تبليغاتX
گاهنوشت های یک ایرانی
11 Oct 2007
تنها تا یک ایرانی ...

من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست ، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم ، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم ، نه ، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور کنم - چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند – فقط میترسم که بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم . ( صادق هدایت – بوف کور )

 

 

من آنقدر خاطره دارم که گویی هزار سال عمر کرده ام . ( شارل بودلر )

 

            یاد قدیم افتادم امشب ، یاد اون روزایی که از این وبلاگ به وبلاگ "مکانی برای تنهایی تو " پنهاه بردم ، اونجا اسمم یک ایرانی نبود بلکه تنها بودم ! تنهای تنهای تنها! شاید سزاوار ترین اسمی که برای من میتوان تصور کرد همین تنها بوده و هست ، جنب جوش پسرک تنها در نوع خود بی نظیر بود ! از یک ساده گی بیش از حد شروع شد و به یک غرور لامصب رسید ! واقعا روزهای خوبی بود ! شاید اونجا به جای مکانی برای تنهایی ، بیشتر مکانی برای جستجوگری و با خبر شدن بود ! در روحیه تنها یک حس تنهایی و یک حس فضولی همزمان و مشترکا مینوشتند ، حرف میزدند و مهمترین ویژگیِ تنها ، خبر ساز بودن او بود !

شاید برای خودم هم درک تفاوت های تنها و یک ایرانی ، عجیب و بعضا غیر ممکن باشد ! چه شد که تنها آنقدر شکست ، آنقدر نابود شد تا در ترانه رفتنی که در وبلاگش منتشر کرد ، به گفته خودش به انتها رسید ! چه شد که به وبلاگ نبشتار پناه برد ! چه شد که از آنجا هم فرار کرد ، چه شد به اینجا پناه آورد ! ؟

سوالانی است که برای صاحب دو چهره ی تنها و یک ایرانی ، جوابشان غیر ممکن و نیاز مند گذر روزهاست !

باری ! از سوی دیگر تنها بسیار رنجور شده بود ، شاید در نوشته زنگ خشم و جنون اش ، بتوان این رنجوری و این تنهایی آن روزهای من تنها را درک کرد ! با این حال تنها مغرور بود ! !  تا جایی که در وبلاگش مینویسد "همای گو مفکن سایه شرف هرگز * بر آن دیار که طوطی کم از زغن باشد " ! اری آنچنان غروری در تنها بود که خود را طوطی میدید ! و ناگهان 4 پست غمگین در وبلاگش و پایان کار ! ادرسی در بالای وبلاگ تنها درج میشود ! و بازهم بیشتر گم میشود ! خود را در حضور عزیز ترین دوستش نفرین میکند اگر باز گردد ، ولی کور خوانده فصل ترانه هایش آغاز میشود ! هیچ وبلاگی برای نوشتن باقی نیست جز " گاهنوشت های یک ایرانی " باز هم کوچ بازهم در به دری به خاطر درد قلم ! و نوشتن در این وبلاگ ! تنها دیگر تنها نبود ! سراپا نا امیدی ! که در اشعار آن روزهایش موج میزد ! حتی به اسم تنها هم دیگر توجه نکرد و یک ایرانی شد ! و آرشیوی که گویای فراز و نشیب و شکست و امید های پسرک 19 ساله هست !

باری تنها برای خیلی ها خاطره ها دارد ! از رفتن پدرام رضوی و قصه ها و تهمت هایی که تنها را نشانه میگیرد تا پوریایی که با برخورد جازمانه تنها مواجه میشود ! حتی قصه های بابک ! تنها سر درگمی شدیدی دارد ، بیش از حد شدید ! همه جا به دنبای کسی است ! دنبال راهی برای پرواز ! یک دریچه را میخواهد ! تنها در اوج مشکلات روحی بازهم شیطنت خود را دارد ! زمانی که از بازگشت دم میزند نام نوشته اش را در اوج تنهایی و فشارهای روحی ، به شوخی relaxation میگذارد !

معلوم نیست که شاعر است محقق است ، داستان نویس است ، منتقد است یا موافق ! با این حال همه را به بازی میکشد ، همه باید بازی کنند ، قمار سختی است مقابله با یک گزارشگر جوان ! ! !

تنها خط به خط اش با مذهب میجنگد ! تنها ترحم ندارد ! هرکه باشد باشد ! حتی پدرام رضوی را هم به چالش میطلبد ! ترس برایش بی معناست ! و ناگهان ترانه رفتنی اورا با خود میبرد ! و به انتها میرسد و در یک کامنت که برای خودش میگذارد ، میگوید "یک قدم فاصله من تا انتهاست ! " جمله ای که آرش آسمانی  نیز ، گفت و رفت !

تبلورم در تنها را دوست دارم ، زیرا تنها جسور بود ، تنها بی مرز بود ، تنها پر از وهم و ترس ماندن و آرزو و توهم رفتن بود ! آن چه بر تنها از تنها بودن تا بازگشت در چهره ی یک ایرانی گذشت ! قصه ای ست تلخ و شیرین ، قصه ای که در روزگارهایی که پیش روی ماست ! بی شک خواهمشان گفت ! بی شک باز هم تاریخ غیر قابل تغییرم را نیز به نقد خواهم کشید ! بی شک دستانم خالی نخواهد بود از سیر و سلوک در چهره تنها !

باری یک ایرانی ! این چهره ، آرامشی دارد ، صبر و متانت و شیطنت های خاص خودش را ! بی حد و مرز آزادی می خواهد ، برای همه هم میخواهد ! یک ایرانی قصه تلخ و شیرین قصه اش را شعر میکند ، ترانه میکند داستان میکند و فقط با نوشته اش زنده است نه با جسارت محض و غرور بی حد تنها ! یک ایرانی تا اینجای قصه بسیار تلخ و شیرین را در ذهنش انبار کرده تا شاید روزی قصه ها بنویسد ، فعلا که در بند تن و وطن اسیر است ...

 

 

 

از اعماق سرگردانی و پوچی و انتهای تنهایی یک موجود خسته و سرگردان برایت مینویسم ، میخواهم با رنگ سیاه ، سیاهی روزهایم و با رنگ بی رنگی ، زلالی اشکهایم در شبانگاه را به تو نشان دهم . مینویسم تا اندکی از غم هایم کم شود، مینویسم که مبادا تنهایی به بودنم چون جبر جاودان بودن همخون شود . دوست دارم جبر جاودان بودنم را ، حظور تو معنابخشد.
من واسه تو منویسم / ای طلوع نیمه نزدیک!

<<
از نوشتارهای
تنها >>

نوشته شده توسط یک ایرانی در 2:53 | | لینک به این مطلب
3 Oct 2007
نقطه سر خط ...

" ... آری ما توقع داریم که سیر تحول یک نویسنده را بدانیم . جریان پرورش خوی و شخصیت و برداشت او را از زندگی بشناسیم (...)شناسایی کوچک ترین جزییات مربوط به او را دست کم نمیگیریم (...) تا این که بتوانیم از کلیه تحولات درونی او که منشا فعالیت های بعدیش شده است آگاه شویم . مخصوصا باز تکرار میکنم : خطوط ریز ، جزییات کوچک زندگی او را دست کم نگیرید . مجموع همین هاست که ماهیت آن شخص را روشن میکند و بدون این که بخود زحمت دهید عمق روح و کل وجود او را در می یابید ."

داستایفسکی Le temp 1861

 

فالش

نقطه سرِ خطِ ادبیاتِ دگرباش

 

شاید آن روز که صادق هدایت ، خاطرات 24 ماه عاشقی اش را در بوف کور پنهان میکرد ، هیچ گاه گمان نمیکرد ، که روزی این خاطرات هزار تو بزرگترین رمان ایران گردد ! باری بوف کور نیز مانند فالش یا بهتر بگوییم فالش مانند بوف کور ، قصه هایی هستند که دو روی پنهان و ناپنهان سکه را با خود حمل میکنند !

در این جستار ، فالش را نقطه سر خط ادبیات دگرباش نامیدم ، از آن رو که این داستان های پیوسته ، که مجموعه ای از خاطرات شخصی بهبد پرشان است این توان را داشته که تاثیرات خود را بر نوشتار های دگرباشان بگذارد و حتی لابلای اپزوسیون مخالف نیز نفوذ کنند !

 

تاثیر فالش بر گفتارهای دگرباش :

به جرات میتوان گفت که فالش تاثیر گذار ترین نوشتاری بود که توانست حتی در متن صحبت های دگرباشان ایرانی نیز رخنه کند و کلمات سبک و تحقیر آمیز را با کلماتی ( بات ، تاپ و هارد و سافت و .... ) جابجا کند که مهم ترین ویژگی شان جدا کردن گویش این قشر از سطح عوام جامعه است ! شاید بار معنایی کلمات یکی باشد اما تحقیر آمیز نبودن این کلمات مهم است که فالش در مجموعه داستانهایش این توانایی را به نمایش نهاد و توانست گویش و گفتار دگرباش ایرانی را دستخوش نسیم دگرگونی کند .

 

تاثیر فالش بر نوشتارهای دگرباش :

شاید در چند سالی که پای دگرباشان جنسی به فضای مجازی باز شده است ، و در این فضا به دنبال رسیدن به حقوق از دست رفته شان هستند ، فالش اولین نوشتاری بود که توانست نوشتارهای دگر باش را تحت تاثیر قرار دهد ؛ گرچه فالش هم مانند دیگر حرکات موفق در ایران ، دستخوش و بازیچه ی تقلید گرایی ایرانیان گشت و با سفسطه ی " فردوسی هم تقلید کار بوده "   شروع به نوشتن به این سبک کردند ، که  با دو دیدگاه میتوان به این مساله نگاه کرد :

 الف ) کوته بینی حاکم بر جوامع ادبی ایران :

همواره در جامعه ما هر کاری که موفق و تاثیر گذار بوده است به جای سر مشق قرار گرفتن در نو آوری ها ، یا با تقلید محض یا با سرکوب محض مواجه گشته است ، که از این رو باید به فالش تبریک گفت که با هر دو معضل فوق روبرو شده است ! سرکوب این کار تا آنجا پیش رفت که ، بعضا به مواردی همچون نحوه پایان دفتر عمر فالش ، اشاره کرده و با این مساله نوشتاری با این سطح تاثیر را زیر سوال میبرند ، و بعضا هم با سفسطه ی فردوسی فلان بود به تقلید محض از این حرکت میپردازند بی توجه به آن که فردوسی کبیر متون تاریخی را به شکل خداینامه هایی که نابود شده بودند به شعر در آورد و این کار آنها مانند این است که فردوسی به سبک یک شاعر دیگر شعرش را میگفت که چنین نکرد و ارزش کار از عمر آن پیداست !

ب ) بی سوژه گی جامعه ادبی دگرباش ایران :

این دیدگاه از دیدگاه اول مهم تر نیز هست ، زیرا تنها مختص جامعه ادبی دگرباشان ایرانی است ! شاید یک گشت و گذار نیمه روزه لابلای اشعار و نوشتارهای این قشر کافی باشد تا به این مهم پی برد که جامعه ادبی دگرباش با معضل بی حرفی یا همان قلم مردگی روبرو هستند که شاید ریشه این مهم در مسائل روحی این قشر یافت ، که از رویی به علت سرکوب شدن احساسات و عواطف جرات بروز اندیشه ندارند و از سویی به علت در انزوا ماندن در دور ایام سوژه ای برای نوشتن ندارند .

