تبليغاتX
گاهنوشت های یک ایرانی - 19
24 Jun 2007
19

زندگي با آدماش براي من يه قصه بود                        توي اين قصه كسي با كسي آشنا نبود

همه خنجر توي دست وخنده روي لبشون                   توي شب صدايي جز گريه بي صدا نبود

کجاست مادر گهواره ی من ... ؟

امروزتنها تر از پیشم زیرا همان کسانی هم که پیش از این از سر محبت و شاید ترحم تبریک میگفتند روز من را دیگر کنارم نیستند ، خوبیش این است که خودم هستم پس خودم برای خودم این روز را جشن میگیرم ، به همین خاطر یک بطری ودکا کنار دستم است – می نوشم و می نویسم ...

یادش بخیر ، عزیزی برایم نوشت:

 

" زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند :فروختی ؟

گفت : نخریدند ، تمام شد ! "

 

آری نخریدند بودنم را تا امروز که 19 سال از بودن من میگذرد ؛ مادرم هم امروز کنارم نیست ، در سفر است و تنها آرامش من از دستانم رفته است ، او که همیشه این روز را جشن میگرفت ، او که تنها یک بار مرا میبوسید و آن هم امروز بود در سفر است – بغض گلویم را میفشارد  اما باید بنویسم -  و امروز  مدام شعری از شاعری را نجوا میکنم که نامش را هم نمیدانم :

 

دلم تنگه برای گریه کردن.کجاست مادر کجاست گهواره من؟

همون گهواره ای که خاطرم نیست

همون امنیت حقیقی و پاک

همون شهری که قد خود من بود

از این دنیا ولی خیلی بزرگتر

نه ترس سایه بود نه وحشت باد نه من گم می شدم نه یک کبوتر

دلم تنگه برای گریه کردن.کجاست مادر کجاست گهواره من؟

 

نگو بزرگ شدم

نگو که سخته

نگو گریه دیگه به من نمی یاد

بیا منو ببر نوازشم کن

دلم آغوش بی دغدغه می خاد

تو این بستر تاریکی مسموم که هر چی نفس سبز بریده

چه میدونه کسی چه سخت موندن

مث برگ روی شاخه تکیده ...

دلم تنگه برای گریه کردن.کجاست مادر کجاست گهواره من؟

...

بهار زندگانی من در تابستان هاست ، همان فصلی که ترانه هایم به انتها میرسد و اشتهای من به نوشتن خاموش میگردد ، و گویا هر چه از این بهار به زمستان زندگانی ام که بهار است نزدیک تر میشوم قلم در دستانم جنبان تر میگردد ، 10 سالی هست که چنین بوده است و گذر ایام به من نشان داده است که که بهارمن زمستان نوشته هایم است و زمستان من بهار نوشته هایم !

در این 10 سالی که قلم بر کاغذ میفرسایم نا امیدی تنها هدیه ی این قلم به من بوده است آن چنان که ویرجینا ولف میگوید : " نوشتن یعنی نا امیدی مطلق ! "

شک ندارم اگر مادرم در کنارم بود و به این سفر نمی رفت اکنون جای بغض در گلوی من نبود و لبانم به جای لرزش اشک ، بر خود نقش لبخند داشتند – تنها تر از همیشه ام من .

آی مادر آی مادر - خداوندگار من – نیستی که در روز تولدم بوسه ای از تو هدیه بگیرم ، نیستی که از تو بپرسم " کجاست گهواره ی من " نیستی و از سر تنهایی به این می اندیشم که  شاید نوبت من است ، به تو هدیه ای دهم :

 

تو رئوفي

 تو شريفي

 تو به حرمت سكوتي

تو عزيز ترين عزيزي

تو به عمق ملكوتي

من از لب تو منتظر يه حرف تازم

تا قشنگ ترين قصه عالم را بسازم

 

 تو معني بهترين كلامي

مفهوم تمام شعرهامي

منظور و مراد هر پيامي

تو قبله هر اميد واري

تو مظهر فخر هر تباري

برتر ز لطافت بهاري

من از لب تو منتظر يه حرف تازم

تا قشنگ ترين قصه عالم را بسازم

 

قوطی ودکا را برمیدارم و این بار به سلامتی ،آفریدگار من ،  خداوند 19 سال ترانه و شعر و شور ، عزیز ترین من – مادرم – می نوشم .

به همین زودی 19 سال گذشت ...

تا درودی دوباره – بدرود

 

یک ایرانی

تیر  86

 

نوشته شده توسط یک ایرانی در 12:20 | | لینک به این مطلب