
قانون بیضه و عواقبش :
....
آنچه تاریخ کهن به ملت ایران داده بود اعلامیه حقوق بشر کورش بوده و دانش ابن سینا و رازی و فرهنگ مولوی و حافظ و آنچه بهشت موعود پیرمرد نوفل لوشاتو برای این ملت آورده بود فواره خون بهشت زهرا بود و چند صد هزار شهید و معلول جنگ هشت ساله ای که بجز یکساله نخستین آن ، جنگی تهاجمی و مطلقا غیر ضروری در بیرون از مرزهای ایران بود .
....
وقتی "مقام معظم رهبری" برای شکنجه شدگان زندان ابوغریب عراق دل میسوزاند ، اما نادیده میگیرد که در کشور خوش زندانی به نام اوین وجود دارد که سالهاست قربانیان دیگری در آن شکنجه هایی سخت تر از زندان ابوغریب را تحمل میکنند ، وقتی که رییس بلند پایه مجلس تشخیص مصلحت نظام برای ستمدیدگان زندان گوانتانامو اشک تمساح میریزد ، اما از یاد میبرد که در کشتار 1367 چندین هزار زندانی در طول تنها چند شب با نظارت مستقیم خود او تیرباران شده اند ، وقتی که رییس قوه قضاییه از وجود بیش از یک میلیون نفر زندانی در مملکت سخن میگوید که بسیاری از آنها ماهها و سالهاست در سیاه چالهای اسلامی میپوسند و کسی به دادشان نمیرسد ، وقتی که رییس جمهوری فرمایشی به مردم آمریکا نامه مینویسد و هشدار میدهد که دستگاه حکومتی آنها واقعیت ها را از آنان پنهان نگاه میدارد ، اما صحبتی از این نمیکند که در خود کشور آخوندان بیس و هشت سال است واقعیت ها بطور پیگیر از مردم پنهان نگاه داشته شده است و همچنان پنهان نگاه داشته میشود ، همه اینها آن روسپی را به یاد میآورند که درس پاکدامنی میدهد ، و آن راهزنی را که ادعای احترام به امنیت و قانون دارد .
....
جنایت هایی که در این بازی بیست و هشت ساله Cosa Nostra ی عمامه دار انجام گرفته نه تنها مایه شرم رژیم حاکم بلکه مایه شرم جهان بشریت است . اگر میان همه این جنایت ها مرگ زهرا کاظمی سر و صدایی بین المللی برانگیخت تنها بدین جهت بود که این موضوع با دولتی مانند کانادا ارتباط پیدا کرد ، و گرنه ماجراهایی از نوع قتل فجیع فروهر ها و قتل های زنجیره ای و غیر زنجیره ای و ماجراهای کشتار ده هزار زندانی سیاسی در سال 1367 و آتش سوزی سینما رکس و سرکوبگری نفرت آور دانشجویان دانشگاه ها هر کدرام جای خاص خود را دارند .
بهترین توصیف آنچه را که در این بیست و هشت سال در Cosa nostra ولایت فقیه گذشته است و میگذرد ، هزار سال پیش از این در شاهنامه ابرمرد ملی ما میتوان یافت :
به هر گوشه ای در ، ستمکاره ای پدید آید و زشـــــت پتـــیـــاره ای
نـهــانــی بـــتـــر ز آشــــکارا شود دل مردمان سنــــگ خارا شــــود
رباید همی این از آن ، آن از ایـــن ز نفرین ندانــنـــد بـــــاز آفریـــن
بــــد انــــدیـــش گـــرد پدر بر پسر پسر ، همچنین بر پدر چاره گـــر
بـریــــزنـــد خـــون از پـی خواسته شود روزگـــــار بـــد آراســــــتـه
زیان کسان از پــی ســـود خــویـش بجویند و دیـــن انــدر آرند پــیش
شود زشت خـــوب و خـــوب زشت شود راه دوزخ پدید از بـــهشت!
-----
متن فوق برگرفته از قسمتهای پایانی کتاب " حقوق بشر ، قانون بیضه و بمب اتمی " میباشد به قلم رسای دکتر شجاع الدین شفا ...

استدراكي بايد كرد شايد!
در آمد:
1. آنچه ميخوانيد، نوشتهاي است كه پس از گفتگوي من با رضاي عزيز، نويسندة وبلاگ دوستداشتني «گاهنوشتهاي يك ايراني» دربارة تحليل ارجمند او از وبنوشتههاي بهبد پرشان در وبلاگ «فالش» و بنا به درخواست صادقانة خود او شكل گرفت كه شايد هم روشنكنندة برخي بدفهميها از آن نوشته گردد و هم استدراكي باشد بر برخي از قطعههاي آن!
2. بيشك بهبد پرشان با وبلاگ فالش يكي از دوستان و نويسندگان ارجمند ماست كه در زمينة هــــمجنـــ/سگـــــرايي قلم زده است و ميزند. وي چونان برخي ديگر از همگنان خويش به سبك و سياقي نسبتا فاخر و سنگين به نوشتن خاطراتي از خويش پرداخت كه هنوز هم ادامه دارد. واقعي يا مجازي بودن آن نيز اصلا مهم نيست؛ مهم اين است كه وي توانسته با نگاشتن اين خاطرات خوانندگان بسياري جذب كند كه برخي از آنان با دقت نوشتههاي وي را دنبال ميكنند و از خواندن آن لذت ميبرند. و من نیز برخي از اين نوشتههاي زيبا را خوانده و لذت بردهام. و خرسندم كه همچنان اين فضاي مجازي با بودن دوستاني چون وي به حيات زيباي خويش ادامه ميدهد! و باز آنچه مهم است اينكه بهبد پرشان با فالش تأثير خود را بر جريان همجـــنسگــرايـــ/ي و جامعة ه/مجنسگ/رايان گذاشته است. و همين كه كسي چنان مجذوب اين نوشتهها ميشود كه به شرح، تحليل و واكاوي آن ميپردازد، خود نشان از تأثير عميقي دارد كه اين نوشتهها پديد آورده است. اما جان كلام اينجاست كه بايد واقعبينانه نگاه كرد و اين تأثير را در همان حدّ واقعي خودش نشان داد، نه بيش و نه كم. روشن است كه همواره افراط و تفريط در حق كسي يا چيزي در نخستين قدم همو را به مسلخ ميبرد. به هر روي، اگر برخي چون من، چيزي در اين زمينه گفته يا نوشتهاند، تنها در حمايت از اين واقعبيني و پرهيز از افراط و تفريط بوده است. با اين حساب اين نوشته نه قصد آن دارد كه از ارزش فالش چيزي بكاهد و نه توان آن را دارد! فالش، فالش است و جايگاه واقعي هر چند کوچک خود را تاكنون داشته است و در ادامه نيز خواهد داشت و اين جايگاه را كسي به او اعطا نكرده است كه بخواهد پس بگيرد يا آن را فروكاهد.
ادامه مطلب

به یاد مانی برای مانی ...
عقده شده توی گلوم نگفته های لعنتی
سر اومده صبر دلم مثل یه بمب ساعتی
صدای انفجار دل بغض زمینو می شکنه
خوب می دونم که مرگ من اخر عاشق شدنه
من قصه شکستنو خوندم تو گوش اسمون
صدای گریه هاش گذشت از اون ور مرز جنون
اشکامو هدیه میکنم به هرکی "رویای" منه
تو شهر اشوب دلش کوچه به کوچه ماتمه
دلم می خواد صدای من گوش فلک رو کر کنه
رفیق نا رفیقمو از اونجا در به در کنه
دلم می خواد تا نمک سفره ببنده راهشو
برق چشام شعله بشه بسوزونه نگاهشو
اه دلم کی میگیره دامنشو؟نمی دونم
اما فقط به این امید ترانه هامو می خونم
عقده شده توی گلوم ترانه های راستکی
خسته شدم از این همه دروغ و حرف الکی
اه ای خدا منو ببر...امانتی رو پس بگیر
برای جسم بی جونم...(۲) متر جا رو حتما بگیر!!
مانی این شعر رو 3 روز قبل از رفتنش سرود و رفت ...
--------
یادداشت : وبلاگ مانی رو درست در روز رفتنش پیدا کردم پر از اندوه بود و به لطف محمد تا امروز بیش از پیش با شعر و کلام و قصه اش آشنا شدم ، باری در شعر مانی اندوهی از عشق حاکم و است و ناکامی ! مانی را امروز بیش از همیشه دوست دارم زیرا این شعرش هم هوای من امروز است ...

چه بسیار قدرتمندانی که برای سازگار ساختن چرخ خود با گرایش مردم ، درازگوشی کوچک یا فرزانه ای نامدار را در پی خویش کشیدند .
ای فرزانگان ، از شما میخواهم پوست شیران و پوست رنگارنگ حیوانات شکاری را از تن بیرون کنید و یال جویندگان و کاشفان و کشور گشایان را فرو گذارید .
هنگامی به راستی شما را باور خواهم کرد که چنین بسیار گرامی ندارید و بزرگ نشمارید .
اهل حقیقت کسی است که در بیابان بی خدایی قدم میزند . زیرا بتِ بزرگداشت را در خود شکسته است .
او با گامهای گداخته از ریگزارهای زرد و تفتیده ی صحرا به واحه ها نظری می اندازد . همانجا که از چشمه های آب ناب میجوشد و درختان سایه گستر و زندگی در خرمی و شادابی غنوده است .
اما عطش وادارش نمیکند که به آن سو روی نهد و در میان آسودگان مسرو باشد . زیرا میداند واحه ها همه بتان ویژه ای دارند .
شیر چه میخواهد ، جز تنهایی ، گرسنگی ، خلوت و بی خدایی .
شیر چه میخواهد جر تنهایی از برده گی مهتران و نیکبختی خودخواهان ؟ و دوری از خدایان و پرستش و بیم بیم افکنان ؟ آرزوی اهل حقیقت هم این است و بس .
اهل حقیقت پیوسته در بیابانها زندگی کرده اند و با جان آزاده ی خویش در مجال چنین گسترده ای ، حکم می رانده اند .
اما فرزانگان نامدار – با بهترین خوراکیها در کام – در شهرها میزیند . مانند پستانداران میخورند تا شیر دهند . همواره چون دراز گوشان گاری مردم را میکشند . من نمیخواهم از آنان کین بخواهم . اما باید بدانند خدمتگذارند و گاری کش .
( چنین گفت زرتشت – فردریش نیچه – ترجمه مسعود انصاری – نشر جامی )
جسد ظلم
ای دین ستان و خنجر و زور
از منطق و دانش بشر دور
ای دفن نگشته مرده دهر
ای لاشه ی بویناک منفور
ای آنکه ز شدت تعفن
در کرده پذیردت به خود گور
ناچار به خاک میسپارند
اندام مقدس تو قاذور
این سان که گدای گور سردی
اسلام برو که بر نگردی
ای داغ به قلب ها نشانده
ای غربت تلخمان چشانده
از درد فراق مادران را
خاکستر غم به سر نشانده
ای دین مزین به شمشیر
بذر ستم و بلا فشانده
وین دین زدگان غارتت را
تا مرز گرسنگی کشانده
حقا که اساس رنج و دردی
اسلام برو که برنگردی
هر بار که این بساط تحمیل
میرفت شود به علم تعطیل
یک نام دگر بر آن نهادند
تفسیر شد و دوباره تجلیل
معنی لغات واژگون شد
دادند به یاوه نام تحلیل
یک رخت دگر تن اش نمودند
کردن به دفن مرده تعلیل
ای شر زمان ، چو دفع گردی
آنگونه برو که بر نگردی
توضیح : هرچه جستجو کردم نام شاعر این شعر را نیافتم ....