 

بهبد پرشان و فالش :

شاید یکی از ویژگی هایی که فالش را از دیگر حرکات جامعه ادبی دگرباش متمایز میکند ، بی پروایی نویسنده از فاش کردن جز به جز خاطراتش است ، تا جایی که مشکلات خانوادگی نیز عیان میشود ، گرچه من از ابتدا هم با فاش کردن حریم خصوصی مخالف بودم ولی در ابتدای همین جستار نوشتم که صادق هدایت در بوف کور تجلی 24 ماه عاشقی اش را نوشت و حتی فکر نمیکرد که روزی در هر کوی و برزن بر طبل بوف کور بکوبند و از سوی دیگر ، روزی که بهبد پرشان ، این پسرک جسور از تمام زوایای ممکن به 6 سال عاشقی اش نگاه کرد ، هیچگاه فکر نمیکرد که روزی فالش ، واقعا تجلی و تصویر مستندی از یک فالش در سمفونی انسان ها گردد . شاید فالش تنها قصه یک جوان دگرباش نباشد ، شاید فالش قصه یا تصویری از چرخش نا هماهنگ دنیای دون باشد ، یا شاید یک درس عبرت ، با این حال باید منتظر ماند و دید که گذر ایام در قبال این اثر ادبی چه تصمیمی میگیرد و قاضی بی رحم تاریخ ، این اثر را به سردابه فراموشی میسپارد یا سر مشقی برای نسل آینده دگر باش ایرانی و شاید هم جهانی ...

 

تنها نقد ممکن بر فالش :

نویسنده این جستار بر این باور است که تنها نقطه ای را که در فالش میتوان نقد کرد ، فاش کردن رفتاری های حریم شخصی است گرچه همین مساله با ظرافت و هنر مندی خاص بیان گشته گشته که از دید دیگر قابل تمجید است ، باری از آن رو با فاش گشتن حریم خصوصی مخالفم که به علت خوانش این گونه آثار توسط مخالفین دگرباشان در ایران و شرایط پر از خطوط قرمز و دیوارهای خط خطی ایران ، نوشتن از حریم خصوصی میتواند تصویری مبتذل از آزادی در ذهن عوام ایجاد کند ، که باز هم یک برگ برنده برای فالش و نگاه های تیز بین میماند و آن هم نام فالش است ! که دم از ساز مخالف و نت ناهماهنگ در یک سمفونی تماما هماهنگ میزند ! شاید این نام به تنهایی رد تمام نقد های ممکن بر فالش باشد ....

 

فالش را از اینجا بخوانید

 

یک ایرانی

10 مهر 86

نوشته شده توسط یک ایرانی در 15:51 | | لینک به این مطلب
1 Sep 2007
خط خطی ...

سایه من ، عدالت است  ! شاید سهم من سایه بزرگتری باشد اما این دنیای دون چنین عدالتی دارد ...

حـقـیـقـت

( چند خطی پیرامون تضاد خواستنی ها با داشتنی ها )

 

در دنیایی که ما انسان ها پدید آورده ایم و وعده های او خواهد آمدی که ساخته ایم و امروز فرداهامان برای رسیدن " او " تنها فضایی از این دنیا باقی گذاشته ایم  که گرگ ها ، درنده تر و بی شرمانه تر به رمه ما حمله کنند و در این میان یک مبشر لازم است که کلاه گوسفندان را به امید یک " او " بردارد که آن او ساخته و پرداخته و هماهنگ با ذهنیت ماهاست و از این طریق جیره خود را نزد گرگان این سرای دون بیشتر کند و عمر بی شرافتی را پایدار تر .

باری ! هر آنچه هست خود خواسته ایم و به گفته ی معروف فردوسی :

 

به یزدان که گر ما خرد داشتیم

کجا این سر انجام بد داشتیم

 

آری ، این خیانت دشنه ای بوده که خود بر تن خود فرو کرده ایم و به گفته بزرگی :

 

" در جامعه گوسفندی گرگها حکومت میکنند . "

 

آن روزکه مشت بر دهان مجسمه آزادی کوبیدیم ، به این فکر نکردیم که فرزندانمان برای باز پس گیری حقوق شان و برای رسیدن به پله اول چه تاوانی میدهند ! به این اندیشه نکردیم که آن آزادی سابق به شرط پشت پا زدن فرزندانمان به دنیا به آنها باز میگردد .

تنها گزینه پیش روی انسان سر در گم قرن ما ایمان آوردن به پوچی ماورا و وعده هایش است و سر خوش ماندن به گرمای انسان ساز محبت در همین دنیا ! آری باید ایمان آورد به قرن آهن و در ستیز با آهن سرد ، گرمای قلبهامان عصای دستمان گردد !  واین چنین است که میگویم :

 

"حقیقت تنها عدالت موجود در دنیاست "

 

زیرا آن که غنی است ، غنی میماند و غیر این تنها با غرض و مرض فردی ممکن است ! بهترینم ، به این بیاندیش که میتوان در حریر خوابید اما سریر تنت در عذاب و سروری غرورت فدای خوابی نا آرام لابلای حریر !

دوست من ! می توان غنی بود ولی غنی نماند ، این چیزی است که بسیاری بدان دچارند و درد بزرگی است که با معامله ای هم وزن حماقت میتوان درمانش کرد ! درد بودن دردی است که دنیایی از عواطف را به دوش میکشد ، عواطفی که بدون آن ها انسان با آهن سرد فاصله ای ندارد و قلبش گرمایی در مقابله با آن نخواهد داشت ! آنکه غنی است برای غنی ماندن باید بر احساساتش لگد بزند ، من که نمیتوانم !

آن روز که بر مجسمه آزادی لگد کوبیدیم ، باید نیک میدانستیم که آزادی از دست رفته ، انسانیت و استقلال و اقتصاد را از همه گرفت و در همین راه من و تو بودیم که برای اندکی آزادی که سلول به سلول مان بدان نیاز دارد باید پنجه به دیوار رسوایی بکشیم !

درد بودن ما دردی است که با فالش آفرینش در این دنیایی که بنایی کج بیش نیست ، همراه گشته و از من نوعی ، موجودی از نو آفریده که این بار آنچه میتواند باشد نیست ، بلکه آن است که باید بسازد ، آن گونه که در چنین گفت زرتشت آمده :

" سوختن در آتش خویشتن را خواهان باش ، بی خاکستر شدن کی نو توانی شد "

آری ، باید از خود بنایی نو بسازیم و یقین داشته باشیم که بیش از یک ناسزای ناب نیستیم ! از این روست که اندیشه من در جاده تنهایی های بودنم به این نقطه رسیده که :

 

" حقیقت ها تنها عدالت های دنیا هستند "

 

و مهم ترین ویژگی این حقیقت ها ، پیوسته بودن آنها و پیوند ناگسستنی بین آن هاست ، و اگر عدلی به چشم بشر نمیاید از این روست که حقیقت ها را نادیده میگیرد ، اگر با دیده باز به دنیامان بنگریم می بینیم که حقیقتی همواره با ماهاست که در به روی عدالت میبندد ! و اگر هردو را بخواهیم سر به رسوایی نهاده ایم و اینگونه است که آزادی از دست رفته معنا پیدا میکند !

" حقیقت تنها عدالت موجود در دنیاست "

 

مانا باشی !

 

یک ایرانی

9 شهریور 86

 

یادداشت : " نمیدانم کسی میخواند و میفهمد آنچه را که ذهن علیل من تراوش میکند ؟ شاید من هم باید برای سایه خود بنویسم و افکارم را برای خودم پنهان دارم تو چه میپنداری ، میفهمی مرا خط به خط ؟ یا چند خط در میان ؟ شاید هم چند صفحه در میان ؟ شاید هم قصه مرا به دور بیاندازی ... چه میدانم ! "

نوشته شده توسط یک ایرانی در 10:33 | | لینک به این مطلب
31 Jul 2007
فردای شعر
 

"آینده هر کشور ، هرجامعه ، هر خانواده ، هرفرد و در نهایت آینده جامعه بشری در گرو افسانه ها و اسطوره های اجدادی نیست ، در گرو درجه بینش یعنی درجه اموزش او است "

(آلبرت اینشتاین)

 

جامعه شعر ایران :

آنچه شده ، آنچه باید شود


ادامه مطلب
نوشته شده توسط یک ایرانی در 23:27 | | لینک به این مطلب
7 Jul 2007
The G A Y science
شکستگی هایم

اندیشه طربناک

این روزها از صبح تا شب مشغول نوشتن ام ، برای او ، او که نمیدانم کیست ،من می نویسم برای نابودی عشق به امید آغاز وفاداری ، مینویسم از شب هایم – شب هایی که به انتها نخواهند رسید مگر با او ، هم او که نمیدانم کیست .

ترسم از روز بی ترانگی و شعر مردگی هایم است ، از روزی که از زور بی کسی قلمی در دست من نجنبد و من بمانم و بی کسی و درد فراموشی . بی شک روزی خواهد آمد که همه - حتی خودم – فراموش کنند دغدغه های جوانی ام را !

من جوانی نکرده ام تا امروز و بی شک تا فرداها نیز نوای جوانی در کار نیست ، زیرا روزهایی را به حماقت گذراندم که برود و بر نگردد و روزهایی هم که در راهند به گمانم فصل فراموشی ها را- آغاز است .

بر این باورم که از بی فکری این روزها یکباره به تلخی و سراشیبی چهل سالگی خواهم رسید ، روزهایی که موهایم بیش از امروز سپید میشوند ، روزهایی که گذر هر دقیقه اش خطی بر چهره ام به یادگار نهد و در گذر آن روزها ، من می مانم و موهای سپید و دستانی لرزان ! آیا آن روزها هنوز میتوان عشق ورزید و مهمتر این که آیا به سپید مویی با دستان لرزان عشق می ورزند ؟

به درد خود خوری دچار شده ام از دست "او" هم او که نمیدانم کیست ، میترسم بعد از گذر ایام و شکست روزهایم " او" نیز بی مهری پیشه کند ، گرچه به " او " حق میدهم زیرا در آن روزگار به پیرمردی با موهای سپید و دستانی لرزان عشق نمی ورزند .

آیا شکست چهره ی آن روزهایم مرا در چشمان او میشکند ؟

آیا با آن چهره ی شکسته هنوز تاب عشق ورزیدن دارم ؟

آیا روزی که "او" را میابم از این شکسته ترم یا "او" را در انتهای شکسته گی هایم می یابم ؟

آیا "او" را خواهم یافت ؟

... و داریوش است که همنوا با دلم می خواند :

كجاي اين جنگل شب پنهون ميشي خورشيدكم
پشت كدوم سد سكوت پر ميكشي چكاوكم
چرا به من شك ميكني من كه منم براي تو
لبريزم از عشق تو و سرشارم از هواي تو
***

 دست كدوم غزل بدم نبض دل عاشقم رو
پشت كدوم بهانه باز پنهون كنم هق هقم رو
گريه نميكنم نرو آه نميكشم بشين
حرف نميزنم بمون بغض نميكنم ببين
***

سفر نكن خورشيدكم ترك نكن من رو نرو

نبودنت مرگ منه راهي اين سفر نشو
نزار كه عشق منو تو اينجا به آخر برسه

بري تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه
گريه نميكنم نرو آه نميکشم بشين
حرف نميزنم بمون بغض نميكنم ببين
***

نوازشم كن و ببين عشق ميريزه از صدام
صدام كن و ببين كه باز غنچه ميدن ترانه هام
اگر چه من به چشم تو كمم قديميم گمم

آتشفشان عشمو درياي پر طلاتمم
گريه نميكنم نرو آه نميشكم بشين
حرف نميزنم بمون بغض نميكنم ببين

...

 

یک ایرانی

یاد داشت : این نوشته را با تمام کمبود هایش تقدیم می کنم به ماهان عزیز که در " اقیانوس شک " می نوشت و اقیانوسی از شک ها را بنا نهاد . شک هایی که در وجود هر انسانی هست ، افسوس که او نیست و ما را در اقیانوسی از شک رها کرده است ، شاید روزی ماهان بیاید و ببیند که کسی همیشه به یاد او بوده است ...

