
شقایق
میون این ترانه ها ، صدامو قایم میکنم
توی شبای بی کسی از یه شقایق میخونم
شقایقی که با نگاش ، دل ها رو به دار میکشه
از قطره خون عاشقاش ، قلبی رو دیوار میکشه
آرزوم توی شبا ، ترانه خوندن از اونه
صدامُ پنهون میکنم ، شاید اون از عشق بخونه
میون این ترانه ها ، صدامو قایم میکنم
توی شبای بی کسی از یه شقایق میخونم
میون چشمای سیاش ، دستمو قایق میکنم
اشکشو برمیدارم و از عشق چشماش میخونم
چشمایی همرنگ شبام ، میون تاریکی من
همرنگ بغض من میشن ، همدلِ بی کسیِ من
میون این ترانه ها ، صدامو قایم میکنم
توی شبای بی کسی از یه شقایق میخونم
...
یک ایرانی
10 امرداد 86
یادداشت : شقایق را در روزهایی نوشتم که از بی عشقی میسوزم و با بی عشقی میسازم ...

تمنا
تمنا می کنم با من بمانی
حدیث رفتنت ، هرگـز مخــوانــی
تمنا می کنم در این شبستان
لبانت را به لبــهـایـــم ســپــاری
تمنا می کنم این عشق من را
میان سینه ات پــنـــهان بــداری
تمنا می کنم ای سرو معشوق
برایم روشــــنی هدیـه بــیــاری
تمنا می کنم حدیث غم را
مثال رفتـنـت هرگز مــخــوانـی
تمنا می کنم چشم سیاهت
درخشد مثل ماه در این سیاهی
تمنا می کنم ای سرو نازم
در این دوری پِی عاشق نمانی
تمنا می کنم این را بدانی
به عشــاقی گرامـــیـــم بـــداری
تمنا دارم از تو بید مجنون
نــگـــه داری دلــم را یـادگـاری
یک ایرانی
19 امرداد 86
تقدیم نومچه : تقدیم به او میکنم ، که اوست ، هم او که برای او بوده پیش از این ، تمنا میکنم که بخواند ، تمنا میکنم باور کند ، تمنا دارم از تو بید مجنون ...

آینه
کجای این قصه ی تلخ
ازت بگم ای هم قفس
برای چی یادت کنم
ای تو اسیر هر هوس
چرا رهام نمیکنی
تا بشکنم تو بی کسی
از عشق تو بخونم و
نخونم از دلواپسی
برو دیگه بسه برام
همخوابی با تنهایی هام
بسه دیگه نوشتن از
بی کسی و هرزگی هام
می خوام که نو ترانه شم
هم قصه ی اون غصه هات
نخونم از مرگ صدا
همش بگم از گریه هات
بگم شبیه خود من
ای تو اسیر این قفس
ای تو تبعیدی اشک
هم نوع من ، ای همنفس
بگو میون بی کسیم
دنیای من آخرشه
کاشکی میشد یه آینه
تو این قفس رها بشه
اون آینه یه آرزوست
برای زنده موندنم
یکی شبیه خود من
باید بیاد تا بمونم
یک ایرانی
9 امرداد 86
یادداشت : قلم در دستم فشردم ، چیزی دیگری میگفت ، اما مسیرش را عوض کرد و این بار برای خودم نوشت .
آن کس که نمی خواند
اندیشه فردا را
آن کس که نمی فهمد
عشق انسان ها را
با کینه ایستاده
شلاق به دستش
رو در روی خورشید
با نام یک خدای
شوم تر از خود ابلیس
بر بدن بی گناه
پسرک میکوبد
تنها شاید
عشق از یاد پسرک نیز برود .
آن کس که نمی خواند
اندیشه فردا را
بی خبر مانده از
عشق فرزندش
آن کس که نمی فهمد
عشق انسان ها را
روزگار به او می فهماند
که این شلاق بر سر
فرزندش که بی خبر
از جنایت پدر بود
فرود می آید ...
آن کس که نمی فهمد
عشق انسان ها را
هرگز نمیداند
درد انسان را
...