این صدای گریه از کجا می یاد؟
که به قلبِ خستم آتیش می زنه
قصّه ی زخم ِ کدوم کوچه نِشین؟
واژه سازِ این ترانه ی منه
این صدای گریه ی ترانه سوز
واسه چشمیه که از غُصّه تره
دخترِ فقیر و آواره ی شهر
منُ به سفر تو اشکاش می بره
به سفر تا شبِ بی ستارگی
به دیارِ آهِ پابرهنه ها
به تهِ غربتِ پیچ ِ گم شدن
به شبِ سقوطِ چشمای خدا
به نگاهِ سوگوارِ قاصدک
که خبر از اوجِ ابرا نداره
به همون خوابی که حتی نمی یاد
گرمی ِ دستی رُ همراش بیاره
دخترک، اسیرِ شهرِ سایه هاست!
اگه کُنجی بمیره، گناهِ ماست!
بیا این سدِّ سیاهُ بشکنیم
به یه دنیای دیگه پُل بزنیم:
یه جا که مرزِ من و ما نداره
شبا رو شهرا ستاره می باره
جایی که عطرِ باهاره تو هواش
دیگه بی کس نمی شن دخترکاش
جایی که خدا تو مهربونیه
واسه هر آدمی سایه بونیه
یه جایی که دلخوشی نِشونَشه
کاشکی از گریه نگاهی پُر نَشه
بهار ۸۴ - تابستان 86

هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی
هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی
هیچ پیش آمده کز جان و جهان سیر شوی
هیچ دانی چه گرانبار غمی ست
کز پس عمری با سعی و عمل خو کردن
فارغ از سیر فلک رو به زمین آوردن
وانگهی
این سیهکار هوسبازسراپا نیرنگ
بزند چرخی و بازیچه تقدیر شوی
هیچ می دانستی
چه غم جانکاهی است
نوز برنامده از چاله,فتادن در چاه
نوز نگشته ز افسانه و افسون گرهی
با دو صد بند گران بسته تزویر شوی
هیچ دیده ستی در پهنه گیتی جایی
کاندر او نسل جوان
از پس عمری شور طلب و جوش و خروش
خسته از بار ملالی که گرفته ست به دوش
مشت خود بر دهنت کوبد و آشوبد, اگر
بشنود از تو دعایی که:
برو پیر شوی
هیچ باور داری
زیر این بر شده ی دودوش زنگاری
سرزمینی است عجیب
همه چیزش وارون
کاندر او مرگ به از زندگی است
شرف انسان در بندگی است
دیده گریان خوب است و لب خندان بد
موهبت های خدا فقر و نیاز و مرض است
که کنی عصیان,روزی دو اگر سیر شوی
هیچ پنداشتی ای بسته به آینده امید
عاشق صبح سپید
ای به سودای طلوع سحری جسته زجا
راهپیمایی جهان فردا
کز پس عمری سعی و عمل و شوق و امید
زیر آوار شب تیره زمینگیر شوی؟
وندر این دامگه جهل و جنون زرق و ریا
به گناهی که چرا دم زدی از چون وچرا
هدف ناوک مرد افکن تکفیر شوی
هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی
هیچ پیش آمده کز جان و جهان سیر شوی
تفسیر یکی از رباعیات خیام
در دایره ای کآمدن و رفتن ماست آن را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست کاین امدن ازکجا و رفتن به کجاست
====================================
شبی پرسیدم ز دانای رازی خرد بهری به حکمت سرفرازی
که من تابوده ام ره میسپارم ولی از منزل آگاهی ندارم
رهی پرپیچ وکور و بی سر انجام نه ماوایی دراو نه جای آرام
نه رهدانی که منزل باز جویم نه همدردی که با او راز گویم
پس و پیشم هزاران رهسپارند شتابان و دوان و بی قرارند
چومن هریک خبرپرسان زخویشند زدرد شک دل افکار و پریشند
درین راهم چو گوی انداختستند تو گویی بهر راهم ساختستند
چه راه است اینکه اورا منزلی نیست خلایق رهرو اند و واصلی نیست
چه میباید مرا زین ره سپردن چه را باید به رفتن پای فشردن
جوابم داد آن دانای اسرار که من خود هم به این دردم گرفتار
هزاران بارپرسیدستم ازخویش که سر منزل چرا ناید فرا پیش
در این راه دراز پیچ در پیچ نگفتستند جز رفتن به کس هیچ
هرآن رهروکه بینی درتک وتاز چو گوشت وا کنی باتوست دمساز
چو مقصود خود ازرفتن ندانند برای خویشتن افسانه خوانند
یکی گویدتویی سرمنزل خویش به رفتن کوش وجز رفتن میندیش
یکی گوید که مقصد کوی یار است وصال روی آن زیبا نگار است
یکی گویدکه منزل نیک جایی است در آنجا باغ وبستان وسرایی است
در او گسترده بهر میهمان ها ز خورد و نوش کام افزای،خوانها
در آنجا شاهدان نازک اندام به بزم افروزی اند از بام تا شام
همه عیسی دم و یوسف شمایل پرندین جامه و زرین حمایل
به خدمت ساقیان سیم پیکر به دستی جام و دستی مشک عنبر
کمر بسته غلامان و کنیزان برای میهمان جلاب ریزان
به بستر های ناز ارغوانی عروسانی چو رویای جوانی
نگارین لعبتان نار پستان به کام دل مهیا در شبستان
به لطف و خوبی آن زیبا نگاران چنان چون نو گل صبح بهاران
بدین سان هریکی بهر دل خویش خیالی آورد از منزل خویش
چنان منزل که ای نور دو دیده نه چشمی دیده نه گوشی شنیده
همه گویند گویا منزلی هست در این وادی امید حاصلی هست
ولی منزل کجای است وچسان است نشانیهایش از خلقان نهان است
شنیدستم که این ره بس دراز است سر ره در پس صد پرده رازاست
چو من منزل ندیدستم فرا پیش فسانه است آنچه راگویم ازاین بیش
چه بهترزانکه بربندی لب وگوش سپاری ره چو ما خاموش خاموش
چو بینی جملگان افسانه سازند به آن افسانه نرد عشق بازند
تو نیزازبهرخویش افسانه ای چند بساز و دل به آن افسانه ها بند
( صادق هدایت )
توضیح : شعر فوق برگرفته از نسخه الکترونیکی رباعیات خیام و نقد و بررسی صادق هدایت است ...

تقدیم به دکتر مهرداد افشار که قصه تلخم را خط به خط خواند ...
شکایت
اين روزا كه شهر عشق خالي ترين شهر خداس
خنجر نامردمي حتي تو دست سايه هاس
وقتي كه عاطفه رو مي شه به آسوني خريد
معني كلام عشق خالي تر از باد هواس
اما من كه آخرين عاشق دنيام
ماهي مونده به خاك و اهل دريام
از همه دنيا برام يه چشمه مونده
چشمه اي به قيمت همه نفس هام
از همينه كه همه عمرمو مديون تو ام
تويي كه عزيزتر از عمر دوباره اي برام
بي نيازي به تن قلندرم تنها لباسه
اما دستام به ضريح تو دخيل التماسه
خسته و زخمي دست آدمك هاي بدم
پشت پا به رسم بي بنياد اين دنيا زدم
من براي گم شدن از خود و غرق تو شدن
راه دور عشقمو پيمودم اين جا اومدم
بي نيازي به تن قلندرم تنها لباسه
اما دستام به ضريح تو دخيل التماسه
...
اردلان سر افراز
دفتر شعر از ریشه تا همیشه
ترانه ی ضیافت
آهاي آهاي غريبه ها بياين مي خوام جشن بگيرم
فردا تولد منه آخه من امشب مي ميرم
امشب شب بزرگيه بياين تماشا بكنين
هر چي كه امشب مي بينين از فردا حاشا بكنين
ضيافت قشنگبه من تا گلو به زير خاك
دور و برم يه عالمه آدماي درست و پاك
اونا كه به خيالشون غريبه ان با اشتباه
هوس نمي دونن چيه هيچ وقت نمي كنن گناه
به هيچ كسي زور نمي گن نون حلال تو سفره شون
با سنگاي ريز و درشت هي مي كشن خط و نشون
خوب ديگه دس دس نکنید آخه سرم منتظره
شايد به سنگ كه خورد سرم دلتنگيام يادم بره
به داد من گوش نكنين كه مي رسه به آسمون
سنگا رو محكم بزنين قربون دست و پنجه تون
خيالتون راحت باشه همه گي مي ريد به بهشت
شيش دونگ اون جهنم و فلك به نام من نوشت
ديگه دارم تموم ميشم هيچ كسي چيزي نمي خواد
خون دلم مونده فقط بخور ببين خوشت مياد
گناه قلب ناكسم از جاي ديگه بيشتره
قلبي كه از خودش گذشت از عشق نشد كه بگذره
فانوس خونه ي دلم براي عشق روشنه
اين ضربان لعنتي به عشق عشقه مي زنه
پس ديگه مهلتش نديد آي آدماي مهربون
قلبمو آويزون کنید سردر شهر پاكتون
این روزها دلگیرم از خودم ، از خودم که لیاقت هیچ نداشتم ، دلگیرم از گذر ثانیه هایی که همه اش برای من تلخی و رنج بودنی را به همراه دارد که نبودشان برایم زیباتر میبود که چنین هم نیست و به این جبر جاودان گرفتارم ، این روزها مدام ترانه گوگوش را گوش میدهم که میخواند " هیشکی مثل تو نبود " ترانه ای که جنتی عطایی به زیبایی مثال زدنی ترانه سرایی کرده ، این ترانه وصف حال دوستی من و بهبد پرشان است کسی که پا به پای ترانه هایم قدم زد و تا اینجای قصه که امروز است تنهایم نگذاشت . بهبد عزیز ، این ترانه را به تو تقدیم میکنم :
هیشکی مثل تو نبود
صدای تو ، بیداری ریشه
آواز سبز برگه !
صدای تو ، پر وسوسه
مثل شب خونی تگرگه !
صدای تو آهنگ شکستن ، بغض یه دنیا حرفه !
تصویری از آواز صریح قندیل نور و برفه !
هیشکی مثل تو نبود ،
هیشکی مثل تو منو باور نکرد !
هیشکی با من مثل تو ،
توی نقب شب من سفر نکرد !
هیشکی مثل تو نبود ،
ساده مثل بوی پاک اطلسی !
یا بلوغ یه صدا ،
میون دغدغه ی دلواپسی !
تو غرورت مثل کوه
مهربونیت مثل بارون ، مثل آب !
مثل یه جزیره ، دور
مثل یه دریا ، پر از وحشت خواب !
هیشکی مثل تو نرفت !
هیشکی مثل تو نموند !
شعرهای تنهاییمو ،
هیشکی مثل تو نخوند !
همه حرفام مال تو !
همه شعرام مال تو !
دنیای من شعرمه !
همه دنیام مال تو !
ایرج جنتی عطایی
شروع به خواندن کتاب "صادق هدایت در تار عنکبوت " به قلم " مصطفی فرزانه " شاگرد و مرید هدایت ، نمودم و در ابتدای خواندنم در بخش " آئینه ی ضمیر " به متنی بر خوردم و گفتم بدنیست از لحاظ شما نیز بگذرد :
آئینه ی ضمیر
هر اندازه هم که با احتیاط گام بردارید ، عاقبت به همان دروازه ی شامگاهی میرسید که هرگز نخواسته اید باز بشود و پشتش را ببینید ؛ زیرا گفته اند در پس این در راهی است که به سراب می رسد ، از دیگری شنیده اید که آن را به دیار سرگشتگان جاودان منتهی می شود .