 

نوشته شده توسط یک ایرانی در 17:54 | | لینک به این مطلب
30 Jun 2007
استعمار ما - استحمار ما
آیات پوچ ...

 

  • بر این باورم که به قضیه سلمان رشدی باید از دید سیاسی نگاه کرد نه از دید یک توهین مذهبی و یا حمایت از یک اثر ادبی .
  • نکته بارز در اهدای این نشان به سلمان رشدی این است که این نشان توسط همان هایی به سلمان رشدی اهدا شده است که دیروز با دستور به دون پایگان سیاست حاکم بر ایران (مثلا) باعث به تشویش کشیده شدن زندگانی وی شده اند .
  • این کتاب و این نویسنده بازیچه گاندی نیز شده اند که قابل تامل برای ما و قابل تحمل برای نویسنده است ولی اوج ذلت برای یک نویسنده آن جاست که مهاجرانی _ بی فرهنگ ترین ، وزیر فرهنگ جهان _ هم پیرامون این کتاب دست به نوشتن کتاب میزند و "نقدِ توطئه ی آیات ِ شیطانی" را _به قول صادق هدایت _ سر قدم میرود .
  • بعید نیست که این کتاب به درخواست اربابان عقب ماندگی نوشته شده باشد که بهتر بتوانند به چپاول کشورها مشغول باشند و مردم نیز بیشتر در دریای حماقت غرق شوند . بعید نیست که این نشان به پاس خدمت سلمان رشدی به دولت بریتانیا ، به وی اهدا شده باشد زیرا "سیاست پیشه دونان است"
  • شخصا به عنوان کسی که 3 بار کتاب آیات شیطانی را خوانده ام بر این باورم که این کتاب ، کتابی در حد قصه های شبانه کودکان است که و به هیچ وجه نمیتوان آن را توهین به یک دین خواند .
  • نیاز به یاد آوری نمی بینم که امروزه مدال ها و نوبل ها را کشورهایی اهدا میکنند که ارتش وحشی و غیر انسانی چون ناتو را در خود پرورش داده اند .

 

استعمار ما - استحمار ما

چند خطی پیرامون جُستار :

" شوالیه: سلمان رشدی و حکایتِ دوباره آیاتِ شیطانی"

 

چند روز پیش " م . شهرام " اقدام به انتشار نوشتاری پیرامون اهدای نشان شوالیه به رشدی نمود و از آنجا که نوشتاری پر معنا و بدور از تعصب حاکم بر اکثریت نوشتار ها بود بر خود واجب دیدم که آن را در سرای گاهنوشت هایم منتشر کنم .

باری این نوشتار من را بر آن داشت که خود نیز عقاید ام را پیرامون کتاب آیات شیطانی بنویسم ، در نوشتن دیدگاهم سعی بر آن دارم که از دیدگاه آزاد اندیشانه و به دور از تعصب اسلامگرایان و رفتار معکوس سایرین سخن بگویم ، زیرا بر این باورم که به قضیه سلمان رشدی باید از دید سیاسی نگاه کرد نه از دید یک توهین مذهبی و یا حمایت از یک اثر ادبی .

نکته بارز در اهدای این نشان به سلمان رشدی این است که این نشان توسط همان هایی به سلمان رشدی اهدا شده است که دیروز با دستور به دون پایگان سیاست حاکم بر ایران باعث (مثلا) به تشویش کشیده شدن زندگانی وی شده اند چنان چه در انتهای نوشتار م.شهرام آمده است : " نشانِ شوالیه، امروز به کسی اعطا شده است که سالهای درازی از عمرش را در هراس از تیغ ِ برهنه ی مسلمانی افراطی، در اختفا گذرانده است. "

نکته ای که در نوشتار م.شهرام به نظرم جالب آمد این است که این کتاب و این نویسنده بازیچه گاندی نیز شده اند که قابل تامل برای ما و قابل تحمل برای نویسنده است ولی اوج ذلت برای یک نویسنده آن جاست که مهاجرانی _ بی فرهنگ ترین ، وزیر فرهنگ جهان _ هم پیرامون این کتاب دست به نوشتن کتاب میزند و "نقدِ توطئه ی آیات ِ شیطانی" را _به قول صادق هدایت _ سر قدم میرود(1) و از آن جا که عمله اکره استعمار و استحمار امروزه بر ایران حاکم اند ، بهتر است بدانیم که اربابان استحمار و اربابان عقب ماندگی و طلایه داران این جنجال ننگین امروزه به همان فردی نشان شوالیه داده اند که دیروز توسط عمله اکره هاشان آن را تکفیر کردند و چوب تکفیرشان را بر سر این نویسنده کوبیده اند اما از انجا که به قول سعدی شیرازی :

" سیاست پیشه دونان است "

می توان مدعی شد که این کتاب به درخواست اربابان عقب ماندگی ما نوشته شده باشد که بهتر بتوانند به چپاول کشورها مشغول باشند و مردم نیز بیشتر در دریای حماقت غرق شوند . بعید نیست که این نشان به پاس خدمت سلمان رشدی به دولت بریتانیا ، به وی اهدا شده باشد زیرا " سیاست پیشه دونان است " .

این کتاب همواره از جانب کشورهای عقب مانده و جهل زده ، به عنوان نمادی برای سرگرمی مردم و ایجاد بحران در جامعه برای پیشبرد اهداف سیاسی و اقتصادی استعمار گران ، استفاده میشود . گاندی آن را بازیچه می کند و گاندی میشود ، خمینی با جفتی نعلین و مشتی پشم رهبر کبیر میشود ، و مهاجرانی ها از پس آن پس می افتند (2) !

عمیقا بر این باورم که رهبران مذهبی سراسر جهان برای ایجاد تقدس برای خودشان همواره چنگ به دیوار استحمارگری زده اند و استعمار گران از آنجا که بسیار پتیاره هستند از هر راهی برای استحمار مردم که بهترین راه آن ایجاد تقدس های کاذب است ، استفاده میکنند! دیروز سلمان رشدی ها تحویل دادند و از پس آن خاتمی ها و مهاجرانی ساختند ، رجوی ساختند ، اکبر گنجی پس انداختند و نبوی ها و بهنود ها به جامعه جهانی تحویل دادند ، و امروز نشان شوالیه به همانی میدهند که آفریدگار یک اثر ادبی نیست بلکه رشدی آفریننده ی شخصیت های مزخرف بسیاری در جامعه جهانی ست .

شخصا به عنوان کسی که 3 بار کتاب آیات شیطانی را خوانده است ،  بر این باورم که این کتاب ، کتابی در حد قصه های شبانه کودکان است که و به هیچ وجه نمیتوان آن را توهین به یک دین خواند و میتوانست نام شخصیت های آن به جای عایشه ، ماریا ( مریم ) و به جای آقای جبرییل ، آقای گابریل باشد یا مایکل و ... ، که اگر چنین می شد هیچ گاه دون پایگان سیاسی بهانه برای تکفیر و جایزه سازی و قصه سازی نداشتند و در این جاست که باز هم میتوان مشکوک شد که شاید اربابان آیت الله خمینی و سلمان رشدی یکی باشند و چنان چه به آیت الله خمینی ، کشور ایران را اهدا کردند و راه چپاول خود را با دست نشاندگی چماق به دستانی که صلاح تکفیر دارند ، باز کردند ، در مقابل نوشتن کتابی بی محتوا و بی ارزش چون آیات شیطانی مدال و منبر به رشدی اهدا میکنند ، آری به رشدی باید مدال دهند زیرا خدمات وی به بریتانیا و همپالگی هایش آنچنان است که شوالیه ها در تمام تاریخ بریتانیا چنین نکرده اند .

زمانی به البرت انشتاین پیشنهاد ورود به دنیای سیاست را دادند و انشتاین در پاسخ " فرمول را به سیاست ترجیح داد " ! اگر سلمان رشدی در گذشته همنوایی با استعمار کرده باشد و سیاست را به ادبیات ترجیح داده باشد بعید نیست که بعد از این هم لژیون دونور و نوبل و ... هم بگیرد ، زیرا امروزه ارزش این جوایز آن چنان بالاست که به دست شیرین عبادی (3) ها میدهند ، رشدی که تشویش آفرین است و اربابان استعمار هرج و مرج طلب پس نوش جانش نشان شوالیه !

از این مدال ها در روزگار درازی که پیش رو داریم زیاد خواهیم دید ، لازم به یاد آوری نیست که به 22 بهمن که نزدیک میشویم دولت های استعمار گر بیشترین توهین را نثار ملت ایران میکنند که مردم را به خیابان ها روانه کنند و خیالشان از بابت بعد استحماری استعمار راحت باشد ؛ و نیز نیاز به یاد آوری نمی بینم که امروزه مدال ها و نوبل ها را کشورهایی اهدا میکنند که ارتش وحشی و غیر انسانی چون ناتو را در خود پرورش داده اند ، این چنین کشورهایی که چپاول ملت ها سر لوحه شان است ، خدمت به دنیای ادبیات برایشان بی ارزش است و برای تحکیم پایه های حاکمیت های دست نشانده شان دست به هر پتیاره گی خواهند زد و لژیون دونور ها و نوبل ها و شوالیه های امروزی تنها نمونه ای از بی شرافتی استعمار گران است(4)  

به عنوان جمع بندی باید بگویم : که استعمار گران امروزه تنها نقاب استحمار گری به چهره دارند و برای استحمار بیشتر ملت ها نیاز به هرج و مرج دارند ، چه بهتر که به انسان هایی جایزه دهند که هرج و مرج سازند ، و هرجا هرج مرج پا گرفت استحمار شده اند و استعمار گری آسان تر است ...

" در پایان همصدا با مصلح الدین شیرازی تکرار میکنم : سیاست پیشه دونان است . "

 

______

پا نویس ها :

1-      سرقدم رفتن کنایه از مستراح رفتن است .

2-      در زبان های محلی پس افتادن ، نماد زاییدن حیوانات است .

3-      عبادی به عنوان یکی از بزرگترین خائنان این مام نیز توانسته است دو جایزه بسیار مطرح تر از شوالیه را دریافت کند ! خانم عبادی همان وکیلی پستی است که پرونده زهرا کاظمی را به بیراهه کشاند و از سر زبان ها انداخت و به پاس این خدمت بزرگ به آخوند ، هم نوبل گرفت و هم لژیون دونور و هم ... و بسیاری هم خواهد گرفت .

4-      هرچه تلاش کردم ، نتوانستم از کلمات مودبانه تری نسبت به استعمار گران و بی شرفان این روزها استفاده کنم ، بهتر است ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد زیرا هرچه میگویم از این بی شرفان خون است که در رگانم یخ میکند .

یک ایرانی

نوشته شده توسط یک ایرانی در 1:39 | | لینک به این مطلب
24 Jun 2007
19

زندگي با آدماش براي من يه قصه بود                        توي اين قصه كسي با كسي آشنا نبود

همه خنجر توي دست وخنده روي لبشون                   توي شب صدايي جز گريه بي صدا نبود

کجاست مادر گهواره ی من ... ؟

امروزتنها تر از پیشم زیرا همان کسانی هم که پیش از این از سر محبت و شاید ترحم تبریک میگفتند روز من را دیگر کنارم نیستند ، خوبیش این است که خودم هستم پس خودم برای خودم این روز را جشن میگیرم ، به همین خاطر یک بطری ودکا کنار دستم است – می نوشم و می نویسم ...

