بیاد بیاور دستانی را که روزی آزارم میداد ، و برایت میگویم از چهره ای که آزارم میدهد ، امروز .
می خواهم از قصه تلخ بودن بگویم و ازتلخی زیستن در روزهایی که دوازدهمین معشوقت تو را ترک کرده و عشق پاک تو آنچنان آزرده خاطرش کرده که از دست تو ، طراوت زیبا و بی مثال چهرها اش را در زیر پارچه ی یا ابالفضل و روزهای زیبای زندگیش را در مساجد یا بهتر بگویم بتخانه ها نابود میکند .
اما تنها تو مقصر نبودی ، تو درگرمای دستان او ، در بوسه های داغ او آب میشدی و با نوازش او آتش میگرفتی اما جواب نوازش و شب گریه هایت ، چیزی به جز وجود سرد او نبود . ناگفته نماند که تو هیچ گاه به اینجای قصه نمی اندیشیدی و هیچ روزی تلخی رفتار و گفتار اورا ناسزا نمیگفتی و تنها به او می اندیشیدی و هیچ روزی تلخی رفتار و گفتار او را ناسزا نمیگفتی و تنها و تنها به او می اندیشیدی ، بی هیچ دروغی .
بارها عشق خود را در زیر قسم ها به او فهمانیدی و او نفهمید و آنچه نباید میشد ، شد و جز سر افکندگی و تنهایی برای تو چیزی نمانده .
معشوق من ، میدانم اگر تن به لذت ها نمیدادیم به اینجا نمیرسیدیم اما ، کاش تو میدانستی که من از نوعی دیگرم . من از آنهایم که ونوسی را حتی اگر یگانه هم باشد به پچیزی نمیخرند ولی لبخندهای سرد یازده معشوق قبل از تو ، و لبخند سرد تو را که یار دوازدهم من بودی را به قیمت خون می خرند .
دوست سابق من ، قصه ی تو مرا به یار سیزدهم رساند ، یاری که اینبار من حکم معشوقش را دارم و این بار از نوع من نیز هست ، اما قصه تو بیش از حد مرا آزار میدهد .
باری دوست روزهای نیک گذشته ، بیاد بیاور لحظه ای را که گفتم : " به تمام مقدسات عالم و به تنها مقدس خودم ، یعنی مادر قسم می خورم که دوستت دارو و عاشق تو هستم " ، به گمانم به یاد داری که تا چندین روز به سوی من نمی آمدی و به شکل یک عقده ای و خنیا گر و یا فرصت طلبی بی همه چیز و سوء استفاده گر به من نگاه می کردی !
قصه را کوتاه کنم ، در این بازی هردو مقصر بودیم و حتی آنکه امروز سیزدهمین یار من شده است نیز مقصر بود ، زیرا عشق تو حاصل دروغ هایی بود که او میگفت و به بودن تو مرا عادت داد و من هم به گریه از نبود تو عادت کردم .
اینجا می نویسم تا از تو معذرت بخواهم بخاطر اشتباهاتی که از دید تو مرتکب شده ام ، اما هرچه می اندیشم من به تنهایی مقصر نبودم . اگر تاب و توان دیدن چهره ی عوض شده تو و بدن در جهل و خرافه غلتیده تو را داشتم در روبروی خودت از تو معذرت میخواستم ، اما این چنین توانی ندارم و نمیتوانم به چشمان زیبا و معصومت نگاه کنم .
اینجا مینویسم تا بگویم که تورا عاشقانه دوست داشتم اما تو مرا ندانستی و نفهمیدی درد مرا .مینویسم تا تو را مژده دهم که از کوی تو خواهم رفت و اگر هم خیلی مجبور به ماندن باشم ، تعداد سالهای ماندنم از انگشتان یکی از دستان زیبای تو کمتر خواهد بود اما بدان که اید سالها را مجبور که نه ، بلکه محکوم به ماندنم .
میروم تا تو آسوده تر باشی و عاشقی را از دایره خود ترد کرده باشی . میروم و شکل دستان زیبایت را باخود خواهم برد و طرح آن را روی دیوار خواهم کشید و خواهم گفت این این یکی از آن 12 دستی است که مرا تا سردابه الکل نیز بردند و تا یک قدمی نابودی ، اما همچنان عشق به آنها هدیه میکنم و برای آنها شبانه ، عاشقانه می نویسم و می سرایم .
یار دوازدهم من بدرود . چنان که یازده یار پیش از تو را بدرود گفته ام و همچنان چشم به راه آینده دارم ، " چون از نوعی دیگرم "
یک ایرانی