و گروه دیگری میگویند که این در بزرگ به روی باغ پردیس باز میگردد ، و یا برای دست یافتن به دنیای ملکوت ، پلی پشت در هست به باریکی لبه ی تیغ و باید از روی آن گذشت .
این ها را گفته اند و شنیده ایم ، اما باید شهامت داشت ، قامت راست کرد و با روی گشاده از چشم انداز روزهای زودگذر دل کند .
باید گفتن آسان است ، اما کیست که به سکوی در ناشناس برسد ، راه برگشت نداشته باشد و دستخوش دلهره نشود ؟ این است که گروهی سر به زیر می اندازند ، چشم و گوش خود را می بندند و چنانکه گویی از شعله آتش یا سیل میگریزند ، به دروازه هجوم می آورند و پیش از آن که آخرین پله های عمر را در نوردیده باشند ، شتابزده خود را به درون آن می اندازند . در عوض چه انبوه مردمانی هستند که با عجز و لابه میکوشند تا گام پیش نگذارند .
اما ما موجودات خاکزاد از ایشان نیستیم . با گذشت زمان شاهدیم که دست و پایمان سست شده و چشمان فرسوده مان از پرتو آفتاب نا سور گشته است و دهانمان مزه ی نوشابه ها و میوه ها را تمیز نمی دهد . میبینیم که قامتمان کوتاه تر میگردد و تپش قلبمان سکوت آرام بخش را می شکند . ما از مردمانی هستیم که می دانیم در این خانه ای که دنیا می نامند مهمان نا خوانده ایم و بی شک باید اینجا را ترک کنیم . ما از مردمانی هستیم که هیچ گونه انتظاری از دست غیب و امیدهای واهیش نداریم . روزها را به نسبت توانایی خودمان گذرانده ایم ، از آنچه ماوراء طبیعت بوده است چشم پوشیده ایم و بی آنکه خودمان را گنجشک یا کرم لجن زار بدانیم ، با سرنوشت مسلم این موجودات همراهیم .
زیرا انسانیم . اما به آدم هایی که خود را اشرف مخلوقات می دانند می گوییم که یک جور حیوانی هستیم که با هوش و حافظه بسیط تری ساخته شده ایم . نه زیاد به خودمان می بالیم و نه آنقدرها خود را ناچیز می پنداریم . انسانیم ، نه بیشتر و نه کمتر . با هوش و حواسی که داریم دنیایی را بر حسب اتفاق در آن پای گذاشته ایم مشاهده میکنیم ، می آموزیم ، دوست داریم ، خشمگین می شویم ، حسادت می ورزیم و هر یک در خور هوش و استعدادمان چیزی خلق می کنیم : یکی هواپیما می سازد ، یکی خوراک میپزد ، دیگری شعر میگوید ، یکی نقاش می شود و اغلب ، به حکم غریزه تولید مثل میکنیم ، برای کودکانمان ، مکتب و مدرسه و دانشگاه می سازیم ، جاده می سازیم ، ابنیه بنا میکنیم ، زیبایی را می ستاییم ... و میکوشیم نه مقهور قدرت بشویم و نه در جستجوی قدرت قهار باشیم و با اینکه بردبار بوده ایم و مانند آبی که پیوسته به سدهای کوچک و بزگ برسد ، از لابلای موانع ، پیچاپیچ ، همپای زمان ، می گذریم تا عاقبت در چشم اندازمان یک روز می بینیم که به جلوی سکوی دروازه – دروازه عدم – رسیده ایم . آنگاه نگاهی به پشت سر می اندازیم و به کرده های خودمان به تماشا می نشینیم و به این لذت دردناک دل خوش میکنیم .
***
...
( صادق هدایت در تار عنکبوت – مصطفی فرزانه )
- آیا هیچ راه و گزینه ای بهتر و منطقی تر از انفجار ِ بمب، خودکشی مقدّس و تروریسم برای حمایت از عزّتِ پیامبر ِ اسلام وجود ندارد؟ آیا یگانه راهِ ارج ِ عزّت و بزرگی یک پیامبر را تنها باید در ورطه ی خشونت و سوزاندن و خاکستر کردن جستجو کرد؟
- عمیقا بر این باورم که از میان مسلمانانِ افراطی که خشونت را پیشه خود کرده اند، کمتر از انگشتانِ یک دست پیدا می شوند که کتاب ِ رُشدی را خوانده باشد. نویسنده ی کتاب ِ ستیز و مدارا نیز در فصل ِ دوم ِ کتاب ِ خود، به این مهم به گونه ای تحلیلی و گسترده اشاره داشته است. وی بر این عقیده استوار است که مشکل ِ آنان، در پس ِ آتشبازی های هوچی مابانه، بیشتر بر پایه ی شنیده هایی در باب ِ "توهین به اسلام" و بایستگی ِ نابودیِ معاندین و مرتدین می چرخد.
- آیاتِ شیطانی ِ رشدی، نه اثری کوشیده، جامع و جدّی ست که –بر فرض- در عقایدِ مسلمانان خللی وارد سازد و تخیلاتش، از ارج و بهای مذهب بکاهد؛ نه کتابی ست چندانِ قابل ِ بحث و پژوهیدن و -مهمتر از همه- نه اثری ست یکتا در زمینه ی آثاری که در این زمینه تألیف و عرضه شده اند؛ بلکه رُمانی کاملا تخیلی است که در دنیای ادبیات، جُز در ژانر ِ فانتزی (Fantasy) جای ندارد.
- حجم ِ آثار ِ ضداسلامی –بخصوص در این قرنِ 21- چنان گسترده است که پنداشتِ نشر ِ توطئه از کتابی تخیلی و فانتزی، توهّمی بیش نبوده و نیست.
شوالیه: سلمان رشدی
و حکایتِ دوباره آیاتِ شیطانی
چند روزیست که نشانِ سلطنتی ِِ "شوالیه" از سوی ملکه ی انگلیس، الیزابت دوم، به سلمان رشدی نویسنده ی هندی تبار ِ انگلیسی، به سببِ خدماتِ وی به دنیای ادبیات اعطا شده است. در همین راستا و پس از گذشتِ 18 سال از صدور ِ فتوایِ قتلِ وی از سوی آیت الله خمینی به دلیل ِ نوشتن ِ رُمانِ آیاتِ شیطانی (Satanic Verses) بار ِ دیگر شاهدیم که برخی مسلمانان، بویژه در پاکستان و اندونزی، نسبت به این اقدام ِ ملکه ی انگلیس اعتراض کرده اند و با راه و روش ِ آشنای آتش زدن و سوزاندن، اعتراض ِ خود را به این مسئله نشان داده اند. یکی از عجيب ترين واكنشها، نظر ِ تحریک آمیز ِ ایجاز الحق، وزیر امور ِ مذهبی پاکستان است که گفت: "اگر کسی در این شرایط با انفجار ِ بمب و انتحار، برای حمایت از عزّتِ پیامبر ِ اسلام، حضرت محمّد، اقدام کند، عمل وی توجیه پذیر است."(1)
جدای اینکه وی بعدا گفته است که هدفِ وی، بررسی ِ دلایل ِ تروریسم بوده است اما پرسش اینجاست که آیا هیچ راه و گزینه ای بهتر و منطقی تر از انفجار ِ بمب، خودکشی مقدّس و تروریسم برای حمایت از عزّتِ پیامبر ِ اسلام وجود ندارد؟ آیا یگانه راهِ ارج ِ عزّت و بزرگی یک پیامبر را تنها باید در ورطه ی خشونت و سوزاندن و خاکستر کردن جستجو کرد؟ بحرانِ فرهنگی ِ ژرفی که چند دهه است بگونه ای فراگیر و ملموس تر از همیشه، جوامع مسلمان را در خود فروبُرده و راه را برای پَر و بال یافتن ِ رادیکالیسم و خشونت گرایی گشوده و متعاقبا، هر صدای صلح و آرامش و اندیشه ورزی را خاموش کرده است، بحرانی ریشه دار در تاریخ است. بحرانی که به عقیده ی من، ریشه در چهار قرنِ پیش، و آغاز ِ جاماندنِ جوامع ِ مسلمان از قافله ی تجدّد دارد. کار ِ تأمین ِ بنزین ِ این بحران نیز، بباور من، از پس از پاگشایی ِ رادیکالها و دون پایگانِ فکری در دنیای سیاست و دولت سازی ها، بسی ساده تر شده است. باری، هدفِ من از نگارش این سطور این نیست که به گستردنِ بحث و تاریخنگاری بپردازم؛ امّا ماجرا –یا بَلوای- کتاب ِ آیاتِ شیطانی، ماجرایی ست که بیش از آنکه بر دیوار ِ این حقیقتِ کهنه ی جاماندگی تکیه کند، بر دیوار ِ سیاست تکیه دارد.