یادش بخیر ، عزیزی برایم نوشت:

 

" زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند :فروختی ؟

گفت : نخریدند ، تمام شد ! "

 

آری نخریدند بودنم را تا امروز که 19 سال از بودن من میگذرد ؛ مادرم هم امروز کنارم نیست ، در سفر است و تنها آرامش من از دستانم رفته است ، او که همیشه این روز را جشن میگرفت ، او که تنها یک بار مرا میبوسید و آن هم امروز بود در سفر است – بغض گلویم را میفشارد  اما باید بنویسم -  و امروز  مدام شعری از شاعری را نجوا میکنم که نامش را هم نمیدانم :

 

دلم تنگه برای گریه کردن.کجاست مادر کجاست گهواره من؟

همون گهواره ای که خاطرم نیست

همون امنیت حقیقی و پاک

همون شهری که قد خود من بود

از این دنیا ولی خیلی بزرگتر

نه ترس سایه بود نه وحشت باد نه من گم می شدم نه یک کبوتر

دلم تنگه برای گریه کردن.کجاست مادر کجاست گهواره من؟

 

نگو بزرگ شدم

نگو که سخته

نگو گریه دیگه به من نمی یاد

بیا منو ببر نوازشم کن

دلم آغوش بی دغدغه می خاد

تو این بستر تاریکی مسموم که هر چی نفس سبز بریده

چه میدونه کسی چه سخت موندن

مث برگ روی شاخه تکیده ...

دلم تنگه برای گریه کردن.کجاست مادر کجاست گهواره من؟

...

بهار زندگانی من در تابستان هاست ، همان فصلی که ترانه هایم به انتها میرسد و اشتهای من به نوشتن خاموش میگردد ، و گویا هر چه از این بهار به زمستان زندگانی ام که بهار است نزدیک تر میشوم قلم در دستانم جنبان تر میگردد ، 10 سالی هست که چنین بوده است و گذر ایام به من نشان داده است که که بهارمن زمستان نوشته هایم است و زمستان من بهار نوشته هایم !

در این 10 سالی که قلم بر کاغذ میفرسایم نا امیدی تنها هدیه ی این قلم به من بوده است آن چنان که ویرجینا ولف میگوید : " نوشتن یعنی نا امیدی مطلق ! "

شک ندارم اگر مادرم در کنارم بود و به این سفر نمی رفت اکنون جای بغض در گلوی من نبود و لبانم به جای لرزش اشک ، بر خود نقش لبخند داشتند – تنها تر از همیشه ام من .

آی مادر آی مادر - خداوندگار من – نیستی که در روز تولدم بوسه ای از تو هدیه بگیرم ، نیستی که از تو بپرسم " کجاست گهواره ی من " نیستی و از سر تنهایی به این می اندیشم که  شاید نوبت من است ، به تو هدیه ای دهم :

 

تو رئوفي

 تو شريفي

 تو به حرمت سكوتي

تو عزيز ترين عزيزي

تو به عمق ملكوتي

من از لب تو منتظر يه حرف تازم

تا قشنگ ترين قصه عالم را بسازم

 

 تو معني بهترين كلامي

مفهوم تمام شعرهامي

منظور و مراد هر پيامي

تو قبله هر اميد واري

تو مظهر فخر هر تباري

برتر ز لطافت بهاري

من از لب تو منتظر يه حرف تازم

تا قشنگ ترين قصه عالم را بسازم

 

قوطی ودکا را برمیدارم و این بار به سلامتی ،آفریدگار من ،  خداوند 19 سال ترانه و شعر و شور ، عزیز ترین من – مادرم – می نوشم .

به همین زودی 19 سال گذشت ...

تا درودی دوباره – بدرود

 

یک ایرانی

تیر  86

 

نوشته شده توسط یک ایرانی در 12:20 | | لینک به این مطلب
30 May 2007
گاهنوشت های یک ایرانی یک ساله شد ...
یک سال ....

ترانه از نو

 

ترانه باران کن

            خانه ات را

                        بنوا سازی از نو ترانگی

                                                بخوان از سرزمین مادری

                                                                        نو ترانگی پیشه کن !

 

از روح زردشت

       از طرح مانی

                                 آهنگ سوروش

                                                  فریاد کوروش

                                                               عشق بیاموز !

 

بنویس بر پیله ی ننگ

                          بر روح یک سنگ

                                             بر گور یاران

                                                            بر قبر ایران !

 

از شوق فرهاد

                سرچشمه ای گیر

                                    بر سنگ جهلت ،

                                                    از عشق میهن

                                                                 آتش به پا کن !

 

تا تو بسوزی

            از نو بسازی

                           یک خانه ای تو ،

                                           از سر بگیری

                                                            ترانه از نو !

ترانه از نو !

                           

 

 

یک سال پر هیاهوی دیگر گذشت ، سالی پر از درد و خون برای این مام ، سالی پر از جنایت ، یادش بخیر روزی که اولین پستم را نوشتم و در انتهایش آمد :

 

ما زنده به آنیم که آرام نگیرم                       موجیم که اسودگی ما عدم ماست

 

پس از آن در عالم شعر و ترانه به یاری شعری از دوستان دوباره ها ... را نوشتم ، شعری که سخن از ننگی میگوید که از قادسیه شروع گشته و در قم ادامه دارد. این را گفتم و قلم در دست به پیشواز شعر مادرم  رفتم و از وطن پیری گفتم که مانند مادری است بیمار و افسوس که هیچ فرزندی لایق این مادر نیست ، زان پس با ترانه پدرم گرامی داشتم ارزش های والای پدرم را و چه زیبا بود زمانی که این شعر را خواند !

برای معشوقم سرودم ای تموم زندگیم را  که از یک عشق سراسر شکست سخن میگفت ، نفرين بر خدايي كه دوست داشتن بلد نيست  سخن از بی مهری ها میگوید و انجا که برای تسکین دردم در به در به دنبال خدا بودم افسوس که او مرده است ، درود بر تو اي عامل نيستي و نبودن  را که سرودم نیت کردم که رخت بربندم اما نشد !

زندگي پوچ در پوچ  را در روزهایی نوشتم که جبر جاوید زندگی مرا شکست داد و بر آن پیروز نشدم . گم شدن در تو را روزی نوشتم که پس از او ، یک او دیگر به زندگانیم قدم نهاد . نفرين بر او  را در روزهایی نوشتم که نمیدانستم با بی مصرفی ام پس از آن فاجعه شوم چگونه کنار بیایم ، نفرين دنيا  را نوشتم زیرا او رفت و من ماندم و نفريني ، نميدانم كجا خواندم :‌ " ادبيات ، نعمت نيست ،‌لعنت است " !‌ آري تا لعنت نشوي و لعنت نكني ، قلمت به سخن نميافتد !

وطن پيشه ( تقديم به م. شهرام )  را به دوستی تقدیم کردم که به زلالی اب می نویسد و می سراید !

موش كور یک عقیده فلسفی است نه کم نه بیش و بعد از آن يك روز خوب ... را آرزو کردم برای من ، برای تو ، برای ما و برای این مام !

كوك تازه (‌ در پاسخ به شعر محمد مهدي مرادي ) را در پاسخ به سروده ای از دوست وطن پیشه ام سرودم و اوني كه نمي دونه ... (‌شبانه هاي من )‌  را برای دوستی نوشتم که مهر سکوت بر دهانم کوبید همان که برایش يادگار  را نوشتم و همان که دفتر شعر پیله سکوت را مالک است باشد که در این دنیای پوچ ارثیه ای برای معشوقانم به جا گذاشته باشم .

 

در دنیای نوشتار ، چه بود و چه شد نخستین نوشته من در این وبلاگ است ،  قصه يك كوك تازه  را در راستای کوک تازه ام نوشتم ، مرا ببخش (‌تصوير يك شكست )‌  را نوشتم اما این که مرا بخشید یا نه سوالی است بی جواب ،  شبانه های جنون   از لای  قلمم در رفت و همينه كه هست !‌ (‌ از سر تنهايي )‌ را نوشتم بدان امید که در تنها کده ام ارامش بیابم !

به خشنودي اهورا مزدا را برای نوروزمان نوشتم و سپس بيا تا گل برافشانيم (‌ خطي نو بر ديواري خط خطي )  را نوشتم و بر دیواری که در این خانه با جنون و عصیانم خط خطی کرده بودم خطی نو و طرحی نو کیشدم !

در 19 فروردين سالمرگ صادق هدايت  را به یاد آوردم و سپس داستان كاتر پيلار  را به شما تقدیم نمودم سپس از نيچه تا هدايت  که یک نوشته ساده است و از روی سادگی  و سپس به طرح نور را نوشتم و هر آنچه که میاندیشم تا امروز را عیان نمودم و در مهرباني كي سر آمد گرامی داشتم یاد و خاطره تنها را که به خاک سپرده امش و در انتها هم پس از هزار و چهارصد سال ( اثري از شجاع الدين شفا )‌  رادر معرفی کتابی به غایت ناب نوشتم ....

 

آری در این یک سال نوشتم و سرودم و سایر پست ها نیز آثار دیگران است و همه وصف حال من در گذشته  هستند ! آن روز که قلم به دست گرفتم برای برپایی این خانه " زنده به آن بودم که آرام نگیرم ... " و امروز چنین زمزمه میکنم :

 

من آن موجم که آرامش ندارم                      به آسانی سر سازش ندارم

 

آری یک سال گذشت  و همچنان مینویسم شاید ...

 

یک ایرانی

9 خرداد 86

نوشته شده توسط یک ایرانی در 1:16 | | لینک به این مطلب
6 May 2007
مهربانی کی سر آمد ...

"... تنها يك انسان بود ،‌بلكه بخشي از شخصيت انسان چرا كه از خاكستر و شعله من پديد آمده بود ، او شبحي از اين جهان بود نه بيرون از آن .

برادران !‌ اين را ديدم و با دردهايم بر خود چيره شدم و خاكسترم را به كوهستان بردم و در آن جا آتشي بر افروختم و ناگهان ديدم كه آن شبح از من ميگريزد و دور ميشود .... "‌

(‌ فرديش نيچه - چنين گفت زرتشت – كتاب اول )

 

آري برادران ! ‌از جمع مجازي شما هم احساسانم خداحافظي كردم ،‌تنها به دليل نبود صداقت در آن جامعه ، كه خودم هم عضوي از آن بودم ،‌جامعه اي كه با احساساتي پاك و با هدف آزادي و عدالت تشكيل شده و به دليل كم فكري ها و كج فكري هاي گروهي اين جامعه تبديل به يك فضاي پر جنون براي ما ايران نشينان و در سوي ديگر منبع در آمدي براي آر/شام ها ....

در جامعه اي كه صداقت نباشد ،‌ كم فكري و بي فكري است كه حكم خواهد راند ،‌ در چنين جامعه اي نظريات افراد بي پاسخ ميمانند و حتي سركوب ميشوند ،‌افراد كه پشتوانه دارند و زير پرچم ستم بسر نميبرند در مقابل افراد مخالف جبهه ميگيرند و داستان را تا جايي كه به نفع آن هاست ادامه ميدهند و سپس سركوب ميكنند و بدون توجه به گفتارهاي افراد ، آن ها را بي پاسخ ميگذارند ...

در اين چنين جامعه اي است كه دكتر پدرام رضوي و استاد مهرداد افشار ها ،‌ تاب نمي اورند و دست از ياري ماها مي شويند ،‌ اين چنين جامعه اي نيز جامعه ي گوسفندي است و گرگ ها بر آن حكومت ميكنند و از نبود صداقت بين افراد اين جامعه سوء استفاده كرده و بحث هاي چند صد دلاري شان را عريان ميكنند كه بدون شك بحث اصلي آن دعوا ها بر سر چند صد نخواهد بود ....

اين فضاي مجازي كه ما ساختيم را بدون شك پليدان رو به نابودي ميكشند و صداقت در آن را سركوب ميكنند زيرا نيازشان براي بقا نبود صداقت است و اينكه در يك مصاحبه 45 دقيقه اي نتوانند حتي از موجوديت ماها دفاع كنند ، اين چنين جامعه اي لياقت افراد با صداقت را ندارد چنان چه مشاهده ميكنيم هر از چندي دوستي از اين فضا دور ميشود و ميرود ....