یک ایرانی
10 امرداد 86
یادداشت : این شعر را تقدیم میکنم به تمام آنهایی که به جرم عشق ، شلاق میخورند ، سنگسار میشوند ، اعدام میشوند و طناب دار را به جای معشوق میبوسند ، تقدیم به همه ی آنهایی که از سر عشق به نیستی پیوستند !
طلایه دار آغاز
هق هق های شبونم برای اون اشک تو بود
شکستن صدای من ، به خاطر رشک تو بود
باور نداشتی قصه مو ، زدی به قلب عاشقم
خنده زدی به بی کسیم ، مردی توی دقایق ام
برام میگفتی از درد ، برات نوشتم از مرگ
تو پاییز نگاهت ، شکست دلم مثل برگ
ای یاور قدیمی ، ای نو تر از ترانه
شکست این صدا رو ، تو ساختی با بهانه
میخونم از نگاهت تا انتهای آواز
مینویسم رو اسمت ، طلایه دار آغاز
با رفتنت شروع شد ، آغاز دلخوشی ها
رفتی شدی ترانه ، برای سرخوشی ها
هق هق های شبونم برای اون اشک تو بود
شکستن صدای من ، به خاطر رشک تو بود
یک ایرانی
2 امرداد 86
یاد داشت : دوست داشتم از عشق ننویسم ، مگر این قلم میگذارد ، به هر سو که مینویسم ، دم از عشق میزند ، شاید گناه از من است که با این قلم گناه کار متولد شده ام ... این ترانه تقدیم به او میکنم که دوسال گذشته ام را به دریایی از خاطرات تبدیل کرد ....
برای فرزندانِ اهوراییِ سرایی که ایران نامش است .
فرزند اهورا
... و لشکریان توران
به قلب سرزمینش رسیدند
قلبی مهربان از جنس نور
قلب پیری همرنگ موهای آرش .
... آرش اما آرام
- و تسلیم-
و سرگرم گوش دادن
به رجز خوانی دیو و ددانِ دون !
مردم ایران سرزمین شان
- ایرانشهر-
را بی کم و کاست می خواستند
و تورانیان آگاه از خشم ایرانی
ابلیس در پیکر تورانیان فریاد زد :
"تیر بیاندازید ، سرزمین تان را تیر نشان خواهد داد "
سکوت
سکوت
سکوت
ناگهان فریاد برآمد :
"من آرش ، فرزند اهورا هستم
اینجا سرزمین اهورا ست
اینجا سرای ننگ حضورتان نیست
ذره ذره جانم را در تیر میگذارم
و نه با قلب شما و سرزمین تان
- به قلب ابلیس –
تیر را فرو خواهم کرد "
... صبح شد
اهورا و سرزمینش و مردمانش
همه آرامِ آرام
آرش در اتش خشم میسوخت
با چهره ای آرام
آرامتر از دیروز و دیروزهایش
... ابلیس فریاد زد :
" هان !