دکتر ناصر پاکدامن، پژوهشگر و نویسنده ایرانی در مصاحبه ای رادیویی در 27 بهمن 67 –دو روز پس از صدور فتوای آیت الله خمینی- اذعان داشت: واکنش ِ خُشک اندیشان و بنیادگرایان علیهِ رشدی، نخست در هند آغاز شد: آنهم به همّتِ پرزیدنت گاندی! سه ماه پیش بود که ایشان، هم این کتاب و هم فیلم "واپسین وسوسه ی مسیح" را ممنوع کرد تا به زعم ِ خود در این سالِ انتخابات، از مسلمانان و مسیحیان هند، دلربایی، و چه بسا رأی ربایی کرده باشد. (2)
حقیقتِ روشنتر اینجاست که نقطه ی آغاز ِ این اعتراضات، نه به سه ماه، بلکه پنج ماه پیشتر از تاریخ فتوا بازمی گردد. کتاب در سپتامبر 1988 در انگلستان منتشر شد و 5 اکتبر همان سال، دستور منع پخش آن از سوی راجیو گاندی صادر گشت. با این بازیِ زیرکانه ی سیاسی، جنبشی آغاز شد که از پیامدهای بعدی اش، می توان به بهره مندیِ مخالفانِ اسلامگرای خانم بی نظیر بوتو از این ماجرا در پاکستان، جشن ِ کتاب سوزان در براتفورد انگلیس، تظاهراتِ 8000 نفره در لندن و در نهایت، کشته شدنِ پنج نفر در تظاهراتِ مقابل ِ مرکز فرهنگی ِ آمریکا در پاکستان اشاره کرد. (3)
فتوای آیت الله خمینی، در تاریخ 14 فوریه 89 (25 بهمن 67)، یعنی پس از گذشت پنج ماه از شروع ماجرا صادر شد. پرسش اینجاست که آیا برای سنجشِ ارتدادِ رشدی، به پنج ماه فرصت نیاز بوده است و یا بر طبقِ ریشه یابی ماجرا و بررسیِ وضعیت سیاسی و اجتماعی ایران پس از جنگِ تحمیلی ِ هشت ساله، می بایست در اثباتِ فرضیه ی سیاسی شدنِ ماجرای رشدی، تردیدِ کمتری کرد؟ اهمّیّتِ فتوای آیت الله خمینی به این خاطر است که ایشان، نه تنها به عنوان یک فردِ مذهبی یا یک روحانیِ مسلمان، بلکه در جایگاهِ رهبریِ یک کشور و سیستم ِ حکومتی، به این کار دست یازید که پیامدهای آشکار و نهانِ آن، تا به امروز ادامه دارد. واضح است که جریانِ آیاتِ شیطانی با این فتوا آغاز نشد اما به عقیده دکتر رامین کامران، استادِ دانشگاه سوربن پاریس و نویسنده کتاب ِ ستیز و مدارا، ابعادی جهانی پیدا کرد و به صورتِ نمادِ تنشِ سنّت و تجدّد در جهان اسلام درآمد. (4)
عمیقا بر این باورم که از میان مسلمانانِ افراطی که خشونت را پیشه خود کرده اند، کمتر از انگشتانِ یک دست پیدا می شوند که کتاب ِ رُشدی را خوانده باشد. نویسنده ی کتاب ِ ستیز و مدارا نیز در فصل ِ دوم ِ کتاب ِ خود، به این مهم به گونه ای تحلیلی و گسترده اشاره داشته است. وی بر این عقیده استوار است که مشکل ِ آنان، در پس ِ آتشبازی های هوچی مابانه، بیشتر بر پایه ی شنیده هایی در باب ِ "توهین به اسلام" و بایستگی ِ نابودیِ معاندین و مرتدین می چرخد؛ طبیعتا بعید بنظر می رسد که از میانِ آتش افروزان، سوزندگانِ کتاب و یا کشته شدگانِ این راه، کسی به مطالعه ی متن ِ آن اثر ِ ممنوعه، پرداخته باشد. تأکید بر این مهم –فرای داشته ها و تجربیاتِ تاریخی در جامعه شناسی ِ عوام ِ خُردآگاه در حیطه ی مطالعه- بدین خاطر است که آیاتِ شیطانی ِ رشدی، نه اثری کوشیده، جامع و جدّی ست که –بر فرض- در عقایدِ مسلمانان خللی وارد سازد و تخیلاتش، از ارج و بهای مذهب بکاهد؛ نه کتابی ست چندان قابل ِ بحث و پژوهیدن و -مهمتر از همه- نه اثری ست یکتا در زمینه ی آثاری که در این زمینه تألیف و عرضه شده اند؛ بلکه رُمانی کاملا تخیلی است که در دنیای ادبیات، جُز در ژانر ِ فانتزی (Fantasy) جای ندارد. حقیقت اینجاست که دهها و صدها مقاله و کتاب –چه بشکل تحلیلی و آکادمیک و چه تُند و مغرضانه- هر هفته و هر ماه در نقدِ جدّی ِ اسلام، تاریخ اسلام و پیامبر اسلام در سراسر جهان منتشر شده و می شوند که اگر در برخورد با این روند، جامعه ی مسلمانان، همیشه بر اصولِ مواجهه با "توهین به اسلام" و قوانین ِ "حمایت از عزّت" خود متکی باشد، می بایست که هر روز و شب شاهدِ انفجار و آتش و خون در سراسر جهان باشیم.
پس از بلوای آیات شیطانی و در سال 68، کتابی نیز در ایران به نام ِ "نقدِ توطئه ی آیات ِ شیطانی" به قلم سیّد عطاالله مهاجرانی –وزیر پیشین ارشاد اسلامی- منتشر شد که تا به امروز به چاپِ بیست و چندم رسیده است. مهاجرانی، که در این کتاب به عادتِ مألوفِ همفکرانش، به گربه رقصانی های کلامی دست زده است، نوشتن ِ آیات شیطانی را "توطئه ای" بر ضد اسلام انگاشته و به قولِ خود به "نقد" این توطئه پرداخته است. مطالب این کتاب، بیش از آنکه به نقد شبیه باشد، تکفیرنامه ای بر علیه رشدی ست و سراسر در جهتِ رَوایی و دفاع از بایستگی ِ قتل ِ وی به نگارش درآمده است. ایشان با سر هم کردنِ داده هایی از چگونگی برخوردِ خودِ پیامبر اسلام با مخالفین و طرحِ بخشی از احکام ِ شرعی و فقهی، قتل رشدی را روا دانسته است. اما چرایی ِ چاپ های پی در پیِ این کتاب در ایران را نمی توان با میزانِ اشتیاق ِ کتابخوانان به ریشه یابیِ درخشانِ "توطئه" به قلم مهاجرانی توجیه کرد. بلکه بیشتر بدین خاطر است که وی با آوردن ِ خلاصه ای از محتوای آیات شیطانی در بخش ِ سوم کتاب ِ خود، مغز ِ بسیاری را که به متن ِ اصلی اثر دسترسی ندارند و حریص ِ دانستن ِ محتوای آن هستند، به کار می گیرد و در این بین، عقایدش را به خوردِ آنان می دهد. همانگونه که در بالا هم گفتم، حجم ِ آثار ِ ضداسلامی –بخصوص در این قرنِ 21- چنان گسترده است که پنداشتِ نشر ِ توطئه از کتابی تخیلی و فانتزی، توهّمی بیش نبوده و نیست. توهّمی که از ذهنِ وزیر ِ فرهنگی تراویده است که بجای پناه بردن به خِرَد، احترام به آزادی و دعوت به آرامش، با استفاده از موقعیت خویش، توجیه گر ِ تحجّر و وحشت آفرینی ِ شده است. اگرچه با خواندنِ داستانِ کوتاه و خیالیِ "اسب شطرنج" وی که در سال 74 در مجله ی کِلک انتشار یافت، می توان به میزانِ ادب و فرهنگِ این وزیر ِ فرهنگ پی بُرد. (5)
به گفته ی معروف، دموکراسی، تمرین ِ تحمّل و فروتنی ست و آزادیِ اندیشه نیز از اصولِ تخطّی ناپذیر ِ آزادی و دموکراسی ست. عصر ِ مُدرنیسم، عصر ِ کَندنِ خرقه های کهنه ی یکسونگری و به تن کردنِ جامه ی آزادی و پذیرش اصل ِ تکثّر ِ آراست. شکی نیست، اعتقادی که با یک رمان و یا یک مقاله برباد می رود، قابل ِ پذیرش ِ هر فرنامی جز "اعتقاد" است. باوری که تنها می توان با شمشیر و بمب و خمپاره از آن دفاع کرد، بی گمان نمیتواند باوری پُرعزّت و ارجمند باشد. هر اندیشه ای برای پیروزی و پوشیدن ِ ردای بر-حق-بودن، می بایست در بوته ی نقد و پژوهش ِ روشنبینانه قرار گیرد و اندیشه های مذهبی نیز، از این قائده مستثنا نبوده و نیست؛ که بی شک، آفتِ جوامع ِ در آرزوی آینده ی پویا، گریز از "نقد"، تعبیر ِ هر "نقد" به "توهین" و تکفیر ِ عقاید و باورهای مخالف است. رمانِ سراسر تخیّلی و فانتزیِ آیات شیطانی، چنانکه پیشتر هم گفتم، هرگز و ابدا در حیطه ی جدّیت، نقدِ علمی و حتّی اهمیّت نمی گنجد و در میانِ قفسه های کتابخانه های جهان، تنها می توان و می بایست در قفسه ی Fantasies آن را یافت و در حیطه ی آثار ِ ادبی ِ فانتزی به نقدِ آن پرداخت. توهّمِ توطئه داشتن از رُمانی فانتزی که پای آن به دستِ دون پایگانِ دنیای سیاست، به این عرصه کشیده شده، نه تنها توخالی و نادُرُست است، بلکه ذهن را از کشفِ حقیقت و روشنیابی، دور خواهد کرد. پس چرا نباید پس از هجده سال، هنوز بر آنچه پایانی جز وارونگی ِ اعتبار ِ مسلمانان ندارد، پای فشرد؟ آیا تکریم ِ دموکراسی، تحبیب ِ آزادی و پذیرش ِ اصل ِ آزادیِ اندیشه و بیان و در پس ِ آن، پرداختن به برنامه های ژرف و چندسویه برای تشویقِ جوامع ِ در آرزویِ پیشرفت به کتابخوانی و پژوهش و نفی ِ تعصّب و تحجّر -بجای هجوم و سوختن و گداختن- نمی تواند نویدبخش ِ دنیایی بهتر و ارزنده تر باشد؟ جان استوارت میل در کتاب آزادی می نویسد: "ما هیچگاه نمی توانیم اعتقاد داشته باشیم، عقیده ای که در خفه کردن ِ آن تلاش می کنیم، اشتباه باشد، و اگر اطمینان داشته باشیم که چنین عقیده ای نادرست است، باز هم خفه کردن ِ آن گناه به شمار خواهد رفت." (6) رسیدنِ به چنین باوری، اگرچه دشوار امّا حقیقتِ رسیدن به درکِ آزادی و دموکراسی ست. دموکراسی ای که شوربختانه در بسیاری جوامع عقب مانده، تنها به نمایشهای یکروزه و رسوایِ انداختنِ تکه های کاغذ به صندوق های پلاستیکی تعبیر شده و می شود.
نکته ی آخر اینکه شاید بسیاری از ایرانیان نمی دانند که رمانِ بچه های نیمه شب (فرزندانِ نیمه شب)، اثر ِ برجسته ی رشدیِ که در سال 1981 برنده پراعتبارترین جایزه ادبی انگلیس، بوکر (Booker's Prize) شد، به سال 1364 و با ترجمه ی مهدی صحابی در ایران منتشر شد و جایزه بهترین رمانِ خارجی -کتاب سالِ جمهوری اسلامی- را از آن خود کرد.
نشانِ شوالیه، امروز به کسی اعطا شده است که سالهای درازی از عمرش را در هراس از تیغ ِ برهنه ی مسلمانی افراطی، در اختفا گذرانده است. مسلمانی که می پندارد با ریختن ِ خونِ یک نویسنده، وظیفه ی پاسداری از عزّتِ پیامبرش را به سرانجام رسانیده است. پنداری که میلیون ها "انسانِ" منطقی، روشن اندیش و آگاه به حقیقتِ پروردگار، نمی توانند چندان با آن همسو باشند. (7)
__________
پانویسها:
- وبسایت خبری روز آنلاین، نمک پاشیدن بر زخم ِ 18 ساله - تفسیر گاردین از شوالیه شدن سلمان رشدی، چهارشنبه، 30 خرداد 1386
- پاکدامن، ناصر؛ قتل کسروی، چاپ دوم، انتشارات فروغ، آلمان، ص 10
- کامران، رامین؛ ستیز و مدارا، نسخه ی الکترونیکی، بخش 2، ص 44
- برای بحثی صریح، جامع و گسترده پیرامون فتوای آیت الله خمینی، نگاه کنید به ستیز و مدارا، نسخه ی الکترونیکی، بخش 2، ص 44-66
- هتّاکیِ به ظاهر غیرمستقیم، بی پروا و دور از شأنِ وی به خانمِ مهشید امیرشاهی، نویسنده چیره دستِ ایرانی، با چنان واژه هایی ست که این قلم از بازگویی آن شرم دارد. نگاه کنید به: نقد توطئه آیات شیطانی، چاپ بیست و پنجم، انتشارات اطلاعات، تهران، صص 1-11
6. Mill, John Stuart; On
- بر آن بودم که از واژه ی "مسلمان" بجای "انسان" یاری بگیریم اما به یادِ آوردم که در آوردگاهِ "خِرَد"، عیار ِ منطق، روشن اندیشی و آگاهی ِ یک فرد را با باورهای دینی ِ او نمی سنجند.