دوستان !‌ تنها يي كه براي شما سخن ميگفت تاب نياورد كه بي صداقتي حاكم بر جمع را ببيند و نبودن در اين اجتماع كه همانا بر صداقت بنا شده و با رياكاري گروهي ادامه يافته را ،‌ترجيح داد . قصه گفتن از دردهاي مشترك مان  را فراموش كردم زيرا اشتراكي در دردها نيست ، فضايي كه در دست رياكاران و با اميد به آن رياكاران در مرداب مرگ دست و پا ميزند و نتيجه اش را سر ماه به خدمتمان ارائه ميكنند در مجله پوچ و بي محتواي " چراغ " كه گويا " خاموش شدني هم نيست " در اين فضا سكوت چاره ساز نيست و با صداقت گفتن هم نيز ،‌ در اين فضاي تزوير و ريا بايد از صداقت گفت و با صداقت گفتن را آموخت بلكه رياكاران به آيين ماها آيند و صداقت پيشه كنند و اين بر عهده آنان است كه در اين فضا حضور دارند و بر آنند كه راه كساني را ادامه دهند كه در سالهاي گذشته با اهرم صداقت حقيقت را به ما نشان دادند و بر ماست كه اين ارثيه ارزشمند را پاسداريم كه شايد روزهاي خوبي در انتظارمان باشد ...

 

يك ايراني

نوشته شده توسط یک ایرانی در 19:11 | | لینک به این مطلب
2 May 2007
تقدیم به چشمانش ...

يا حق .

«« به طرح نور »»

 

"          هر روز صبح كه چشمانم را باز ميكنم ،با اولين چيزي كه روبرو ميشوم نور خورشيد است كه اشعه هاي آن از كيلومترها دورتر به من هجوم مي آورند و مانند سيخ به چشمانم فرو ميروند ،‌هميشه احساس ميكنم اولين بار نيست كه اين حمله ها را متحمل ميشوم و نسبت به اين هجوم خونخواه احساس قربت و نزديكي ميكنم ، هميشه سيخ هاي نوراني را كه به درون چشم هايم ميروند را حس ميكنم گويا نور را ميتوان حس كرد و با آن بازي كرد _ شايد براي من _‌ .

در پس اين نور صبحگاهي زماني كه از آخرين مكاني كه نور خورشيد با غروبش او را از من گرفته بود را ترك ميكنم ، همچنان چشمان او را مبينم ، چشم هايي كه فقط من ميديدم ، شايد اصلا چشم ها در كار نبودند ،‌اما من آن چشم را ميديدم زيرا چشم هاي او و نور خورشيد از يك جنس بودند و گويا فقط براي من قابل حس بودند و تنها من بودم كه ميتوانستم اين دو را لمس كنم و ببينم .

در اين دنياي پست تنها چيزي كه براي من زيبايي داشت نور و چشمان او بودند زيرا قابل لمس بودند ، من دنيا را با اين دو دوست داشتم و برايم زيبا بود ، اما سايرين اين دنيا را دون مي ديدند ، بي توجه به دون پايگي مهندس اين طرح كج و اين بناي زشت.آن ها يك تلخ واژه را بيش از حد ناديده گرفته بودند – عشق !

آري ،‌ در اين دنياي دون كه دون پايگان آن را بنا نهاده بودند ، اين تلخ واژه مانند يك رد پاي نامرئي و باور نشده ،‌انسان را آزار ميداد ،‌عشق به كشتار و بمب اتم ، عشق به جنسيت و تجاوز ،‌ بي عشقي و تن فروشي ، همه و همه تكه اي از نامعلوم هاي اين واژه پليد – عشق – بودند !‌

گويا اين واژه براي پنهان كاري و فرار از واقعيت هاي انسان ها ساخته شده ، هيج گاه هيچ جنبنده اي در سراي دون اش به كسي كه گويا معشوق مي نامندش نگفته است " من عاشق تو هستم " و اين واژه آن گونه كه معنايش كرده اند ،‌بي مصرف افتاده است اما كساني هستند كه راه مصرف كردن اين كلمه را بلد باشند و كلمه اي سه حرفي را در چند دقيقه به مصرف برسانند !

براي من اين گونه نبود ، زيرا نوع من با سايرين فرق داشت – عده اي ميگويند كه من يك نفر نيستم و تعدادي جنبنده ي ديگر نيز مانند من هستند – من هميشه از عشق فرار ميكردم ولي زماني كه به اين دو چشم عشق ميورزيدم ، بارها به آن دو چشم كه ميدمشان زل زدم و گفتم " عاشقتان هستم " گرچه جوابي نشنيدم .

زماني كه با آن دو چشم صحبت ميكردم همه به من مي خنديدند و مرا ديوانه و ابله مي پنداشتند ،‌باري مردم را ابله ميديم جون آن بيچاره گان ابله ،‌از ديدن آن  دو چشم - به زيبايي نور-  محروم اند !

مردم اين دنيا كه گردا گرد من مي لولند ، هميشه از عشق – كه فقط واژه اي بي مصرف در كنج مريض خانه هاي خرد باختگي شان است – بهره برداري كرده اند ،‌ و نيازهاشان را بر طرف ساخته اند و هيچ گاه معني عشق را درك نكرده اند .همين مردم نظامي ها ساخته اند كه عشق را توجيه كنند ، اما هرگز نتوانسته اند . اما من توجيه شدني نبودم و عشقم نيز – من عاشق آن چشمها بودم زيرا هميشه چشم ها را ميديدم و در همه جا با من مي امدند ، صاحب آن دو چشم را هيچ وقت نديده بودم ، شايد عشق من مجازي بود اما مهم اين بود كه من عاشق چشم هايي بودم كه مهرباني از آن ها مي باريد !‌

در همان دنياي پست بارها عشق هايي را كه همه مي ديدند را تجربه كردم اما همه پوچ بودند شايد به اين خاطر بود كه آن عشق ها را همه مي ديدند و حسودي ميكردند و با يكدندگي و پليدي خودشان به عشق هاي من پايان ميدادند و معشوقانم را مي ربودند ؛ به همين دليل اعتقاد دارم كه عشق من بايد براي لولنده ها غير قابل لمس باشد و اين بار اين عشق من براي لولنده ها ، غير قابل فهم نيز بود ؛ زيرا تنها دو چشم ميديدم كه رنگ نور را حمال خود كرده بودند ،‌شايد هم نور بودند !‌

يك نظامي كافي است كه مسخره بودن عشق را به همه بفهماند ، اما من كه از قبيله همه نبودم بلكه از همه جدا بودم به همين خاطر عاشق او بودم . او تنها دو چشم بود كه مهرباني از آنها مي باريد ، شايد اين مهرباني مخصوص من بود كه آن چشم ها را لمس ميكردم !‌‌

براي من شريان خون در رگ ها ، احمقانه بود ،‌حتي از لولنده گي اين مردم لولنده هم احمقانه تر ، زيرا رگ ها نه نور را مي ديدند و نه از وجود آن دو چشم خبر داشتند ، فقط در حركت بودند و به صورت دوار با يك جبر حاكم به حاكميت جبر جاودان بودن من كمك ميكردند و مرا زنده نگه ميداشتند ،‌باز اين فاجعه نيك منشي هايي هم داشت زيرا اين جبر جاودان بودن ، هم به بقاي بودن من و هم به بقاي بودن آن دو چشم كمك ميكرد!‌

صبح ها كه چشمانم به بازي با نور مشغول ميشوند ، لبانم به حركت ميايند و با خدا چنين ميگويند :‌

" هي خدا !‌ همش تقصيره توئه !‌چشم هايي ساختي كه نور در تقابل با آن ها رنگ ميبازد و حاصل آن ميشود : رنگ چشمانش به طرح نور "

اين نواي بيداري هر صبح گاه من بود زيرا در صبح گاه بود كه هم نور را و هم چشمان او را كه طرح نور بر خود داشتند را حس ميكردم ،‌اما افسوس كه با غروب ناگهاني خورشيد آن چشم ها محو شدند ،‌ شايد خورشيد، عشق من را تاب نمي آورد و ميخواهد به اين عشق من پايان دهد افسوس كه نور خورشيد جزئي از عشق من است !‌

بيچاره خورشيد كور خوانده است زيرا غروب خورشيد در پس خود طلوعي دارد و من باز از خواب بيدار خواهم شد و فرو رفتن اشعه هاي خورشيد را كه با نور خودشان دو چشم به طرح نور برايم مي آفرينند را خواهم ديد !‌

آري ، دو چشم زيبا و مهربان به رنگ خورشيد و به طرح نور !‌               "

 

 

پايان

 

فروردین ۱۳۸۶ خورشیدی

نوشته شده توسط یک ایرانی در 14:56 | | لینک به این مطلب
27 Apr 2007
از نیچه تا هدایت

 

" بشو هر آنچه هستي "

( فردريش نيچه – انساني ، زيادي انساني )

 

در مورد خدا و بود و نبودش سخن ها فراوان است و بسياري اين عنصر نا معلوم را مردود دانسته اند و بسياري مقبول . امروز قصد بر ان دارم كه گزيده اي از سخنان بزرگان را در مورد اين عنصر مجهول برايتان به نمايش بگذارم. نيچه يكي از فيلسوفان بزرگ تمام تاريخ جهان چنين ميگويد :

 

" دستيابي به حقيقت ، از عدم اعتقاد و ترديد آغاز ميشود ، نه از ميلي كودكانه كه كاش اين طور ميشد !‌ آرزوي بيمار {...} براي سپردن خويش به دستان خداوند حقيقت ندارد ،‌تنها يك آرزوي كودكانه است و نه بيشتر !‌ميل به ناميرايي همان ميل كودك است به بقاي هميشه گي نوك پستان برجسته مادر ،‌اين ماييم كه نام خدا خدا بر آن نهاده ايم !‌نظريه تكامل به روش علمي زايد بودن چنين خدايي را به اثبات رسانده است{...} مطمئنم شما نيز تصديق ميكنيد،كه ما خود خدا را آفريده ايم و اكنون نيز همگي دست به دست هم داده ايم و او را كشته ايم" 

( قسمتي از محاوره نيچه و دكتر بروير – وقتي نيچه گريست – اروين يالوم )

 

 "  ... ‌اين ماييم كه نام خدا بر آن نهاده ايم ..." را ولتر در ديسكيونير فلسفي اش چنين تعريف ميكند : ‌"‌ به گمانم ، اگر كرم ابريشم بخواهد براي پيله خود نامي انتخاب كند ،‌ آن را آسمان مي نامد " و خود نيچه در تشريح اين تفكرش در چنين گفت زرتشت ميگويد :‌" هان ! خدا مرده است ، رحم انسان به انسان او را كشت ... "‌

 

در عالم علم ، يكي از بزرگان بي چون و چراي اين عرصه در مورد اين عنصر مجهول چنين ميگويد :

 

شاید بتوان در این تردید کرد که خدا اصولا وجود دارد یا نه ، و کائنات چگونه آفریده شده است ، و این کائنات ابدی است یا نیست ، ولی در هیچ صورت نمیتوان قبول کرد که چنین خدایی از نزدیک یا از دور به یک انسان روی زمین شباهت داشته باشد .

