون بغض نميكنم ببين
***
سفر نكن خورشيدكم ترك نكن من رو نرو
نبودنت مرگ منه راهي اين سفر نشو
نزار كه عشق منو تو اينجا به آخر برسه
بري تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه
گريه نميكنم نرو آه نميکشم بشين
حرف نميزنم بمون بغض نميكنم ببين
***
نوازشم كن و ببين عشق ميريزه از صدام
صدام كن و ببين كه باز غنچه ميدن ترانه هام
اگر چه من به چشم تو كمم قديميم گمم
آتشفشان عشمو درياي پر طلاتمم
گريه نميكنم نرو آه نميشكم بشين
حرف نميزنم بمون بغض نميكنم ببين
...
یک ایرانی
یاد داشت : این نوشته را با تمام کمبود هایش تقدیم می کنم به ماهان عزیز که در " اقیانوس شک " می نوشت و اقیانوسی از شک ها را بنا نهاد . شک هایی که در وجود هر انسانی هست ، افسوس که او نیست و ما را در اقیانوسی از شک رها کرده است ، شاید روزی ماهان بیاید و ببیند که کسی همیشه به یاد او بوده است ...


