کوک تازه
"در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و می تراشد."
( بوف کور صادق هدایت )
این دردها را برای هیچ کس نمیتوان گفت مگر با زبان ترس و سکوت اما امروز اومدم که راحت حرف بزنم و خاطره ی یکی دو روز پیش رو براتون تعریف کنم ، داستانی که ما ها رو خواسته و نا خواسته رو به نابودی میبره این داستان هم مثل خیلی چیزهای دیگه یه زخم یا به قول هدایت یه خوره ست اما اما با این تفاوت که در انزوا نیست بلکه در جمع هست درست جایی که قصه خیلی ها اینجوریه :
بغضه وُ اشک و آه و ما
به جای خورشيد ديدَنا
يکی تو فکرِ توبهس ُ
يکی ديگه يه لنگه پا
داشتم میگفتم: چند وقتیه که دانشگاه میرم یعنی تازه قبول شدم، اگه آدم خوشبینی باشید مثل من به این نتیجه میرسید که اوضاع این خراب شده ای که میرم و میریم : افتضاحه اما باید رفت و لابلای صد تا استاد که چرند میگن و حال و روز خوبی ندارند یکی رو پیدا کرد که نو باشه و از نو شدن بگه اگه بخوای میشه چون از قدیم میگن : " خواستن توانستن است "
دیروز داشتم عکس دانشجوهای و اساتید دانشگاه تهران رو در 30 – 40 سال قبل نگاه میکردم عکسی که علی دشتی وسط ایستاده و معین و ..... کسایی که قیافشون میگه برا درس اومدن برای یادگیری و یاد دهی اما امروز جز یه مشت بیمار جنسی هیچ چیز تو دانشگاه پیدا نمیشه ، بهتون بر نخوره در یه دید کلی ترو خشک باهم میسوزن .
سر رسیدی رو که برای چکنویس هام گرفتم رو باز میکنم بعد از 2 ماه اولین باره که دارم صفحات اولش رو میبینم :
صفحه اول پرچم رژیم اشغالگر اسلامی هست ( سکوت میکنم )
صفحه دوم سفیده ، بعد از 2 ماه اسمم رو توش مینویسم
فلانی ، دانشگاه فلان ، رشته فلان و ...
صفحه سوم رو باز میکنم ، خونم به جوش می آد یه جورایی همون خوره ی قدیمی رو حس میکنم ، اونجا نوشته :
یا مقلب القلوب .....
نه ، مثل اینکه این قصه تمومی نداره ، یاد این شعر می افتم :
قصّهی آزادگیِ مرد و زنِ اين سرزمين
هيچوقت تمومی نداره، ای نازنين، بيا ببين
من هميشه معتقدم، بازیِ دستِ سرنوشت
رقم زده عمر ما رو با خطّ بد، با خطِّ زشت
کيوان صمدپور
با خودم میگم بیا و این صفحه رو پاره کن و راحت شو ، اما یه حسی میگه مگه تو عقده داری که این کار رو کنی بهتره بری و یه سر رسید نو یخری ، نه ، سررسید نو اگه بخرم باید تمام این چرندیاتی رو که با اسم بینش و اخلاق و ... و با پسوند اسلامی به خوردمون میدن رو پاکنویس کنم ، یه مشت حرف که اولی دومی رو نفی مکنه ( یادش بخیر شبی که داستان خایه مالی رضا رو تو سایت افشا خوندم ) . داشتم میگفتم نمیدونستم با ابن چرندیات عربی چی کنم با کلمات پستی که از بخت بد با خط نستعلیق هم نوشته شده است . یه دفع به ذهنم میاد که یه کاری نو کنم
يه طرحِ تازهای بِکِش
رو ديوارای خطخطی
نه راهِ چپ، نه راهِ راست
بزن به راهِ وَسَطی
به خودم میگم یه شعر نو از یه آدم نو از یکی که قلبش واسه ایران زمین ( پرشیا ) تاپ و توپ میکنه از همه چی بهتره ، میزنم به بغل دستیم :
- فلانی خودکارتو بده
مینویسم :
يه کوکِ تازهای بزن
به ساعتِ شمّاطهدار
شايد که فصلای يخی
فردا بِرَن از اين ديار
یک ایرانی