( آلبرت انیشتین – دنیا آنطور که من میبینم )

 

 

اين ها در عالم علم و فلسفه بود اما در دنياي ادبيات ، هدايت – بزرگترين نويسنده ايران – اين موجود مجهول را چنين باز گو ميكند :‌

 

«جانم برایتان بگوید، اگر خدا وجود داشت دیگر احتیاجی به کشیش و آخوند و خاخام و مسجد وکلیسا و کنیسه نبود [...] مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید. چون آنچه که مشکوک است همیشه تبلیغ لازم دارد. اگر مذهب راست می‌گفت، اینهمه زندان و پاسبان و بیمارستان و تیمارستان و قشون و کینه و جنگ‌های صلیبی و مذهبی وجود نداشت، زیرا دین و مذهب از ابتدای پیدایش تاکنون جز موجبات بدبختی و تبه روزی مردم را فراهم نساخته و جز دکانداری و آلت خر کردن مردم چیز دیگری نبود، چه آنکه از پایه و اساس موهوم بود.[...] از بد منشی‌ها و کثافتکاری‌های آدمی از همه فاسدتر همان ایمان مذهبی است. ایمان مذهبی از بزرگترین دروغ‌هائی است که بشر برای تبرئه خود قالب زده و گشادترین کلاهی است که بسر خودش گذاشته است. فقط به این وسیله نمایندگان آن به اقتضای زمان، در خر کردن مردم و سوار شدن بر گرده آنان کوشیده‌اند. کدام مذهب است که توانسته باشد پنج دقیقه از شرارت بشر بکاهد؟ بر عکس می‌بینیم که همیشه تعصب و خرافات و حماقت بشر را برای پیشبرد مقاصد خود دست‌آویز قرار داده و یک میانجی کشیش یا آخوند لازم دارد که کلاه مردم را به امید بهشت و دوزخ بردارد و به ریششان بخندد.»

( صادق هدايت – توپ مرواري )

نوشته شده توسط یک ایرانی در 21:3 | | لینک به این مطلب
21 Apr 2007
تنهايي
ياحق - تمام متن این داستان بر اثر یک انگیزه و در یک شب به طور ناگهانی و نابهنگام نوشته شده است . و چیزی به جز یک عصیان نا بهنگام نیست .



<<< کاتر پیلار >>>

..................................

1

" هوا سرده ، برف میباره و سرما به شدت منو آزار میده . ساعت نه قرار دارم با اون لکاته که زندگی من رو به بازی گرفت و بر باد داد . زنیکه ممعلوم نیست چه مرگشه که بعد از دوازده سال تو این سرما با من قرار گذاشته .

سوز شدیدی میاد ، اما برای یک شبگرد حرفه ای این چیزها اهمیت نداره . نگاه میکنم و میبینم که بند پوتینم باز شده ، خم میشم که به ببندمش نگاهم به مارک پوتین می افته : " کاتر پیلار " همین چند روز پیش ها 50 هزار تومان پولشو دادم ، فروشنده زمانی که گفت 50 هزار تومان دستام به شدت لرزید و عرق سردی وجودم رو فراگرفت ، این رقم منو یاد تن فروشی هام در دوران بچه گی ام میاندازه ، به خاطر این رقم ، آنقدر تن فروشی کردم که توانستم هدیه ای را که همین لکاته برای روز تولد منفورش خواسته بود را بخرم ، خدا لعنتش کند یه ذره از خودش علاقه نشان نداد – بیچاره حق هم داشت – نمیدونست که من برای خریدن اون کادو چندبار تکه تکه وجودم را به حراج گذاشتم .

آخرین باری که مشغول تن فروشی بودم ، مردی را در مقابل خودم میدیدم با قیافه ای بسیار زشت و ریشو بد ترکیب . مردک با اون پوزش که مثل پوز سگ بود به من فحش خواهر و مادر میداد ، آخرش هم که ارضا شد 5 هزار تومان را پرت کرد توی صورتم و گفت:" برو گمشو"

5 هزار تومان را برداشتم و گذاشتم کنار 45 هزار تومانی که تمامش رو با تن فروشی به دست اورده بودم و حاصل آن شد 50 هزار تومان – دقیقا 49800 تومان - ! درست اندازه همون پولی که لازم داشتم .

از پیش مردک که بر میگشتم توی راه کلی گریه کردم ، نمیدونستم اشک شوقه با این که از درد فقر و بدبختی هایی که دارم ، گریه میکنم !

هر طور بود کادوی لعنتی رو خریدم و به این لکاته دادم و اون آنقدر سرد وبیروح رفتار کرد که من دوباره گریه کردم ، اما این بار به سیاه بختی خودم %

..................................

2

" الان که دارم بند کفشم رو سفت میکنم 12 سال از اون روزهای میگذره و لکاته که معلوم نیست شماره تلفن من رو از کجا پیدا کرده ، تماس گرفته و میخواد من رو ببینه !

بعد از 12 سال ، با این که میدونه من بعد از اون ازدواج کردم _ الان بچه هم دارم _ و نمیتونم هیچ رابطه ای با اون داشته باشم ، چه کار با من داره ؟

صدای زوزه سگ ها من رو به خودم میاره و میفهمم یا باید سریعا گورمو گم کنم یا این سگها منو زنده به گور میکنن !

سرمای وحشتناک هوا تا چند ساعت دیگه چند تا از این سگ ها رو هم میکشه ، اما برای من که که شب های زیادی رو بیرون از خونه خوابیدم چیزی نیست ، البته این جریان برمیگرده به زمانی که بابای خدا بیامرزم فهمید که پسرش به جای کارگری تن فروشی میکنه و پول هایی که هر شب میاره از تن فروشی کاسب میشه ، حالا کی بهش گفته بود هنوز هم یه رازه بین من و خدا ! یه شب بابام بهم گفت که از خونش گم بشم بیرون و من هم از اون خونه رفتم و با تن فروشی و کارگری روزگارم رو سپری کردم تا این که بعدها سروکارم به اداره بابام افتاد و متوجه شدم که اون مرده ، اون روز خیلی خوشحال بودم که شرش رو کم کرده تنها فایده ای که اون برای من داشت این بود که منو به یه شبگرد حرفه ای تبدیل کرد !

بیچاره تر از من خاک زمینه که باید این دیکتاتورهای منفور رو تو خودش نگه داره و با نحوست وجودشون بسازه .

..................................

3

"انقدر با خودم فکرهای عقب افتاده کردم که به در خونه لکاته رسیدم :

هوا هنوز سرده ، برف اما بند اومده ، نمیدونم چه مرگم شده که جرات فشار دادن تکمه زنگ رو ندارم ، میترسم که با یک عجوزه روبرو بشم یا میترسم که آه من گرفته باشدش و اون تبدیل به یک سوسک شده باشه درست مثل مسخ شده ها .

بالاخره بسم الله میگم و تکمه زنگ رو فشار میدم ، و بعد از چند لحظه میاد جلوی در . اصلا شبیه اون موقع ها نیست . دیگه آرایش نمیکنه و دیگه مثل قدیم ها با دامن جلو در نمیاد ، تازگی روسری و چادر میپوشه ، اصلا قشنگ نیست برام ، حالم رو به هم میزنه !

ل : سلام آقای دکتر !

م : لعنت به دل سیاه شیطون ، تو ازکجا فهمیدی من دکتر شدم ؟

ل : بماند ، تشریف بیاورید داخل تو این هوای سرد ، چای می چسبه !

یا الله کنان داخل میشوم .

چای را میاورد و خیلی سراسیمه به اشپزخانه باز میگردد ، درست مانند نیرویی که مقر فرماندهی دستور بازگشت به وی میدهد ! دارم چای را هورت میکشم که میبینم لکاته خیلی جذاب تر از قبل برگشته ، جالب اینه که اون کادویی که براش خریده بودم رو هم میاره ، عروسک رو قشنگ مثل روز اولش نگه داشته ، دلم میخواد زار زار گریه کنم ، عروسک رو میگیرم تو بغلم و نگاهم به گردنبند چرمی عروسک میافته ، وای که دیوونه میشم ! اونجا هم نوشته شده " کاتر پیلار " !!! نگاهم را به سمت لکاته برمیگردانم که حالا درست کنار من نشسته ، به طور ناگهان مرا بوس میکند – زمانی آرزوی چنین لحظه ای داشتم – و با من مشغول بازی میشود ( بماند که چه بر ما گذشت ) اما در حین اینکه مشغول نوشیدن شیره زندگی از نوک پستانهای چرکین و چروکین او بودم ، یک مرد ، ریشو در اطاق پذیرایی را که ما در آن بودیم را باز کرد%

..................................

4

" وای ، بدتر از این نمیشد ، پدر این لکاته درست همون کسی بود که آخرین 5 هزار تومان رو به من داد ! چرا ! خدای من چرا ؟

حالا دیگه بازی به نفع اونهاست ، به جان بچه ام چند ساعت تمام التماس میکردم و غلط کردم میگفتم ، چه میشه کرد اون بابا یه بهونه از بچه گی هام داره یکی هم از الان . این دیگر چه قصه ای هست که سز من میاد!؟ لعنت به دل سیاه شیطون !

مشغول گریه بودم و تازه بعد از 12 سال میفهمیدم که چرا اون مرد ریشو اون روز به من فهش میداد نگو فهمیده بود که من با دخترش سر و سری دارم و میخواست کاری کنه بیخیالش بشم ، حق هم داشت اون زمان من 16 سال داشتم و دخترش 23 سال ! تازه دم بخت بود و هنوز روی دست باباش باد نکرده بود . هنوز داشتم گریه میکردم که دیدم لکاته با یک لبخند مسخره وارد اطاق شد و حاج اقا که گویا جنگ جهانی را با پیروزی به پایان رسانده، سر سینه اش را جلو داد و گفت : " دخترم چای بگیر جلوی آقا داماد "

م : دا....دا ماد ؟!؟!به خدا من زن دارم ، بچه دارم ، به خدا تموم زندگیمو میدم فقط برم اصلا میرم و گورم رو گم میکنم و دیگه برنمیگردم !

ح : لااله الا الله ، خفه شو ، احمق ، من 5 تا زن دارم چی میشه تو 2 تا داشته باشی ؟ من نصف تهرون ازم پا میخورن ، اگه کسی رو حرفم حرف بزنه حسابش با کرام الکاتبین ! اصلا میخوای برو اما قبل رفتنت یه نگاه به تابلو روی دیوار بنداز !

" خبر چین نمونه کشور جناب آقای : ...... "

نه ! از این بدتر نمیشد ! پس شماره تلفن رو هم همین برای لکاته گیر اورده !

ح : با تو ام ، هووووووی ! میری یا تشریف داری ؟

م : حاجی تو رو جان عزیزت ،تو رو خدا منو ببخش !

ح : من لذت میبرم وقتی یکی التماس بهم میکنه ..... ادامه بده ! ( وداد میزنه ) دخترم چای سرد شد ، دوباره برای آقای داماد چای بیار !

آنقدر التماس آن مرتیکه عوضی رو کردم که خوابم برد ، شاید هم خوابم کردند و صبح که پا شدم بسیار کرخت و سخت ، جسم منحوسم را از روی مبل بیرون کشیدم ! دیدم کسی در خانه نیست و خانه بسیار آرام است ، با خودم گفتم باید فرار کنم ، اما تمام درها بسته بود حتی به تنها پنجره اطاق پذیرایی هم قفل زده بودند ! به سمت مبل برگشتم و تا نشستم خوابم برد ، خوابی که آرزو میکردم از آن بیدار نشوم %



..................................

5

" با تکان های لکاته از خواب بیدار میشم ! بعد از این همه سال مادر لکاته رو میبینم که کنار دخترش ایستاده و حاج آقا بهش میگه " مرجان خانم بشین " . شیخ مسجد شروع به خواندن خطبه عقد میکند ! تازه بعد از این همه سال میفهمم که لکاته دختر ، زن 5 حاج آقا یعنی مرجان خانم هستش .

