
در سالهای مرگ هنر،گویا این جغد شوم بر بام خانه هنرمند آواز میخواند
قیصر امین پور نیز درگذشت
قیصر کوچه شعرم
چه بی صدا ،
گذاشت و گذشت ...
یک ایرانی
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم

از آنجا به کجا ؟
آن شب که نطفه بودنم
نا خواسته بسته شد
از من نپرسیدند
که میمانی یا میروی ؟
امروز که این نطفه
- قد کشیده است –
چرا باید به این سوال که
- به کجا میروی -
پاسخ دهم ؟
( مهرگان 86 )
یک ایرانی
ناگفته ها
پسرک حرفها دارد
برای گفتن
برای شکستن سکوتی
که عمری است
با او و ذرات تنش
با او و سخاوت و سنگدلی اش
- همخون شده است -
برای گفتن ناگفته ها
برای بازگو کردن
هر آنچه که نگفته است ....
=======
یادداشت : دفتر خاطرات هر آنچه که نگفته ام ، قصه ی تلخی است ، لابلای موج قصه های تلخ و شیرین من و ما ، با او همسفر شوید !
یک ایرانی
مهرگان 86
شهر گناه
واسه عشقی مینوشتم
دیدم که توی یه شهرم
تو یه شهر ساکت و سرد
همیشه شب ، همیشه درد
اونجا همش بود رنگ غم
سرزمین گناه و ماتم
***
اول این شهر گناه
می رسه وقت مرگ ماه
جون میگیرن آرزوها
از دست میرن دقیقه ها
توی این شهر سیاه
واسه من نمونده راه
***
توی این شهر سیاه
منم و غربت ماه
منم و یه دل پر از آرزو
یه خونه بی رنگ و بو
منم و گل های کینه
منم و بغضی تو سینه
***
توی این شهر که سیاس
شب ساعت ستاره هاس
ستاره های بی کسی
کوله بارشون دلواپسی
ستاره ی من غم به دوش
از من میپرسه پس گناه کوش
***
بهش میگم آروم بمون
با صدای من ، تو بخون :
قصه ی این شهر گناه
با یه عالم دل سیاه
به سر میاد اون روزی
که عشقتو می بوسی
***
بیا با من توی این شهر
همصدا شو تا سحر
بخون از عشق ستاره
فراموش کن شب سیاهه
درسته که شب سیاهه
واسه ت هدیه بوسه میاره
***
این بود قصه شهر گناه
آخر شب و مرگ ماه
اما بازم یه خوبی داره
که واسه ت ستاره میاره
ستاره ام باز غم به دوش
از من میپرسه پس گناه کوش
...
یک ایرانی
پیله سکوت ...
شب شده باز نازنینم
قصه هام از گریه پره
قلبم دیگه خسته شده
از من و این یه حنجره
دوست نداره که بخونم
از تو و این همه گله.
توخوب بخواب دلبرکم
دنیا به آخر می رسه
یه روز میاد که بی کسی
مثل کابوس یا حادثه
مجبور میشی پنهون کنی
عاشقیتو بین دلا
به این امید که یک شبی
عاشق بشی به یک نگاه
تو خوب بخواب دلبرکم
دنیا به آخر می رسه
شاید تو پیله ی سکوت
ترانه ای سر برسه ...
دفتر شعر "پیله سکوت" یادگاری است از یک دوستی زیبا ، که در گذر روزگار به انتها رسید ...
یک ایرانی
اونی که نمیدونه ....
این یکی یه حس تازه است ،
توی تاریکی دوران
واسه من یه تیکه جونه
اونی که خودش میدونه
میدونم که نمیدونه
من چقدر دوستش دارم
اگه میدونست که اینجور
نمیرفت روی اعصابم
اونی که میگم ازش من
یه نوره واسه دل من
یه تیکه جواهر ناب
گمشده توی دیارم
میدونی من بی پناهم
هیچ کسو اینجا ندارم
یه غریبم وسط جمع
میشکنم واسه تو نم نم
میدونه دردم تنهاییه !
میدونه بی کسی هام تماشاییه !
میدونه بودن من پر غمه !
میدونه که دلمو داره میبره ؟
میخوام امشب یه سره
برم من پیش خدا !
بگم ای محال من ،
بیا امشب پیش ما !
بیا عاشقی بکش
درد تنهایی بکش
اگه موندی سر پا
نقشه واسه ما بکش .
من خدا رو نمیخوام
از دنیا تو رو میخوام !
به درک که حالیت نیست
دوست دارم! به تو که مربوط نیست !
اینم از شعر شب من
تو یه نیمه شب تاریک !
من واسه تو مینویسم
ای طلوع نیمه نزدیک !
آه
نفرین بر آن موش کوری
که کورکورانه
این دنیا را آفرید
نفرین بر آن
ابلهی
که بی آنکه بداند
این فاجعه را بنیاد نهاد
شاید خیالی است پوچ
شاید موش کوری وجود نداشته باشد
شاید ما کورکورانه
موش کور را آفریدیم !!!
ولی هرچه هست
لعنت بر آن ابلهی
یا شاید ابلهانی
که دست به دست هم دادند
و این دنیا و کهکشان ها را باعث شدند
- که در هر گوشه و سیاره ای زندگی هایی پوچ آفریده شد –
شاید آن کس یا کسانی
که این فاجعه را مرتکب شدند
در پی آن بودند که
گروهی موجودات میمون شکل را
به جان هم بیاندازند
و خود به آنها بخندند !!!
این فاجعه را چه کسی پاسخ می دهد ؟؟
کجاست خدا ؟
کجایند خدایان ؟!!
یک ایرانی
روزگار نحسی است ای دوست ..... عشق افسانه ای دروغ ...... آه ...... روزگار پستی است ای دوست .... عشق را در لابلای زباله ها مدفون کن ..... آه ....... نفرین بر او ...... ای دوست ..... روز های ننگینی است .... عشق جایش را به شهوت داده .... دلها جایشان را به بوسه داده اند .....
آه .... نفرین بر او ......
یک ایرانی
گر این است رسم بودن
این چنین پست
من از آن مرگم اگر
نسازم تپه ای از جسد آدم ها
گر این است رسم بودن
آن چنان پاک
چه پوچ است این زندگی
که حاصل حماقت هایی در لحظه هاست
یک ایرانی