آن ابله را بیدار کنید
صبح است "
... آرش اما آرام
به خورشید نگاه کرد و گفت :
" ای چشمه ی نور ، این آخرین دیدار ماست "
به آسمان نگاه کرد و گفت :
" دلم برای تک تک ستاره گان ات ، برای تو تنگ خواهد شد "
و رو به دماوند گفت :
" ای قلب ایرانشهر
به اهورا بگو
بر قلبت خواهم ایستاد
جان بر کف خواهم نهاد
تیر را تو به قلب ابلیس فرو کن
که این اهریمنان خونخوار فرزندان ابلیس اند "
... اهورا شنید ، اما آرام ماند
... آرش بر فراز قلب سرزمین اهورایی رسید
- دماوند ، همچنان آرام و مهربان –
آرش ، کمان در دست گرفت
زه در مشت فشرد
زه را با تمام جانش کشید
" و جان آرش بود که در تیر خلاصه می شد "
... تیر رها شد
و بند بند غرور و قدرت آرش را با خود می برد
تیر می رفت و آرش نعره ی شادمانی میزد
... اهریمنان
فریاد و رقص و هلهله ای به راه انداخته بودند
سر مست از فتح سرزمین آرش
... تیر اما سر فراز میرفت
و جسد نیمه جان آرش
بر فراز قلب اهورا آرام گرفته بود
... تیر همچنان سر فراز میرفت
و ابلیس که با خبر گشت از قدرت آرش
به فریاد بر خاست
و این بار اهورا تیر در مشت گرفت
و فریاد سر داد
" ننگ بر هلهله و فریادت باد "
و با بغض گفت
" مام من ، جای پای ننگین اهریمنان نیست "
با اشک گفت
" به شرافت فرزندانم سوگند
از ذره ای از خاک وطنم نمی گذرم "
تیر در مشت فشرد
ونه به قلب توران و تورانیان
به قلب ابلیس فرو کرد
... آرش
لبخندی زد
- و آرام گرفت -
... تیر آرام و سر افراز
بر قلب درختی فرود آمد
و آنجا به حکم اهورا مزدا
مرز ایران و توران گشت
... اهورا ، آرش را در میان قلبش
پنهان کرد
و فریاد زد :
" هان مردم ! آرش فرزند من است
به شما نخواهمش داد "
... امروز از پس سال ها
قلب اهورا خشمگین و زخم خورده
آتش خشم
با خود دارد
... آرش اما
با لبخندی بر لب
در قلب اهورا آرام گرفته است
گویی او خواهد آمد ...
****
... لبخند بزن
صدای گامهای آرش میاید
آرش در راه است
فریاد بر آور
فریاد بر آور
آرش در راه است ...
یک ایرانی
۲۳ تیرگان ۸۶
عبور کن
عبور کن ... آری عبور !!!!
از من بیگانه ، از خود بیگانه ات بگذر
ساحل فرای امنی است
برای حریر تن ات
باور نداری
عبور کن ... آری عبور !!!!
وجودت برای این سریر نیست
بکن جامه حریر از تن ات
عریان باش
و با لبانت ، لب ساحل وفاداری را ببوس و
عبور کن ... آری عبور !!!!
تن ات باور نمیکند
بی کسی و پتیاره گی این مردمان را
بکن از این بی کسان
از همه ، از من ، از خود
عبور کن ... آری عبور !!!!
یادداشت : این شعر را به دوست خوبم احمد دوست داشتنی ام تقدیم میکنم ...
یک ایرانی
چکاوک
چکاوک ای همسفرم
در رزم با چشم ترم
هم صدا با ترانه هام
بشکن منو تو این صدام
***
صدای من از غم تو
میخونه ، میگه : غم برو
تو با صدام که میخونی
برام یه غصه ، می مونی
***
تو میخونی واسه چشات
من میشکنم توی نگات
یک نگاه خیلی سرد
فصل سرما ، پُرِ درد
***
این صدا و ترانه هام
می مونه یه غصه برام
وقتی که با شعر من
میخونی از درد من
***
چکاوک ای همسفرم
در رزم با چشم ترم
هم صدا با ترانه هام
بشکن منو تو این صدام
یک ایرانی
25خرداد 86
چکاوک ، سروده ای است که بیشتر از هر سروده و نوشتاری دوستش دارم ...
روح سرکش
بر روح سردم می نگرم من
در چهره ی او میشکنم من
من یک سراب پر از تلاطم
در یک نگاه پر بوسه ام گم
در این سراب پر از حسرت ام
ترانه ای تو همچون رخوت ام
ای روح ساکت ، سرد و خموشی
اما چون دریا پر از خروشی
برای تو من ، ای روح سرکش
سنگ قبری ام با طرح نحسش
من با ترانه از تو نوشتم
بی آشیانه از تو نوشتم
ای روح سرکش من یک سکوتم
دردها و غصه در تار و پودم
من به گور خود ایستاده بودم
آوایی از تو شنیده بودم
با یک سکوت پر از شهامت
نوشتم تو را ، رنگ حماقت
با من نمان تو ای بی سخاوت
رهایم بکن در این نهایت
هنوز به گورم ایستاده ام من
روح سرکش را خود کشته ام من
با من نخوان تو ، ای طرحی از هیچ
رهایم بکن ، بر من تو مپیچ
یک ایرانی
19/3/86
یادداشت : به گمانم ، انسان هایی که در پس یک باد ، عشق تازه میکنند و آوای سوته دلی را از یاد میبرند ، همان طرحی از هیچ اند ، زیرا عشق طرحی از نور است و طرح هیچ راهی است به سوی بی نهایت حماقت ها !