میدونم که هیچ غلطی نمیشه کرد و به پر زور بودن دست سرنوشت ایمان دارم ، برگه ها را امضا میکنم ، دست زن دومم را میگیرم و از پله های ورودی خانه پایین میروم و در مسیر تنها این جمله را نجوا میکنم :

" اکنون باید ایمان آورد که خدا در ستمگری بی پایان خودش دو جور جانور آفریده است . خوشبخت و بدبخت ، من از دسته جانوران بدبخت هستم دسته ای که درکنار سگان ولگرد قرار میگیرم ، شاید هم بوف کوری باشم "

جلوی در کنار نو عروس 35 ساله ام ایستادم و مشغول بستن بند پوتین های کاتر پیلار خودم هستم .

بیرون که میرویم ، تمام جوانان محله که میدانم به لکاته ی من عادت کرده اند به ما زل زده اند ، گوش هایم را که تیز میکنم ، می شنوم :
اولی : عجیبه ، بالاخره یه خری پیدا شد با این لکاته ازدواج کنه و از فاحشه گری نجاتش بده .

دومی :این پسره اگر خودش هم تن فروش و فاحشه نبود هیچ وقت با این لکاته،ازدواج نمیکرد %



..................................

6

" باری چه میشود کرد ؟ دست سرنوشت پر زور تر از من است "

( صادق هدایت – زنده به گور )



يك ايراني

زمستان سرد 1385
نوشته شده توسط یک ایرانی در 0:35 | | لینک به این مطلب
8 Apr 2007
19 فروردین سالمرگ صادق هدایت
صادق هدایت .

به یاد هدایت

"آرزو ميکردم که يک زمين لرزه يا طوفان و يا صاعقه آسمانی همه اين رجاله ها که پشت ديواراطاقم نفس ميکشيدند ، دوندگی می کردند و کيف می کردند ، همه را ميترکانيد.... "  

( بوف کور )

 

نوشته شده توسط یک ایرانی در 1:7 | | لینک به این مطلب
30 Mar 2007
بیا تا گل بر افشانیم !

به خشنودی اهورا مزدا

میگویند : " خرافات ، گورستانی برای دفن حقیقت است "

بر آن شدم ، که در نوروز طبق سنت نیاکان مان دست به یک خانه تکانی کوچک در خانه " گاهنوشت های یک ایرانی " بزنم و مطالب و نوشتارهایم را با توجه به مناسبت ها و سالروز ها و سالگردهایی که در توان قلم من است مدیریت کنم ، نیت من ان است که در هر ماه به مناسبت هر سالروزی بنویسم و اگر سالروزی که در قلم ما بگنجد نبود شعر و یا نوشته ای از خودم را منتشر کنم ! در ضمن اشعار دوستانم را با اجازه خود آنها در این مکان به نمایش میگذارم !

در پی این خانه تکانی ، قالب این وبلاگ را عوض کردم و از این به بعد تنها ۵ نوشتار آخر من در معرض دید شما است و الباقی را باید در آرشیو این بلاگ جستجو کرد ، خواستم به همین دلیل نام بلاگ را به ماهنوشت های یک ایرانی تغییر دهم دیدم که نام جالبی نیست و گاه و بیگاه در یک ماه مجبور میشوم بیش از یک نوشتار را منتشر کنم ....

به هر حال ، انچه که قبل از این و بعد از این پیش روی شما بوده و هست تنها حاصل عصیان های جوانی از میلیون ها جوان ایرانی است که در بند تنهایی و خفقان دست و پا میزند و چشم به راه آزادی است ، هدفی که ایرانیان سالهاست برای آن جنگیده اند و سالهاست قلم در دست به پیشواز نور رفته اند و تا کنون شکست نصیب آن ها شده که پیشرو بوده اند و الباقی را در بتخانه ها و ... باید یافت !

آنچه که زین پس میاید ، نوشتارهایی است که از خامی شروع شده اند و روز به روز رو به پختگی بیشتر میروند یا شاید باید بروند ! در این جا هیچ گونه تصفیه ای بر سر راه قلم من نیست زیرا این جا تنها جایی است که میتوان بی پروا از وطن و از عشق و محبت نوشت و سرود و در همینجا است که باید بی پروا به مبارزه با خرافات پرداخت، با آرزوی سر افرازی وجب به وجب خاک ایران زمین ! 

منتظر حضور گرم شما هستم .

یک ایرانی

نوشته شده توسط یک ایرانی در 1:35 | | لینک به این مطلب
21 Mar 2007
نوروز خوش سیاوشان این مام . . .

به خشنودی اهورا مزدا

 

دکتر علی میرفطروس در کتابِ دیدگاهها (برگ 35) می نویسد: در تواریخِ سیستان آمده، وقتی سپاهيان "قُتيبه"، سيستان را به خاک و خون کشيدند، مردی چنگ‌نواز، در کوی و برزن شهر -که غرقِ خون و آتش بود- از کشتارها و جنايات "قُتيبه" قصّه‌ها می‌گفت و اشکِ خونين از ديدگانِ آنانی که بازمانده بودند، جاری می‌ساخت و خود نيز، خون می‌گريست...

 

و آنگاه، بر چنگ می‌نواخت و می‌خواند:

 

                          با اين همه غم

                                     در خانه‌ی دل

                                                 اندکی شادی بايد

                                                          که گاهِ نوروز است

 

بازهم بوی بهار می آید و نوید فصل نو شدن را میدهد ، فصلی که در آن زمین و زمان نو میشوند و بهاران آغاز میشود . بازهم بهار دلنشین آمد تا به ما خبر از آغاز فصل هم آغوشی گل ها را بدهد! بهار در این مام با نوروز آغاز میشود ، تا به من ایرانی بفهماند که وقت نو ترانگی است ، تا به ما بگوید که دیگر کهنه بودن بس است و نشان دهد که زمان آن است ، که ایرانی تولدی دوباره را آغاز نماید و از درون آتشی که روشن کرده اند، عبور نماید و خنکای بهار را به هموطنانش هدیه دهد !

بهار آمد همانطوری که سالهاست می آید و میرود و به قول شاملو :

 

به صد امید آمد ، رفت نومید

بهار – آری بر او نگشود کس در .

در این ویران به رویش کس نخندید

کس تاجی ز گل ننهاد بر سر ....

 

اما در این سالها که به شومی میگذشت و خنجر به زیر گلوی فرهنگ ایرانی نهاده اند و بارها فرهنگ ایرانی را به خودکشی وادار کرده اند نیز همیشه آوایی از نو شدن و نوای نو سرودن و صدای رهایی به گوش رسیده است . در این سالها همیشه بوده اند کسانی که از نوروز درس نو شدن بگیرند و به یاد صاحبان این نو ترانگی بیافتند که آنها در دیروز ها نوایی جاودان سر دادند و دیگر هرچه بعد از آن سروده شد بیشتر به درد کسانی میخورد که داعیه چوپانی داشتند و من تو را گله هایشان فرض میکردند ! با این حال این بهار برای من بهاری دیگر است ، بهاری که در آن بوی هم آغوشی به مشامم میرسد ، بهاری که بوی آزادی دارد ، بهاری که با خود طعم خوش عریانی را دارد ، بهاری که زیبایی در آن موج خواهد زد و بهاری که اهورا زیبایی وجودش را برای ما به نمایش خواهد گذاشت و به گمانم این بهار شاید بهاری باشد پر از نوای شادی و آوای رهایی !

دیدن این بهار ، برای من یک هدیه است از طرف وجود نازنین شماها ، شمایی که با من قدم به قدم راه آمدید ، و شمایی که با من بودید تا هم امروز و نگذاشتید که غم بی کسی ها مرا از بودن با شما محروم کند . بهار نو را به شما تبریک میگویم و امید دارم که این نوروز تلنگری به ما باشد که روزی نو برای این مام و برای همنوعان و هم احساسانمان فراهم آوریم!

در انتها نوروز را به شما تبریک میگویم و در این هنگام آرزوی سالی پر از زیبایی و عشق و پیروزی و بهروزی برای شما و خانواده های گران ارج شما دوستان برتر از وجودم را دارم !

در پناه اهورا مزدا سربلند باشید و ماندگار

با عشق و احترام

یک ایرانی

 

نوشته شده توسط یک ایرانی در 2:21 | | لینک به این مطلب
30 Nov 2006
همینه که هست !
تنهایی ! برای چه !؟

خیلی تنهام ؟؟؟؟

همینه که هست !

تا شقایق ها هست زندگی باید کرد ! یادش بخیر بچه تر که بودم حدود ۱۰ سالم که بود تو یکی از شعرام نوشتم :

" تا شقایق ها هست زندگی باید کرد / تا امیدی مانده بندگی باید کرد

اما امروز دلیلی برای بندگی نیست ! وزندگی جبری است جاودان ! خوبیش اینه که تموم میشه ! یا همین روزا یا یه روز دیگه .....

همه این ها به این خاطره که من از نوع دیگرم و هوایی دیگر در سر دارم ! !!!!

.

.

.

نوشته شده توسط یک ایرانی در 21:22 | | لینک به این مطلب
23 Nov 2006
شبانه های جنون

پیامبر اسلام هم به فقیر بودن افتخار میکرد اما به فقیر بودن مردم .

( صادق هدایت – توپ مرواری )

 

هر چی فکر میکنم میبینم این بابا راست میگه ، تو این دین مبین اسلام از روز اول یه تیکه از مسلمین به مال و ثروت رسیده اند و الباقی آنچنان بدبخت که نگو ! آقا خودت قضاوت کن اون عمر که تو زندگیش یه بار باسن مبارکش را نشسته بود به کجا رسید ؟ دلیلش هم این بود که تو غار حرا با پیامبر ( ص ) میشستند و نظریات تناسل شناسی از روی لباس  از خودشان در میکردند ، گرچه بماند که آخر سر این پیامبر به تخم و تره عمر هم رحم نکرد و زد لا گوش دختر شش سالش ! آلبته زبانم لال شود این چرت وپرت را چطور گفتم نمی دانم ، لابد یادم رفته بود طبق آیات مبارکه قرآن حق پیامبر در امور زن داری از جانب خدا تعیین میشود و خلق الله از فلان جای مادرشان میخورند دخالت کنند و طبق بسیاری از احادیث و روایات معتبره که درود اللهی بر نگهداران آن روایات باد هدف پیامبر ( ص ) اعمال پست جنسی نبوده ، بلکه هدف آن نگار که شاعر( علبه رحمه ) میفرماید . بیت :

نگار من که مکتب نرفت و خط ننوشت                         با قرومساقی مساله آموز صد مدرس شد !

میگفتم: هدف آن پیر بزرگ و بزرگ بی همتا تنها و تنها کمک به زنانی بوده که شوهرانشان را در جنگ و  در راه پایداری دین مبین اسلام از دست داده بودند ، گرچه ازدواج او با عایشه ، دردانه یکتایش احتمالا به حکم و دستور اللهی بوده و تقدیری هم در کار !

لابد تویی که پنچ تا خشتک از من بیشتر جر دادی میدونی که این همای سعادت وقتی یهودی ها رو به حکم اللهی کشت ، همون شب با زن یکی از آن پلیدان پست بی دین و سگ مصب ازدواج کرد ، این دفه بیجا کردی که سراغ بعد شهوانی میری آدم حسابی ! هدف آن همای سعادت که شاعر (لعنت الله علیه ) در بابش میگوید . بیت:

ای همای سعادت که نشستی رو سر ما                       از اون بالا نرینی رو سر ما !

بلی ! هدف آن بزرگ این بود که آن زن یهودی احساس تنهایی نکند و آن بزرگ در همان شبی که شوهرش را گور به گور نمود ، وی را به هجله برد و دست نوازش بر سر و جاهای دیگرش کشید ! تا کور شود هر آنکه نتواند دید !