به قلم : م . شهرام
از گریه تا گریه
نمی تونم که عاشق شم
دوباره، با دلی خسته
صداقت راهِ قلبم بود
ندونستم که بُن بسته
مسافر از دیارِ تو
به سویِ شهرِ خاموشم
به مقصد می رسم امّا
سیابختی فراموشم
***
تموم رسمِ این تقدیر
سفر از گریه تا گریه س
برای نو شدن دیره
که هم درد و دوا گریه س
همیشه کارِ دل بوده
جنونِ لحظه ی آخر
شبِ تصویرِ یک عاشق
میونِ قابِ خاکستر
***
چرا از آخرِ قصّه
سرودم، تو نپرسیدی
به زخمِ انتظارِ من
چه بی رحمانه خندیدی
تو صُبح ِ قحطی ِ دیدار
یه سینه واژه پرپر شد
نفس، تبعیدی ِ بغض ُ
قفس، باغِ کبوتر شد
یک روز دیگه گذشت ، یه روز دیگه ، یه روز دیگه ، میگذرن و من میمونم با یه دنیا امید ، میترسم از روزی که امیدم نا امید بشه ، میترسم از گذر عمر م از این که یه روزی مثل امروز که جوونم، باید پیری و فرسوده گی رو تحمل کنم ، وهم دارم از این فرداهای نامعلوم ، شاید یه روز که رفتم این نوشته ها با معنا بشه ، مهم اینه که معنای نوشته ام و معنای خودم را تا بودنم در نخواهند یافت .
باری ! این روزها من هستم و مادرم ، مادری که هیچ گاه مرا در نیافت ، مادری که هرچه برایش گفتم ناشنیده گرفت مادری که دوستش دارم ، اما نمیدانم برای چه پای مرا به این سرای دون باز نمود ، نمیدانم به کدامین جرم و گناه باید باشم و همیشه نیز نقاب به صورت بزنم ! به گمانم این شعر نادر نادر پور نیز همخونی میکند با این روزهای تنهایی ... :
نامه
مادر! گناه زندگيم را به من ببخش
زيرا اگر گناه من اين بود ، از تو بود
هرگز نخواستم كه ترا سرزنش كنم
اما ترا به راستي از زادن چه سود ؟
در دل مگو كه از تو و رنج تو آگهم
هرگز مرا چنانكه خودستي گمان مدار
هرگز فريب چهره ي آرام من مخور
هرگز سر از سكوت مدامم گران مدار
من آتشم كه در دل خود سوزم اي دريغ
من آتشم كه در تو نگيرد شرار من
دردم يكي نبود كه زودش دوا كني
آن به كه دل نبندي ازين پس به كار من
مادر ! من آن اميد ز كف رفته ي توام
كز هر چه بگذري ، نتواني بدو رسيد
زان پيشتر كه مرگ تنم در رسد ز راه
مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسيد
هر شب كه در به روي من آهسته واكني
در چشم خوابناك تو خوانم ملامتت
گويي به من كه باز چه دير آمدي ، چه دير
بس كن خداي را كه تبه شد سلامتت
از بيم آنكه رنج ترا بيشتر كنم
مي خندمت به روي و نمي گويمت جواب
مادر! چه سود ازين كه بهم ريزم اين سكوت ؟
مادر ! چه سود از اين كه براندازم اين نقاب ؟
تا كي بدين اميد كه ره در دلم بري
بندي نگاه خود به نگاه خموش من ؟
تا كي همين كه حلقه به در آشنا كنم
آهنگ گامهاي تو آيد به گوش من ؟
مادر ! من آن اميد ز كف رفته ي توام
درد مرا مپرس و گناه مرا ببخش
داني ، خطاي بخت من است آنچه مي كنم
پس اين خطاي بخت سياه مرا ببخش
مادر ! تو بي گناهي و من نيز بي گناه
اما سزاي هستي ما ، در كنار ماست
از يكدگر رميده و بيگانه مانده ايم
وين درد ، درد زندگي و روزگار ماست
نادر نادر پور
این روزها بهار – فصل ترانه های من – روبه انتهاست ، بهار آمد و رفت و من ماندم و همان نفرینی که پیشتر گفتم و من ماندم و نفرین هایم ! بهار میرود و فصل ترانه هایم به گمانم به انتها خواهد رسید ، نمیدانم، باری گمان میکنم که این شعر شاملو وصف حال این روزهای من است :
بهار خاموش
بر آن فانوس که ش دستی نیفروخت
بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند
بر آن ایینه زنگار بسته
بر آن گهواره که ش دستی نجنباند
بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
بر آن در که ش کسی نکشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کسش ننهاده دیری پای بر سر –
بهار منتظر بی مصرف افتاد !
به هر بامی درنگی کرد و بگذشت
به هر کوئی صدائی کرد و استاد
ولی نامد جواب از قریه نزدشت .
نه دود از کومه ئی برخاست در ده
نه چوپان به صحرا دم به نی داد
نه گل روئید ، نه زنبور پر زد
نه مرغ کد خدا برداشت فریاد
به صد امید آمد ، رفت نومید
بهار – آری بر او نگشود کس در .
در این ویران به رویش کس نخندید
کسی تاجی زگل ننهاد بر سر .
کسی از کومه سر بیرون نیاورد
نه مرغ از لانه ، نه دود از اجاقی .
هوا با ضربه های دف نجنبید
گل خود روی برنامد زباغی .
نه آدم ها ، نه گاو آهن ، نه اسبان
نه زن ، نه بچه ... ده خاموش ، خاموش .
نه کبک نجیر میخواند به دره
نه بر پسته شکوفه میزند جوش .
به هیچ ارابه ای اسبی نبستند
سرود پتک آهنگر نیامد
کسی خیشی نبر از ده به مزرع
سگ گله به عوعو در نیامد .
کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال
که پا بر جاده خلوت گذارد
کسی پیدا نشد در مقدم سال
که شادان یا غمین آهی بر آرد .
غروب روز اول لیک ، تنها
درین خلوتگه غوکان مفلوک
به یاد آن حکایت ها که رفته ست
زعمق برکه یک دم ناله زد غوک ...
بهار آمد ، نبود اما حیاتی
در این ویران سرای محنت آور
بهار آمد ، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در !
احمد شاملو
" گفتن و نوشتن در روزهايي كه تنهايي از سويي و درد وطن و جهالت حاكم بر ايران كه -اجتماعي بيش نيست- از سوي ديگر بيداد ميكنند ، مانند قصه گفتن براي يك ناشنواست و كلنجار رفتن با آن ناشنوا مگر اين كه خود از تنهايي در آيي ، اما زهي خيال باطل كه نميتوان از يك ناشنوا اميد به شنوايي و اميدواري هديه گرفت .
آري ! اينجاست كه كارد به استخوان آدمي ميگذارند و نوشتن بي ارزش ميشود ، در اين فضاست كه هر چه بگويي خود را آزرده اي و اگر نگويي خود را لايق آينده گاني كه در راه اند نموده اي .
اين كه چرا چنين شد و " چه بلايي به سر باغ آمد " خود سوالي است كه به گمانم نسل ما قادر به پاسخ گويي آن نباشند ، باشد كه آينده گان نسلي ماندد نسل ما را كه در مرداب ها به دنبال آب پاك و روشنايي زا در تاريكي جستجو ميكرد ، سر لوحه قرار دهند . شايد روزي در اين مام درفشي كاوياني بر افراشته شود و ديگر بر زمين نيافتد ...
وظيفه امروز زاده گان وطن اين است كه هر يك به سهم خود درفشي در مشت بگيرند و روشني را به نوبه ي خود پيشه خويش سازند – باشد – كه نسل در خون خفته ي ما ، نقطه ي تاسف و باعث ننگ آيندگاني كه به دنبال پاسخ " چه بلايي به سر باغ آمد " هستند ، نباشند . و آن همه دست و پا زدن هاي ما در مرداب جهل براي رسيدن به خورشيد بي ارزش نشود ، تقديم به حضور پر مهرتان "بهرام نامه " اثر م. شهرام :
بهرام نامه
برای همه ی نوباوگانِ آنجایی که "وطن"اش می خوانیم
بیدار باش!
همرزمِ در نبردِ نیزه های دیروز و تن،
بیدار باش!
بیدار باش و سینه دیوار کن.
ناگاه،
به آوردگاه،
قدم بگذار
که قاموسِ "هزارواژه"
در ترجمه ی تسلیمِ ما
-مگر تا ثانیه ی مرگِ سوگند-
رُسواست.
بیدار باش ای همرزم؛
خونِ سُرخِ فرّخزاد
هنوز بر سینه ی آه اندودِ قادسیّه،
با رقصِ هر صبحِ خورشید
به درخششِ دریای نور
طعنه می زند.
بنده ی ترس مباش!
بشكن امروزِ نانابِ یادگارانِ شَرَف!
پاشنه های ما بر فراز است!
حک کن!
بر دیوارِ مدائن،
بر تختِ جمشید،
بر گورِ مادر،
بر قلبِ پدر،
حک کن:
"اینجا سریرِ فرِّ خُسروان است
جای پایه های طاقکِ ننگ
جز بر بیابانِ امُّ القرای هریمن نیست."
بیداری کن و این هریمن از سریر،
بران!
چون تو بیشمارند نوباوگانِ ایرانشهر
کز بیدادِ چاهَنچاهانِ رُخپوشِ سبع،
-لحظه تا لحظه-
سر به گزندِ سِیف می سایند؛
امّا
بیداریِ تو
این پَسنُطفِگانِ خطّاب را
فرو می پاشاند و باز،
فروتر.
خیره بر زمین مباش و بیداری کن ای تو
یکی از هزار همرزمِ بهرام ورجاوند!
سر بر چنارِ فروفتاده مَسای!
این صفحه از موریانه های تقویمِ تجاوز
ریز ریز است.
باغستانی نو بنا کن از دَبیره و نِی.
برگیر درفشی از شُکوهِ انسانی
سَر کُن آوازی از اشکهای ساسانی
با ویرانی بزَن به فوجِ ویرانی
درفشِ بیداری بیافشان
بشنو!
بشنو آوای تُندمضرابِ نکیسا را؛
به میانِ سپاهِ آن نگاهبانِ راستینِ دوازده پَرِ نیلوفر
بشنو!
این صدای فروهلیدنِ بُتان است و مَزگِت ها.
این صدای فروفتادنِ دُروج زادگان است و تختِ دُروج.
صدای شبدیزِ بهرام است!
آتش برافروز!
آتش برافروز!
نوشته بالای متن از یک ایرانی
شعر از م . شهرام ...
دلگیرم از حجاب تو
شکل کدوم حقیقته
چهره بی نقاب تو
وقتی تن حقیرمو
به مسلخ تو می برم
مغلوب قلب من نشو
ستیزه کن با پیکرم
اسم منو از من بگیر
تشنه ی معنی منم
سنگینه بار تن برام
ببین چه خسته می شکنم
به انتظار فصل تو
تمام فصلها گذشت
چه یأس بی نهایتی
ندیم من بود
فصل بد خاکستری
تسلیم و بی صدا گذشت
چه قلب بی سخاوتی
حریم من بود
دژخیم بی رحم تنم
به فکر تاراج منه
روح بزرگوار من
لحظه ی معراج منه
فکر نجات من نباش
مرگ منو ترانه کن
هر شعرمو به پیکرم
رشته تازیانه کن
--------------------------------------------------------------------------------
در کوچه سار شب
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
اخوان ثالث
.....