فصل تکرار
خسته ام از فصل تکرار
خسته ام از رخوت تن
میمونه یه دنیا غصه
همیشه واسه شب من
می خونم من از ستاره
تا تموم نشه این آواز
نفسم نگیره اینجا
نشکنم تو غصه ها باز
برا چشمی من میخونم
که واسه قلبی عزیزه
با اولین اشک یه عاشق
معشوق هم اشک میریزه
خستگی هامو من اینجا
واسه عاشق ها میخونم
تا طلوع صبح صادق
توی قلباتون می مونم
خسته ام از فصل تکرار
خسته ام از رخوت تن
شاید این بار جای غصه
بخونم از چشم تو ، من
یک ایرانی
تقدیم به او که بی وجود زیبایش ترانه " یادگار " ماندگار نمی شد ...
چرا شب صبح نميشه تا كه چشامو وا كنم
چرا غم نمي ره تا عشقمو من صدا كنم
چرا شب هاي اينجا هميشه واسه من سياس
ساعت تاريكي شب ، وقت مرگ ستاره هاس
دينگ و دينگ صداي زنجير ، كه بسته پامو به قلبش
يكي مي گه ول كن عاشق ، رهاش كن با دل سنگش
ونگُ ونگ ساعت ديوار ، داره تو گوشم مي گه
اينجا ديگه جاي تو نيست ،ول كن برو جاي ديگه
تاپ و توپ ، قلب حقيرم ، ميشكنه توي نگاهش
ميرم به يه جاي دوري ،مي مونم چشم انتظارش
دينگ و دينگ صداي زنجير ، كه بسته پامو به قلبش
يكي مي گه ول كن عاشق ، رهاش كن با دل سنگش
قصه اون توي شب هام ، هميشه به يادگاره
رفتنم واسه من سخته ،واسه اون طرح بهاره
غمي كه توي صدامه مي شكنه دلش رو اين بار
بسه ديگه – آهاي ظالم – ساختي از قلبت تو ديوار
دينگ و دينگ صداي زنجير ، كه بسته پامو به قلبش
يكي مي گه ول كن عاشق ، رهاش كن با دل سنگش
یک ایرانی
کوک تازه
یه کوک تازه ای زدم
به ساعت شماطه دار !
اما امون از این روزا
از این همه عمامه دار .
*
اونی که تو فکر توبه س
اسمشو حسین گذاشتن ،
خودتو ، منو ، نیگا کن
اسممونو چی گذاشتن ؟!!
*
قصه ی این بی کسی ها
هیچ وقتی تموم نمی شه
یه کوک تازه که سهله
با صد تاش هیچ چی نمیشه .
*
اگه دیدی که منو تو
این جوری پر شر شوریم
حاصل یه کوک تازه اس
که زدن به ساعت ما !!
*
خود تو بهتر میدونی
قصه تکلیف عزا رو
اما اینو من میدونم
قصه ی بی کسی ها رو
*
نذار تا قصه غم رو
دوباره از سر بگیرم
بنویسم مام وطن رو
عاشقانه گُر بگیرم
*
بذار تا سکوت باشه
هدیه ما به جماعت
ملتی ، گرسنه موندن
چه جوری بشن هدایت ؟؟
*
یه کوک تازه ی دیگه
می زنم به ساعت تو
دفعه دیگه عاشق باشو
ول کن این همه رباطو !
*
اینها ساعت نیستن که وقتی
کوک بشن از نو بچرخن
اینها یک مشتی رباطن
که با کوک تند تر می چرخن ...