آوردهاند که پدر ملانصرالدین در شهر مقدس قونیه خادم مقبره یکی از مقدسین بود. وقتی پسرش 15 ساله شد پدر به خواهش او خری برایش خرید. ملا وسایل مختصر خویش را بر پشت خر گذاشته به گشت و گذار در کوه و دشت مشغول شد. یک روز که نصرالدین جوان خر را حسابی دوانده بود، خر بیچاره از فرط خستگی بر فراز تپهای جان به جان آفرین تسلیم کرد. نصرالدین بسیار اندوهگین میشود و خر را همانجا بالای تپه دفن کرده، فاتحه و مرثیة مفصلی هم برایش میخواند. ولی اندوه نصرالدین آنچنان عمیق بود، که نتوانست مدفن خر خود را ترک کند، پس همانجا بر فراز تپه، گوشة عزلت گزید. روزها، هفتهها و ماهها، نصرالدین، غرقه در دریای اشک، بر مزار خر مینشیند. و در شهر شایع میشود که بر فراز آن تپه، درویشی شبانه روز بر مزار مقدسی ذکر میگوید. رفته رفته زائران جمع میشوند، و آوازة شهرت «مدفن مقدس» همه جا را فرا میگیرد. تا آنجا که به گوش پدر نصرالدین رسیده، وی نیز عزم زیارت میکند. هنگامی که پدر نصرالدین به بالای تپه میرسد، در کمال حیرت با پسر خود روبرو میشود، که تمام ماجرا را برایش بازگو میکند:
ـ خری که تو به من داده بودی، اینجا دفن کردم، و از شدت علاقه به خر، نمیتوانم این مکان را ترک گویم. به خدا سوگند که شایعة نگهبانی مزار مقدس را مردم علیرغم میل من رواج دادهاند.
پدر نصرالدین، لبخند بر لب، سری تکان داده میگوید:
ـ خداوند ما را خواهد بخشید پسرم! در مورد من هم دقیقاً همین پیش آمد. مقبرهای که 50 سال است من در قونیه خادم آن هستم، مدفن خری است، که پدرم وقتی به سن تو بودم به من داده بود. هرچه گفتم اینجا مزار خری است که پدرم به من داده، به خرج کسی نرفت که نرفت!
تنها تفاوت ملت ایران با مردم این حکایت اینجاست که، اگر ملت ایران، با چماق «مبارزه با کمونیسم» ناچار به زیارت مقبرة «استعمار» شده، دیگر با شایعهپراکنی و تبلیغات رسانهای، با اهدای نوبل و نشان افتخار، و با کشف مفاهیم «مدرن» در قرآن، نمیتوان ملت ایران را به طواف مدفن خر ملا نصرالدین روی تپة «حماقت» فرستاد. اینبار، مزدوران استعمار در این «زیارت» تنها خواهند بود.
برگرفته از وبلاگ ناهید رکسان
در تاریخ : Friday, November 17, 2006
با او به مهر و مودت دلم یگانه بود
سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود
بر درگهم زجمع فرشته سپاه بود
عرش مجید جاه مرا آستانه بود
در راه من نهاد نهان دام مکر خویش
آدم میان حلفه آن دام دانه بود
می خواست تا نشانه لعنت کند مرا
کرد آنچه خواست ، آدم خاکی بهانه بود
سنایی غزنوی
قسمتهایی از کتاب توپ مرواری ( اثر جاودان صادق هدایت )
«کم و بیش در حدود هزار و پانصد میلادی پادشاه آندلس مردی بود به نام «دوس مردالینوس» که بسیار مستفرنگ و متجدد و حسابی مستبد بود. اما دیکتاتور نبود، ولیکن نسبت به اعراب صدر اسلام و حتی نسبت به عرب عرابه و مستعربه کینه شتری میورزید لابد خودتان بهتر میدانید که در آن زمان مملکت آندلس زیر مهمیز بربرها و اعراب مغربی بود که با خلوص نیت و صدق عقیدت از کفار عیسوی «ساو» و « باج» و «خراج» و «جزیه» بسیار میگرفتند و میخواستند بدین وسیله ثقل آن ملحدان از خدا بیخبر را صاف کنند، تا نورافکن ایمان از وجناتشان درخشیدن بگیرد، و کفرستان دلشان به پاکستان مبدل شود. اما حال چطور شد که پادشاه پیدا کردند راستش این است که این را دیگر خودمان هم نمیدانیم .....
به ادامه مطلب رجوع شود >>>>
ادامه مطلب
دونم جریان چیه این قدیمیا ، حرفایی زدن که تا الان که هیچ ، تا صد ها میلیون سال دیگه هم عین حقیقته و خوندنی و هیچ وقتی هم قدیمی نمیشه، بابا دمتون گرم به جون خودم دنیا رو بگردی ایرانیها توش تک هستن اصلا یه دونه ان بگذر از این روزا که شخصیت های مثلا دکتر و ... ما امروز یه حرفی میزنن و یه ساعت دیگه یه بچه 5 ساله ردش میکنه و فرداش همه فراموش ، بیا به اون روزا فکر کنیم به همون روزایی که حرفایی زدیم که تارخ رو تکون داد ، به نطر من همیشه فرصت هست ...
شعری که امروز اینجا میذارم ، اثر میرزاده عشقی هست که هنوز هم به روزه به قول خودمون آپدیت !
باید رید ...
بعد از اين بر وطن و بوم و برش بايد ريد
به چنين مجلس و بر کر و فرش بايد ريد
در حقيقت در عدل، ار در اين بام و درست
به چنين عدل و به ديوار و درش بايد ريد
آن که بگرفته از او تا کمر ايران گه
به مکافات، الا تا کمرش بايد ريد
پدر ملت ايران، اگر اين بي پدر است
به چنين ملت و گور پدرش بايد ريد
به مدرس نتوان کرد جسارت اما
آنقدر هست که بر ريش خرش بايد ريد
اين حرارت که به خود احمد آذر دارد
تا که خاموش شود بر شررش بايد ريد
شفق سرخ نوشت آصف کرماني مرد
غفر اله کنون بر اثرش بايد ريد
آن دهستاني تحميلي بي مدرک و لر
بهر اين ملک، به نفع و ضررش بايد ريد
گر ندارد ضرر و نفع مشيرالدوله
از نوک پاش الي فرق سرش بايد ريد
گر رود موتمن الملک به مجلس گاهي
احتراماْ به سر رهگذرش بايد ريد
ميرزاده عشقی
با سلام خدمت شما دوستان خوبم
میدونی ، دلم میخواد خیلی چیزها بنویسم اما دکتر علی میر فطروس ، یکی از روشنفکران و روشنگران عصر ما ترانه ای در وب سایت خود منتشر کرده که اجازه نمیده آدم به چیز دیگه فکر کنه .
ادامه مطلب
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند ( حافظ )
با درود
دوستان من چندی است که مجله ماها به کار خود خاتمه داده است البته ، پس از 2 سال تلاش شبانه روزی . یکی از اشعاری که در شماره بیست و یکم ( آخرین شماره ) ، این مجله آمد شعری بود از آ را که در اینجا بازنویسش میکنم برای شما دوستان :
تلخی در جام باقی
ته مانده تند سیگار
تندیس خاموش بودا،
یک قاب خالی به دیوار.
آیینه در خود شکسته
آغوش پنجره بسته
یک حوض خالی ز ماهی
در انتظار .....، خزه بسته
گلدان خالی ز شب بو
یک خانه سرد و بی روح
یک صندلی شکسته،
تصویری از عشق ممنوع
یک حسرت مانده بر دل
تکرار یک بوسه بر لب
تکرار فریاد خاموش
تصویر کابوس هر شب
تلخی در جام ، باقی
ای وای ..........عجب سر انجامی .
با آرزوی عدالت برای همه
بدرود
طبق عادت همیشگی بازهم به وبلاگش سر زدم گفتم شاید شعری باشه که باش هم آوا بشم ، بود ولی چیزی پیدا کردم بشتر از یه شعر یه نوشتار کوتاه که گویای هم چیز هست : "خدایا مرا از شرِّ طرفدارانت حفظ کن!(بنجامین فرانکلین) " کمی اونورتر یه مقاله بود به اسم " طلایه دا آرمانهای عصر فروغ " که با عکس ولتر شروع شده بود و با جلد اثر جدید معین زاده تموم شده بود ، این نوشتار مانند فریادی است در زیر آب که ، اگر کسی بشنود ..... خط به خط آن را ستودم و اکنون به پیشگاه شما تقدیم میکنم .
.
.
.
با درود به پیشگاه صاحبان خرد و بزرگان اندیشه که با فروغ درون خود همواره ستاره هایی در ذهن من و تو روشن می کنند .
مقاله ای که در زیر می خوانید از نوشته های م . شهرام شاعر آزاد اندیش ماست ، در باب معرفی اثر جدید هوشنگ معین زاده :
(۱)
نوعِ بشر، در هيبتِ عوام، به نادانی، جهالت و زودباوری کششِ ذاتی دارد. اين حقيقت، برخاسته از روانِ آسانطلب و به اصطلاح گذران-خواهِ طبيعیِ زندگیست که شوربختانه در اجتماعِ عوامزدهای مانندِ اجتماعِ ما، دارای مصداقهای عینیست. در بحثهای جامعهشناسی، جامعه (society) و اجتماع (community) از دو مضمونِ بهظاهر همسو امّا بهواقع، متضادّی برخوردارند. دونيتس، متفکّر آلمانی با تعريفِ دو واژهی گزلشافت به معنیِ جامعه و گمينشافت به معنیِ اجتماع به بررسی تفاوتهای شگرفِ اين دو پرداخته است. به عقيده من، همبودگاهِ ايران، به مثابه اجتماعیست که سعی در گذار به مرحلهی جامعه دارد اما با سدهای بسياری روبروست. به عبارت ديگر، در اکثرِ جبههها، سپاهِ پاسدارانِ اجتماع یعنی "سنّت" (که بيشتر به مذهب تعميم میيابد و دُرُست هم هست) در چالش با "مدرنيته"، پيروز بوده؛ گرچه عينيّات اين بهاصطلاح پيروزی، در شکستِ تاريخیِِ يک ملّت، جلوه يافته است. اکبر گنجی در کتابِ تلقّیِ فاشيستی از دين و حکومت، صفحهی 201 -فارغ از تضادِّ حقيقتِ معنايیِ واژهی جامعه- مینويسد:
جامعهی سنّتی يا جامعهی ماقبلِ مدرن، اقتصادِ ساده دارد، يک جامعهی محدود است، سازمان اجتماعی آن براساسِ خويشاوندیست، سازمانِ اجتماعیاش ثابت و منسجم بهنظر میرسد، بهشدّت محافظهکار است، تفکّرش اساطيری-جادويی است، امور مقدّس و نامقّدس به هم بشدّت پيوسته است و جامعهی روستايی است.
(۲)
روشنفکرِ راستين و روشنفکریِ پيشرو، وظيفهاش، حمله به نادانیست؛ آرمانش، ويرانساختنِ بيغولههای بظاهر امنِ آن و بنانهادنِ عمارتهای حقيقت است؛ نه اينکه به در و ديوارهای بيغوله، رنگهایِ دلباز زند و با ياریِ چسب و گريس، ظاهرسازی کند. جوامع سنّتی، روشنفکرانش را هم همجنسِ خود میسازد و میپرورد؛ همانطور که روشنفکران بنامِ ما هم در اين نيم قرنِ اخير، در چنين اجتماعی ظهور کردند و دانسته و نادانسته، در پس نبردهای فکری و فرهنگیشان، میخهای بیشتری بر تابوتِ کودکِ آزادی و آزاداندیشی کوبیدند. حمله به تجدّد را نشان افتخار و آگاهيشان دانستند؛ با ذوبشدن در ايدئولوژیهای رنگارنگ، برای مردم، نسخههای بدلیِ بيداری پيچيدند و بتپرستیِ نوين را در هيبتِ پيشواسازی، پيشوادوستی و پيشواپَرَستی، ترويج دادند. براستی چه روشی برتر از اينها برای به ابتذال کشيدنِ حقيقتِ روشنفکر و گوهرِ روشنفکری؟ چنين شد که اجتماعی در راهِ جامعه، باز ماند و امروز هم، بازماندهتر از همیشه.
(۳)
در جنگ با سنّت، بیپروايی لازم است؛ چرا که درد و مسئلهی ما، مسئلهی ملاحظات است. بانیِ پيشرفت اروپا و برگِ برندهی رهايیِ ملّتهای غرب، جنبش عظيم و تاريخیِ روشنگریِ قرنِ هجدهم بود که به قرنِ فروغ (Enlightenment) مشهور است. قرنی که عقل و خِرَدِ ناب، جايگزينِ باورهای وهمی و خيالیِ هزارهها شد. شعارِ روشنگری، بايستگیِ شورش بر عليهِ سلطهی باورهای سنگیشده، سنّتهای خشک و حکومتِ اوهام و خرافات بود. نبرد بر عليهِ بتهای انسانی بود؛ که براستی اگر عصرِ فروغی نبود، بدونِ شک، امروز، رهايی و آزادیِ انسان مفهومی نداشت. اروپای عصرِ روشنگری، بزرگانی چون پيتر بل، ولتر، دنيس ديدرو، توماس جفرسون، ديتريش هولباخ، توماس پين، بارون منتسکيو و بسياری ديگر را به جهانيان شناساند. آثاری چون "فرهنگ فلسفی ولتر" را به يادگار گذاشت. رمانِ "کانديد" را ماندگار کرد. اما اگر به آثارِ انديشمندان امروزِ ايرانی بنگريم، برخلاف گذشته، از چنتهشان آواهایی نه همسنگِِ اصواتِ گوشخراشِ میراثِ روشنفکری معاصر ایران، بلکه نغمههایی از رنگِ دیگر و طلایهدارِ آرمانهای عصرِ فروغِ اروپا به گوش میرسد. به عنوانِ نمونه، من، آثارِ استاد هوشنگ معينزاده، اين انديشمند و روشنفکرِ سنّتشکن را پیشرو و پرچمدارِ عصرِ فروغِ ايران مینامم. عصری که آيندگان، تاريخِ آن را خواهند نوشت. آثارِ معينزاده، همچون خورشيدِ بیداری و آگاهیست که در دلِ تاريکیِ فرهنگِ جهل، تابش گرفته است. عصرِ روشنگریِ اروپا به ما نشان داد که تاريکی، ناپايدار است؛ چونان که تاريکیِ امروز هم دوامی ابدی نخواهد داشت.
تازهترين اثر هوشنگ معينزاده که حدود يک سال و نيم پيش در فرانسه انتشار يافت، امروز، در پايگاه اينترنتی وی قابل دسترسیست. "بشارت! خدا به زادگاهش باز میگردد" کتابیست منحصر بهفرد، خواندنی و سرشار از حقايق و راستیهای به غايت ناب.
ه؟ نمیدونم
رفتنی
نمیدونم چرا اين شبا شبِ ستاره نيس
واسهی اين همه درد و غصّه راهِ چاره نيس
نمیدونم چرا اين سکوتِ کهنه رو لبام
وا نمیشه تا بگم: غريبه! دستاتو میخوام
دلِ من گوشهی سينه خسته و دلواپسه
لحظهها میگذرن و ساعتِ رفتن میرسه
وای اگه قلبمو تو زندونِ تن جا بذارم
اگه اون لحظه نياد بهش بگم دوسِش دارم
ولی انگاری ديگه فرصتِ قصّه گم شده
يکی میگه همهی اين آرزوها بیخوده
حالا که تازه میخوام کاری کنم يکی میگه:
کولهبارِتو ببند، ساعتِ رفتنه ديگه
آره من رفتنیام، رفتنیام از اين ديار
چرا هيشکی نمیياد بدرقهی يه بیقرار؟
چی میشد اگه دوباره فصلِ پاييز میاومد
نمنمِ پاييزی از ترانه لبريز میاومد
شبِ قصّه میرسيد و نامههای دوشِ باد
دوباره وحشتِ اينکه "نکنه فردا نياد"
چی میشد غرورِ مردونه نجابت نمیشد
واسه من اشکای تو تنهايی عادت نمیشد
دلِ من دل نمیداد به رسمِ عشقِ پنهونی
نمیشد گوشهی سينه بیقرار و زندونی
ولی انگاری ديگه فرصتِ قصّه گم شده
يکی میگه همهی اين آرزوها بیخوده
حالا که تازه میخوام کاری کنم يکی میگه:
کولهبارِتو ببند، ساعتِ رفتنه ديگه
آره من رفتنیام، رفتنیام از اين ديار
چرا هيشکی نمیياد بدرقهی يه بیقرار؟
م.شهرام
|
تقدیم به خانم فروغ دانش.........
باد پاییز که وزید برگ خزون غمگین بود تو دلش خاطره سبزی فروردین بود دیگه می دید که جائی توی دنیا نداره به خودش گفت:"بیا ! عاقبت ما این بود... بوسه باد خزونی منو زیر پا گذاشت حرمت سبز درختو هیچ کسی نگه نداشت" مهربون درخت عاشق با محبت اونو میدید به خیال کودکانه ش زیر لب آهسته خندید: "حق قانونی رویش طعمه باد خزون نیست آسمون کوچه ما اونقدا نا مهربون نیست نه بهار اول عمره نه خزون آخر کاره نوبت سبزی تموم شد دیگه این گله نداره سال دیگه باز دوباره نوبت یه برگ دیگه س بعد از اون تو فصل پائیز قصه یه مرگ دیگه س اما من سالای ساله ریشه توی خاک دارم با گذشت صد تا پائیز غم بی برگی ندارم فکر نکن که هیچ و پوچی، رفتنت اگرچه سخته حاصل عمر تو ای برگ، موندگاری درخته حق قانونی رویش طعمه باد خزون نیست آسمون کوچه ما اونقدا نا مهربون نیست"
شاعر : رضا زارعی |
در ضمن این اثر یکی از آثار کسرایی است
http://www.4shared.com/file/2079832/b86fdec3/_online.html
نظر های شما مرا در ادامه راه امیدوار می کند ....اگر کتاب خاصی مد نظر داشتید بگویید تا لینکش را برایتان فراهم کنم ...
با تشکر
این شعر توسط یکی از شاعران خوش ذوق این مام سروده شده که در اوج جوانی به علت مریضی نبودن را به بودن ترجیح داد ......
داشتم در وبلاگی که این عزیز دردهایش را می نوشت چرخ می زدم که ناگهان این شعر نظرم را جلب کرد و افسوسم را به خاطر از دست دادن چنین نازنینی چندین برابر در اینجا می گذارم این شعر را تا هم یادی از یک دردمند کرده باشیم و هم شعری زیبا به اشعار زیبای دوستان اضافه شده باشد :
منو ببخش
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم
بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی
من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی
این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم
من واسه تو خیلی کمم
مانی
عزیزی که رفت به آنجا که خدایش برای وی لالایی می خواند
کبود
زیر خروش و جنبش ظاهر
زیر شتاب روز و شب موج
در خلوت زننده ی عمق خلیج دور
آنجا که نور و ظلمت ، آرام خفته اند
درهم ، ولی گریخته از هم ،
آنجا که را بسته به فانوس دار روز ،
آنجا که سایه می خورد از ظلمتش به روی
رویای رنگ دختر دریای دوررا –
آنجا کبود خفته
نه غمگین نه شادمان ...
بی انتهای رنگ دو چشم کبود تو
وقتی که مات میبردت ، با سکوت خویش
خاموش و پر خروش
چون حمله های موج بر ساحل ، به گوش کر ،
آنجا که نور و ظلمت داده به پشت پشت
آشوب می کند !
ای شرم !
ای کبود !
تنها برای مردمک چشمهای اوست
گر می پرستمت .
خاموش وار خفته ی این مردم کبود
در نغمه فسونگر جنحال چشم تو
نت های بی شتاب سکوتست .
یا آنکه ناگهان در یک سونات گرم
بعد از شلوغ و همهمه هر چه ساز و سنج
بر شستی پیانو
تکضربه های نرم .
این رنگ خواب دار
در والس های پر هیجان دو چشم تو
نوت های ترد و نرم سکوت است .
این ساکت کبود ، جنون من است و من
تنها برای مردمک چشم های تو
سنگین نرم خفته ی عمق خلی را
بت وار می پرستم ...
ای شرم !
ای کبود !
تنها برای مردمک چشم های اوست
گر می پرستمت
احمد شاملو
بودن
گر بدینسان باید زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود ، چون کوه
یادگاری جاودانه ، برتر از بی بقای خاک.
احمد شاملو
فکرکنم پارسال بود داشتم میگشتم تو سایتها ( به قولی وبگردی ) که در سایت خلوت چشمم به این مطلب افتاد ، حتی یک بار با این مطلب اشک ریختم ، واقعا برایم زیبا بود ، این چنین نوشته هایی نیاز ماست که بتوانیم روح ایرانی را که همیشه با زبان ادبی و وزین فارسی سخن میگوید را زنده نگه داریم این نوشته را در وبلاگم میگذارم که هم شما عزیزان بخوانید و هم با سبک نامه ها و نوشتارهای ادبی آشنا شوید و چنانچه چنین سخنانی داشتید برای این کمترین بفرستید تا من حقیر در وبلاگم قرار دهم.