یک ایرانی
این حقیر این شعر را در پاسخ به شعر "ساعت شماطه دار" اثر م . شهرام سروده ام ، هر چه هست از درونم می آید و حاصل غم و اندوهی است که بر ما روا می دارند .
روزی خواهد رسید
در پس بارانی سخت
با هیاهوی ملتی تشنه
روزی خواهد رسید
که قوم بی همه چیز دین پرور
سر به دیوار رسوایی بکوبند
روزی خواهد رسید
که می روند این بی شرفان
این کثافتان جدا از همه
روزی خواهد رسید روزی
که دیگر صدای اذان نیاید
آن روز را بیاندیشید
جملاتم را به خاطر بسپار
من نابود میشوم
و تنها شما می مانید
یک ایرانی
روزی خواهد آمد ، که مردم میهن ما ، روشن فکران اخته خود را باز خواست نمایند :
(( روزی که کشورتان همچون شعله ای مهجور فرو می مرد شما چه می کردید؟ ))
شاعر گواتمالایی
وطن پیشه
تقدیم به م . شهرام
ای یار وطن پیشه
با من از عشق بگو
با من از ایران بگو
از بیشه شیران بگو ...
ای عاشق ایرانم
از تو شنیدستم
بسا قصه های گرم
بسا نوای ناب
از داد وطن خواهی
تا مام وطن داری
گه سینوهه امیدی
گه تخریب وطن گویی
گه دلربا گشتی
گه در بند رها گشتی ...
تو آخرین امیدی ،
تو پاکی یک خواهش
تو سوی سوی دل مایی
از میم مام وطن آیی
تو همانی که پی اش بودم ،
قصه ها برایش می سرودم
افسوس ز من دوری ،
بر قله مامی تو
من اما گرفتارم
در زیر ،نگاه ظلم !
از میم مام وطن گفتم
ای پاک و نورانی
ای که درد ایران را
بهتر از هرکه می دانی
ای یار وطن من از
عاشقی تو سرمستم
گر بینی که چیزی گویم
عشق تو را می دزدم
صد هزاران بوسه تقدیم تو باد
آنچه که دارم از آن تو باد !
دوستان ناب این شعر را به م . شهرام شاعر وطن پیشه ، عزیزی که به جا پای فردوسی و خیام قدم نهاده تقدیم می کنم ، البته اگر در محضر آن عزیز این نوشتار ، شعر به حساب آید و ارزش تقدیم داشته باشد و این حقیر هم لیاقت تقدیم کردن این سخن به آن صاحب سخن را داشته باشم.
قفلای اين ميلهکده
منتظرن! اشاره کن!
بشکن و باغ خونَتو
روشن و پُرستاره کن
(از اشعار محمد مهدی مرادی)
یک ایرانی
نفرین دنیا .....
باز اومدم برای تو
ای آخرین نفسام
کاشکی بشی همه کسم
حتی برای یک نگاه
کاشکی که فریاد بزنی
دوست دارم عاشقتم ....
نفرین دنیا به دلم
که عاشق یه سنگ شده
اونی که تا ابرا میرفت
حالا دیگه ، منتظر مرگ شده .
نفرین دنیا یه دلم
آخه تو دیگه از کجا
دردی شدی رو دردهام
لعنت به روح زندگی
که این جوری برام می خواد .
نفرین دنیا به دلم
نفرین من هم به دلت ....
اگه تا آخر اون ثانیه ها رسیدی ، هیچ
اما اگه نیومدی ، اینو بدون
بعد تو من
مشتری مرگ شدم ....
یک ایرانی
گم شدن در تو
در شب بی پایان
غصه های من
آه از این درد ها
کجایی تو
مرا بدان ....
بدان که از آن سوی دریا
تا این گوشه از دنیامان را
به خاطرت دویده ام
آری نیازت دارم.
خون در من سخت شده
تیشه ای در دست دارم از جنس فرهاد
فریادی از جنس آرش
قلبی عاشق از جنس کورش
اما هدیه ای هستم
تنها برای تو
گویا ....
آه که هرچه زمان را می شمارم
مرگ برایم زیباتر می شود

بسیار زیبا
زیبای زیبا
باید رفت
کوله باری از جنس نور کافی است .
باید دید
آن سوی این سراب را
باید دید چیست که از آن
می هراسیم؟
من به جای تو
من به جای ما
من به جای همه می روم
نابودی را می پرستم .
آه مرگ به زودی به تو می رسم .
شاید دیگر شبهایی که به تو می اندیشیدم
مرا تاب نیارند
شاید شبها هم از من متنفر باشند
شاید هم تو ....
آه مرگ به زودی به تو می رسم .
ای کاش قبل رفتن
بوسه ات گونه سردم را گرم می کرد
تو نمی دانی چه سخت است
در سرما سوختن ...
من میروم
این دنیا جای من نیست
این دنیا پست است ، پست ...
رفتنم هم هدیه برای تو
همچنان که تنم بازیچه توست ....
آه ای خدایان پست بی بنیاد
از بهشت گندتان
من را تا ابد بی نصیبی باد ....
آه مرگ به زودی به تو می رسم .
شاید شبی دیگر بیاید و من سرمای وجودم را
به گرمای خاک هدیه کنم
شاید آن شب تو بخندی
لبخندی شوم ... آه نفرین
شاید خم گریه کنی
بازهم نفرین
ای قاتل من
آه نفرین
نفرین
نفرین
آه مرگ به زودی به تو می رسم .
دیگر او را چه غم ؟
دیگر آنها را چه غم ؟
وقتی نباشم دیگر معنا ندارد
حال چه با غم
چه بی غم .......
مرگ بر من ..... مرگ
در پس کوچه ترس
آنجا که نیستی معنا پیدا می کند
تبسمی زیبا
وجودم را نوازش داد
این همان است
آن چیزی که همه در پی آنیم
به سراغ من آمده
تا مرا با خود ببرد
درود بر تو
برتو
ای مرگ
یک ایرانی
نفرین بر آن خدایی
که از درد حرف میزند
از مجازات
اما امروز
من ، این حقیر خاکی
ایه ای نازل میکنم
و تمام ملک خدا را با این کلمات
به لرزه می آورم
آیه من اینست :
" دوستت دارم "
ای کاش آن که نام خدایی دارد
یا شاید ادعای خدایی
یا که شاید
- خدایش کرده اند –
خجالت بکشد
که بلد نبود دوست داشته باشد
ننگ بر آنی که در غم می مرد
همانگونه که خدایان مردند
و این خدایان که زنده اند
هر روز با مرگ مرده گان!
می میرند
آری
سخن مرا به یاد داشته باش
" دوستت دارم "
و این را تو می دانی
واژه ای که از عشق سرچشمه گرفته
آنجه که در وجود خدا نیست .....
یک ایرانی

ای تموم زندگیم
هر چی که گفتم تا حالا
هرچی نوشتم من برات
همش دیگه شده غمم
اما با این روز خراب
هدیه ای باشن واسه تو
مثل تمام زندگیم
ای همه بودن من
دلیل فرسودن من
یه لحظه دیگه هم بمون
بمون ببین صدام داره
تو بغض خنده میشکنه
بفهم منو یه بار فقط
با من یکی کنار بیا
ای همه زندگیم
بیا بشین تو قلب من
من که دارم از دست میرم
حالا یا خوب
یا خیلی بد
نیاز من داشتنته
ای همه داراییم
برای یک بار که شده
بیا بشین تو قلب من
توقلب من
تو قلب من
تو قلب من
تو قلب من
تو قلب من
یک ایرانی
پدرم ...
زوزه باد در کوهستان
فدای صدای پیر پدرم باد
هرچه دارم و آن چه ندارم
در لابه لای کادویی
از جنس قلبم
تقدیم او باد
.....
می دانم که مرا دوست دارد
و سر افرازی من آرزوی دیرینه اوست
میدانم که تمام روزهایم که می آیند
چون که نیامده اند دردی است در دل او
پدرم !