اعترافهاي عاشقانه
چه سخت است دل كندن
چه سخت است فراموش كردن، بي خيال شدن، خود را به آن راه زدن
اين سختي، تقاص سكوت است
تقاص فاصله اي است كه سكوت خالق آن است
دانه هاي درشت برف آرام و بي صدا روي زمين مي نشيند. صداي گهگاه برخورد قطرات ناشي از آب شدن برف با لبه بيروني قاب پنجره است كه سكوت را مي شكند و من را به خود مي آورد
هفت روز گذشت و گويي فضاي سياه حاكم بر اتاق كوچك من مقاوم تر از هجوم سپيدي بيرون است
هفت روز گذشت و نامه بدون نام و نشان روي ميز كه مي دانم متعلق به كيست، يك ماه است كه دست نخورده خاك مي خورد. . دقيقا سي و سه روز
هفت روز است كه اتاق را ترك نكرده ام. در اين روزهاي تنهايي كه مي دانم خواهند ماند و تمام جانم را خواهند گرفت، تاب سپيدي را ندارم. تاب روشنايي و نور و طلوع را ندارم
تاب ديدن شادي بچه هاي دبستاني در روزهاي تعطيلي مدارس بخاطر بارش برف را ندارم
تاب شادي فروش يك هفته اي آخرين كتابي كه يك سال تمام وقتم را گرفت تا بتوانم عقده هاي فروخورده ام را با عنوان «اعترافات عاشقانه» به نوعي خالي كنم و آنرا به او كه باورم نكرد تقديم كنم را ندارم
نامه بي نام و نشان روي ميز راحتم نمي گذارد. مي دانم كه طاقت نخواهم آورد. سي و سه روز لجبازي بس است
برف همچنان آرام و بي سر و صدا مي بارد
به سراغ نامه مي روم. مثل هميشه توي پاكت و اينبار لاي گزارش كذايي پروژه پايان ترم. اسم او در كنار اسمم روي جلد پروژه آرامم مي كند
پاكت را باز مي كنم. تر و تميز مثل هميشه روي يك طرف كاغد كلاسور خوش خط و خوانا و باز مثل هميشه بدون شماره صفحه
ده صفحه كلاسور جلوي رويم است. همه چيز عادي است اما
صفحه اي كه روي همه صفحات قرار دارد برخلاف هميشه با « به نام خالق عشق» آغاز شده است
نمي دانم ولي اولين بار است كه دوست دارم نوشته اي از او را تا انتها بخوانم. آن هم نه يكبار بلكه صدهزار بار. تا شايد بتوانم براي هميشه همه چيز و همه كس را فراموش كنم
پشت ميز كوچكم مي نشينم. روي ميز را مرتب مي كنم. همه چيز بايد آراسته باشد. براي خواندن و شنيدن آماده ام. او با آخرين نوشته اش رفت
به نام خالق عشق
سلام به شكيبايي و صبر
مي دانم كه برف عمرش كوتاه است و سپيدي اش جاودان
مي دانم كه با رفتن پاييز سپيدي مي آيد، ترنم دلپذير عشق مي آيد، قدم زدنهاي عاشقانه روي زمين برفي در تنهايي غريبانه سكون مي آيد، اما اين را هم مي دانم كه بهار نخواهد آمد. تا، روز آخر زمستان را نبينيم بهار را ايمان نخواهم آورد و مطمئن باش تا روز آخر زمستان فرسنگها فاصله است
مي خواهم اعتراف كنم. اعترافهاي عاشقانه ام را اعتراف كنم
حال كه ديگر نخواهمت ديد و چشمم به چشمهاي هميشه منتظرت نخواهد افتاد، توان نوشتن اعترافهاي فروخروده ام را مي يابم
به ترم آخر نرسيده رفتني شدم
يا دانشكده مرا تاب نياورد، يا من دنيا را، يا دنيا نوشته هايم را، يا نوشته هايم انتظار تو را، صبر و استقامت شش ساله تو را
با اينكه مي توانستي زودتر از اينها از اين خراب شده لعنتي بري و همه چيز را پشت سرت به خاك بسپاري، ماندي
شايد نذر و نيازها و دعاهاي من بود كه مستجاب شد تا تو يك ترم ديگر بماني و صد و خورده اي از پول فروش كتابت رو دو دستي تقديم مسئول ثبت نام بكني. و بگذار اعتراف كنم وقتي كارنامه ات رو ديدم و وقتي اونو جلوي روي من پاره كردي و با خشم و بدون خداحافظي رفتي، از خوشحالي رفتم يه كلاس خالي پيدا كردم و هزار بار روي تخته سياه نوشتم: خدايا دوستت دارم
سرزنشهاي من بخاطر افتادن واحدهايت همه اش به خاطر لجبازي بود
اما، تو جدي گرفتي
حتي آن يك هفته اي كه نمي خواستم چهره زيبايت را ببينم همه اش از خوشحالي بود. نمي خواستم ببينمت چون هيچ دلم نمي خواست كه مجبور بشم فيلم بازي كنم و علي رغم ميل باطني ام با تو رفتار كنم
نمي دانم چطور اين ترم هم گذشت و باز، تو6 واحد رو گذاشتي براي ترم دوازدهم و ماندي. ماندي تا اسمم در كنار نام زيبايت در پروژه پايان ترم هر دويمان حك شده و زركوب به يادگار بماند
وقتي هنگام ارائه پروژه در كمال خودخواهي هشتاد درصد پروژه را تحقيقات گسترده و وتلاش شبانه روزي خودم به تنهايي عنوان كردم مي خواستم براي بار آخر چهره عصباني ات را ببينم
مي خواستم براي بار آخر، دل سير خشم و نفرت را در چهره منحصر بفردت ببينم تا بتوانم فراموشت كنم... كه تو فراموشم كردي. و اينبار با جديت تمام رفتي كه رفتي
اگر نگاهت نمي كردم و يا خودم را مي زدم به اون راه كه انگار نديدمت منتظر بودم بيايي... و تو ديگر نيامدي
روز امتحان آخر از اول صبح منتظرت بودم .... منتظر بودم سوالي را كه مدتها پيش از من پرسيدي و گفتم نمي دانم بگويم كه مي دانم و خوب هم مي دانم
و تو نيامدي و من سر جلسه امتحان نرفتم تا شايد تو بيايي و تو نيامدي و اولين صفر كارنامه چهارساله دوران دانشجويي ام بخاطر تو بود. فقط به خاطر تو.... و تنها صفري است كه عاشقانه دوستش دارم
آن صفر توي كارنامه را به خاطر تو دوست دارم
ديگر نمي توانم بنويسم
آخرين نوشته ام هم درباره تو بود. تويي كه طنين صدايت ونوازش دستهايت، سنگيني خاك را كنار خواهد زد و آرامش را برايم به ارمعان می آورد
تحمل اين زندگي رو ندارم. از خودم بدم مي آد
بس است
شايد خاطرات بيادماندني گذشته آرامم كند
تنهايم نگذار
و آن آتش سوزي وحشتناك بود كه او را برد و او ناباورانه رفتنش را خود رقم زد و ناله و شيون بود كه سكوت را شكست
او ديگر نيست كه ببيند اعترافات عاشقانه ام با نام زيباي او آغاز شده است
او ديگر نيست كه بداند من هيچ گاه دانشگاه را تمام نخواهم كرد
او نيست كه وقتي مرا از دور مي بيند وانمود كند كه مرا نديده
و....
او هيچگاه بهار را ايمان نياورد
احمد شاهوند
شاد باشید و ایرانی
مدیریت وبلاگ
پرنده رفتی است.
پیشکش به آموزگارِ آزادی و آزادگی، علی میرفطروس
بايد بياموزيم،
درسِ مدارا
در هنگامهی بيست و چهار.
آنگاه که ضربهی بيست و چهارم
مژدهی نُصرتِ من و ماست.
اگرچه در گذرِ زمان
يادگارِ خراش
بيش بود و ترميم،
پَست.
بر فرازِ قلّهی انتقام
آنجا که پُشتهها از دادخواهیها بنا شوند،
درفشِ شَرَفِ ما
سرفراز،
امّا
کاويانی
نخواهد رقصيد.
بايد بياموزيم،
-آرام آرام-
درسِ مدارا
در هنگامهی بيست و چهار.
اگرچه مجازات -بر او و آنها- رَواست.
رَوای ما،
در برابرِ حقيقتِ او
"دادِ مظفّر" است.
چرا که او
از ديروز
تا امروز و باز,
قفسها "طاق" زد و ما
-خواسته و ناخواسته-
به بختِ پرندگیِ دلخوش به دستی که به ارزانیِ ارزن
ريا میکرد
تنها داديم؛
نفسها سپرديم و در لاجوردِ رويا
پرپرها زديم.
امّا برای او و آنها
خواهد رسيد.
خواهد رسيد،
آنگاه که به پشتِ ميزهای خود
میخَزَند و برای شرفياب شدن به پيشِ سايههای مجازات
چنتهای،
تحفهای برتر از دانههای عَرَق
ندارند.
خواهند رسيد،
آن دقيقههای لالايیِ غروب.
آن دقيقههايی که برگبرگِ پيشينهها
-با يک بغل دستِ بیعَقيق-
بر هيمههای آتشِ خشکِ اتاق،
خاکستر میشوند امّا،
چه خامانديشهای!
که نمیدانند
در مغزهای ما
"هيمهها"
-عجبا!-
همه خيساند.
در آن هنگام که ضربهی بيست و چهارم,
مژدهی نُصرتِ من و ما را
به اشکِ شوقِ بال و پَر زدن،
فرو میبارد،
کمی آنسوتر
-ميانِ همين ويرانههای ايرانِ فلانیِشان-
بر پارچهنوشتههای ما
اين نوشته
"تاريخ" میسازد:
"قفس را به شکستگی بسپار"
پرنده
رفتنیست.
با سپاس از دوست عزیزم م شهرام که در وبلاگ خود تحت عنوان مام وطن آثار زیبایش را منتشر میکند . امیدوارم خاطرآن عزیز از این بابت که بنده آثارش را منتشر میکنم ناراحت نشود . موفق و پیروز باشید .
نامه ای به ایران
سلام ایران
سلام ای بیشه شیران
سلام ای مکتب آزاده اندیشان
سلام ای جلوه گاه قدمت تاریخ
سلام ای کشور ایمان
سلام ای معبد و آتشگه زرتشت نیکوکار
نکو پندار و خوش گفتار
سلام ای ساحل مردان دریا دل
سرای کوروش عادل
سلام بر تخت جمشید آن شکوه تخت شاهانت
سلام بر راد مردانت
زنان و دختران پاک دامانت
تمام کودکان و دوست دارانت
سلام بر آرش آن ، از جان هوا دارت ، همان مرد کمان دارت
که با تیری چنان آتش به جان دشمن افروزد
و سرمشق وطن خواهی به هر انسان بیاموزد
سلام بر بیستون آن زخم گاه تیشه فرهاد
سلام بر شاعر افسانه هایت باد
نگه دارت خدایت باد
سلام ای ایران ای آزاده مادر زاد
سلام بر لاله های خفته در خونت
تمام دشت و هامونت
سلام بر کرخه و زاینده رود و کارونت
امید است سبز و خرم باشی و آباد
(( سرت سبز و دلت خوش باد ))
و اینک با تو می گویم از آنچه دارم امشب یاد
از آنها که پدر می خواند و مادر قصه اش می گفت
معلم درس و مشقم داد
سخن میگویم از آنان که بر خاکت قسم خوردند
و با نیرنگ و نامردی
غرور نازنینت را
به زیر چکمه های سلطه گر بردند
همانانی که بر خاکت جفا کردند
و بر ایران و ایرانی
خیانتها روا کردند
همانانی که با ترفند استعمار
جوانان رشیدت را زدند بر چوبه های دار
هم از آن نانجیبانی که با رگبار بمب افکن
بر آشفتند خاکت را
به خاک و خون کشانیدند
هزاران طفل پاکت را
و تنها خاطرات مانده بر جایش
هزاران خانه ویران
هزاران مادر گریان
هزاران زخمدار پاره های ترکش خونبار
هزاران تربت پاک عزیزانی
که با بیگانه جنگیدند
جوانانی که خاکت را به مهر مادری دیدند
و بر دامان پاک تو به خون خویش غلطیدند
همان آزاده مردان لرستانت
دلیر مردان تنگستان و دشتستان و کرمانت
خراسان دیار سر بدارانت
دلیر مردان خوزستان و هرمزگان و تهران و بلوچستان و زنجانت
بزرگ مردان گرگانت ، کردستان و گیلانت
همه پروردگان خاک دامانت
همانانی که خاکت را هوای تازه بخشیدند
شهیدانی که جاویدند
و اینک با تمام راد مردانت
جوانانت ، خردمندان و پیرانت
زنان و دختران و پاکدامانت ، تمام دوست دارانت
سخن بی پرده می گویم ، که تا جان در بدن داریم
اگر غافل شویم از تو ، سزاوار سر داریم
سزاوار سر داریم .......
ح.م.متین
تمام قصه خونینی که در این چند سال به ما روا داشتند را می توان در این شعر دید می توان مادرانی را حس کرد که هنوز گریه میکنند ، تنها به خاطر بی خردی گروهی ابله و نادان ، این شعر آنچنان روان آنچه در این مام است را به نمایش گذاشته که آدمی را به تحسین وا می دارد ..... با تشکر از شاعر این اثر ( ح.م.متین ) که این نوای ایران زمینی را سروده است
مدیریت وبلاگ