شاید تو بهتر از همه معنای سلول را بدانی
و من ، این کمترین
به پاس هدیه بزرگی به نام زندگی
که تو به من داده ای
از اعماق وجودم
با تک تک سلول هایم
به تو قول می دهم و عهد میبندم
که تا مرگم ، تا لحظه ای که جان دارم
نامی و یادی نکو از تو سازم
چنان که شایسته توست و خود تو
نیز پیش از من
یادی نکو از خود ساخته ای
فرزند دل پاکت
یک ایرانی
مادرم
به نام این مام
که فرصتگاه من شد
از برای ماندنم یا که پریدن
از برای لای لای های شاعر
.......
سلام ای مام برتر از وجودم
سلام ای مادرم
ای تارو پودم
ای تمام هستیم
ای مادر من
درود من بر تو باد.
ای مادر پیر،
ای که از غصه های مردمت گشته ای سیر
بیا تا با تو باز گویم قصه درد
بگویم که چه آمد بر سرت در روزهای سرد
مادر من ، قصه تو به اینجا ها رسید که :
گروهی ابله و نادان نشستند
به حرف استعمار دلها ببستند
شکستند قلب تورا ای مادرمن
آری شکستند ...
به نام دین ، به نام رب العالمین ،
ببستند دستان تو را
آری ببستند.....
ای مادر من
تو کی این چنین پیر بودی ؟
چنین رنجور
و از قصه ها سیر بودی
تو بودی یک عروس
از بهر ملت
تو بودی آنچه که گمان می شد بهشت است .
چرا این چنین
سخت شکستی
چرا اینگونه به درد نشستی ؟
مادر من ، مادر این مام
ای عزیز در به در
اینگونه چرایی؟
چرا قرق ماتم
چرا بی نوایی ؟
کدامین نا بخردان بشکستند
روح و روانت
کدامین ابلهی زد
مهر ساکت بر لبانت؟
تو از بهر خود آوا و نوایی داشتی
در دل تمام دنیا گل ها کاشتی
ز فردوسی گذر کردیم خیام شد
به آوای دهل بس آشنا شد
دیدیم در همان دور آتش
عراقی را که بود فرزند ملت
در آن دورادورها داشتیم
زرتشت نامی که با فکرش درخشید
داشتیم در آن دوران زیبا
ابر مردی به نام کوروش
سلطان دلها!!! ،
که تا این دور باقی است و ما هستیم
نمی گذاریم که بمیرد نام آن سلطان دلسوز
......
آری ، آری مادرم
من از بهر تو آمدم سوی اقلیم وجود
دیگر هر آنچه ساختند
از بهر ابلهان بود
آری ، آری مادرم
می پرستم تو را تا انتهایم
در آنجاست که تو را می ستایم
برایت تا ابد می خوانم لالایی
که تا روزی که هستم
تو ای مادر
ای ایرانم بمانی
مادری من
مادر من
مادر من
.........
فرزند دل پاکت
یک ایرانی
دوباره ها ....
کنون آمد ، نگاه غم به سوی آتش افروزی
نه راهی پس ، نه نوری پیش .
گلوله بد ، برای ما نکوهش شد
نه امیدی ، نه سوسویی ، نه یک راهی به سوی رستگاری.
همه غمگین ، همه نومید
درین دیر خراب آباد ، درگیر.
دوباره درد یک ملت
دوباره غم به روی غم
دوباره حلقه های تنگ
دوباره نام این مام شد ،ننگ
دوباره سرو سر به زیر
دوباره مرگ یک کشور پیر .
دوباره ننگ اهریمن
دوباره جوخه های سرد
دوباره این مام غمگین
دوباره سایه ای ننگین
دوباره نردبان گشتن
بهر ملت سایبان گشتن
بهر دولت راز پایدار ماندن
دوباره نردبان گشتن .
دوباره نیتی بس شوم
دوباره این مام لبریز از خون
دوباره ها کنون اینجا
میخندند به من و اهریمن ها.
......
ولی با این همه شومی ، ولی با این همه بازی
در پی این همه آتش افروزی
در پس این همه خانه سوزی
کسی نیست پیروز جز ایران و ایرانی
یک ایرانی