در باب ازدواج های انسان دوستانه و غیر شهوانی نبی اکرم ( ص ) سخن سرایی های بسیار شده ولی در این میان میتوان به گفته های عالم ربانی دنیای اسلم در کتاب " حیات القلوب " که به لطف فواره های خون در کتابخانه ی هر خانه ای موجود است اشاره کرد : آن عالم که چسناله هایش نیز بسیار معروف و مقبول درگاه حق تعالی میباشد در این کتاب بسیار علمی و بسیار شیوا و خواندنی ایراد نموده که پیامبر اسلام چهل و نه زن داشته است ! و هدفش هم به هیچ وجه زناشویی نبوده ! زیرا اگر چنین بود میباید بیش از یک بچه حاصلش میشده ! و بنده که دوده چراغی از شما بیشتر نوش جان کرده ام برای اثبات حرف این بابا دلیل می آورم که مهمترین آن عدم وجود کاندوم در زمان های دور بوده است و اگر هدف محمد ( ص ) بعد جنسی می بود بیشتر از یک بچه میداشت و اگر جنسیت مطرح بود هیچگاه نمیگفت ازدواج سنت من است ! البته به یاد داشته باشی که حقوق آن حضرت با من و توی صغیر دینی فرق میکند .

بحث را نا تمام میگذارم زیرا میدانم اینجا کسی هست که به بحث ادامه خواهد داد !

ایام بکام . . .

 

یک ایرانی 

 

 

نوشته شده توسط یک ایرانی در 21:35 | | لینک به این مطلب
9 Nov 2006
مرا ببخش

بیاد بیاور دستانی را که روزی آزارم میداد ، و برایت میگویم از چهره ای که آزارم میدهد ، امروز .

 

می خواهم از قصه تلخ بودن بگویم و ازتلخی زیستن در روزهایی که دوازدهمین معشوقت تو را ترک کرده و عشق پاک تو آنچنان آزرده خاطرش کرده که از دست تو ، طراوت زیبا و بی مثال چهرها اش را در زیر پارچه ی یا ابالفضل و روزهای زیبای زندگیش را در مساجد یا بهتر بگویم بتخانه ها نابود میکند .

اما تنها تو مقصر نبودی ، تو درگرمای دستان او ، در بوسه های داغ او آب میشدی و با نوازش او آتش میگرفتی اما جواب نوازش و شب گریه هایت ، چیزی به جز وجود سرد او نبود . ناگفته نماند که تو هیچ گاه به اینجای قصه نمی اندیشیدی و هیچ روزی تلخی رفتار و گفتار اورا ناسزا نمیگفتی و تنها به  او می اندیشیدی و هیچ روزی تلخی رفتار و گفتار او را ناسزا نمیگفتی و تنها و تنها به او می اندیشیدی ، بی هیچ دروغی .

بارها عشق خود را در زیر قسم ها به او فهمانیدی و او نفهمید و آنچه نباید میشد ، شد و جز سر افکندگی و تنهایی برای تو چیزی نمانده .

معشوق من ، میدانم اگر تن به لذت ها نمیدادیم به اینجا نمیرسیدیم اما ، کاش تو میدانستی که من از نوعی دیگرم . من از آنهایم که ونوسی را حتی اگر یگانه هم باشد به پچیزی نمیخرند ولی لبخندهای سرد یازده معشوق قبل از تو ، و لبخند سرد تو را که یار دوازدهم من بودی را به قیمت خون می خرند .

دوست سابق من ، قصه ی تو مرا به یار سیزدهم رساند ، یاری که اینبار من حکم معشوقش را دارم و این بار از نوع من نیز هست ، اما قصه تو بیش از حد مرا آزار میدهد .

باری دوست روزهای نیک گذشته ، بیاد بیاور لحظه ای را که گفتم : " به تمام مقدسات عالم و به تنها مقدس خودم ، یعنی مادر قسم می خورم که دوستت دارو و عاشق تو هستم " ، به گمانم به یاد داری که تا چندین روز به سوی من نمی آمدی و به شکل یک عقده ای و خنیا گر و یا فرصت طلبی بی همه چیز و سوء استفاده گر به من نگاه می کردی !

قصه را کوتاه کنم ، در این بازی هردو مقصر بودیم و حتی آنکه امروز سیزدهمین یار من شده است نیز مقصر بود ، زیرا عشق تو حاصل دروغ هایی بود که او میگفت و به بودن تو مرا عادت داد و من هم به گریه از نبود تو عادت کردم .

اینجا می نویسم تا از تو معذرت بخواهم بخاطر اشتباهاتی که از دید تو مرتکب شده ام ، اما هرچه می اندیشم من به تنهایی مقصر نبودم . اگر تاب و توان دیدن چهره ی عوض شده تو و بدن در جهل و خرافه غلتیده تو را داشتم در روبروی خودت از تو معذرت میخواستم ، اما این چنین توانی ندارم و نمیتوانم به چشمان زیبا و معصومت نگاه کنم .

اینجا مینویسم تا بگویم که تورا عاشقانه دوست داشتم اما تو مرا ندانستی و نفهمیدی درد مرا .مینویسم تا تو را مژده دهم که از کوی تو خواهم رفت و اگر هم خیلی مجبور به ماندن باشم ، تعداد سالهای ماندنم از انگشتان یکی از دستان زیبای تو کمتر خواهد بود اما بدان که اید سالها را مجبور که نه ، بلکه محکوم به ماندنم .

میروم تا تو آسوده تر باشی و عاشقی را از دایره خود ترد کرده باشی . میروم و شکل دستان زیبایت را باخود خواهم برد و طرح آن را روی دیوار خواهم کشید و خواهم گفت این این یکی از آن 12 دستی است که مرا تا سردابه الکل نیز بردند و تا یک قدمی نابودی ، اما همچنان عشق به آنها هدیه میکنم و برای آنها شبانه ، عاشقانه می نویسم و می سرایم .

یار دوازدهم من بدرود . چنان که یازده یار پیش از تو را بدرود گفته ام و همچنان چشم به راه آینده دارم ، " چون از نوعی دیگرم "

 

یک ایرانی   

نوشته شده توسط یک ایرانی در 10:0 | | لینک به این مطلب
7 Nov 2006
قصه ی یه کوک تازه

کوک تازه

 

"در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و می تراشد."

( بوف کور صادق هدایت )

 

این دردها را برای هیچ کس نمیتوان گفت مگر با زبان ترس و سکوت اما امروز اومدم که راحت حرف بزنم و خاطره ی یکی دو روز پیش رو براتون تعریف کنم ، داستانی که ما ها رو خواسته و نا خواسته رو به نابودی میبره این داستان هم مثل خیلی چیزهای دیگه یه زخم یا به قول هدایت یه خوره ست اما اما با این تفاوت که در انزوا نیست بلکه در جمع هست درست جایی که قصه خیلی ها اینجوریه :

 

بغضه وُ اشک و آه و ما

به جای خورشيد ديدَنا

يکی تو فکرِ توبه‌س ُ

يکی ديگه يه لنگه پا

 

داشتم میگفتم: چند وقتیه که دانشگاه میرم یعنی تازه قبول شدم، اگه آدم خوشبینی باشید مثل من به این نتیجه میرسید که اوضاع این خراب شده ای که میرم و میریم : افتضاحه اما باید رفت و لابلای صد تا استاد که چرند میگن و حال و روز خوبی ندارند یکی رو پیدا کرد که نو باشه و از نو شدن بگه اگه بخوای میشه چون از قدیم میگن : " خواستن توانستن است "

دیروز داشتم عکس دانشجوهای و اساتید دانشگاه تهران رو در 30 – 40 سال قبل نگاه میکردم عکسی که علی دشتی وسط ایستاده و معین و ..... کسایی که قیافشون میگه برا درس اومدن برای یادگیری و یاد دهی اما امروز جز یه مشت بیمار جنسی هیچ چیز تو دانشگاه پیدا نمیشه ، بهتون بر نخوره در یه دید کلی ترو خشک باهم میسوزن .

سر رسیدی رو که برای چکنویس هام گرفتم رو باز میکنم بعد از 2 ماه اولین باره که دارم صفحات اولش رو میبینم :

صفحه اول پرچم رژیم اشغالگر اسلامی هست ( سکوت میکنم )

صفحه دوم سفیده ، بعد از 2 ماه اسمم رو توش مینویسم

فلانی ، دانشگاه فلان ، رشته فلان و ...

صفحه سوم رو باز میکنم ، خونم به جوش می آد یه جورایی همون خوره ی قدیمی رو حس میکنم ، اونجا نوشته :

یا مقلب القلوب .....

نه ، مثل اینکه این قصه تمومی نداره ، یاد این شعر می افتم :

 

قصّه‌ی آزادگیِ مرد و زنِ اين سرزمين

هيچوقت تمومی نداره، ای نازنين، بيا ببين

من هميشه معتقدم، بازیِ دستِ سرنوشت

رقم زده عمر ما رو با خطّ بد، با خطِّ زشت

 

کيوان صمدپور

 

با خودم میگم بیا و این صفحه رو پاره کن و راحت شو ، اما یه حسی میگه مگه تو عقده داری که این کار رو کنی بهتره بری و یه سر رسید نو یخری ، نه ، سررسید نو اگه بخرم باید تمام این چرندیاتی رو که با اسم بینش و اخلاق و ... و با پسوند اسلامی به خوردمون میدن رو پاکنویس کنم ، یه مشت حرف که اولی دومی رو نفی مکنه ( یادش بخیر شبی که داستان خایه مالی رضا رو تو سایت افشا خوندم ) . داشتم میگفتم نمیدونستم با ابن چرندیات عربی چی کنم با کلمات پستی که از بخت بد با خط نستعلیق هم نوشته شده است . یه دفع به ذهنم میاد که یه کاری نو کنم

 

يه طرحِ تازه‌ای بِکِش

رو ديوارای خط‌خطی

نه راهِ چپ، نه راهِ راست

بزن به راهِ وَسَطی

 

به خودم میگم یه شعر نو از یه آدم نو از یکی که قلبش واسه ایران زمین ( پرشیا ) تاپ و توپ میکنه از همه چی بهتره ، میزنم به بغل دستیم :

-         فلانی خودکارتو بده

مینویسم :

 

يه کوکِ تازه‌ای بزن

به ساعتِ شمّاطه‌دار

شايد که فصلای يخی

فردا بِرَن از اين ديار

 

 این نوشتار در معرفی شعر ساعت شماطه دار اثر م . شهرام  نوشته شد برای خوانش شعر به وبلاگ مام وطن در پیوندها مراجعه کنید ...

 

یک ایرانی

 

نوشته شده توسط یک ایرانی در 13:10 | | لینک به این مطلب
2 Jun 2006
چه بود و چه شد

 

آنجا که این مام در اسارت پاییز بود ،  به جای اینکه به بهار پناه آورد به تنگنای زمستان پناه  آورد وحاصل آن شد : بسا روزگارننگین بسا شب هایی سخت مردمی که به جای قهقه های مستانه ،های های می کنند برای تازیان. آنجا که این مام در اسارت پاییز بود ملتی به پشت ابلهی خزیدند و از چاله به چاه افتادند نیاز ما برآورده نشد هیچ نیازی به نیازهامان فزون شد آنچه نامش آزادی بود پایان یافت  و ملتی دیوانه وار بدنبال آنچه داشته اند میدوند و ملتی دیگر فرار میکنند از دست خود و مردم . آنها که فراری اند روزی در پیش گاه عدل ، در روبروی جایگاه ایزد مهر خداوند آتش و آب باید سر خود را با شرم بر زمین بنهند و حتی دانه های عرق شرمشان هم من را آرام نمی کند!

جرم ما نداستن است ، آنچه که ما به دنیا فهماندیم امروز برایمان ممنوع شده است ما به تمام دنیا نشان دادیم که باید دانست و دانست .... این مام پیر فقط با بار علمی ما آزاد میشود . بیایید برای یک بار با خودمان روراست باشیم ، چرا گروهی از مردم ما باید در خرابه ها بخوابند ؟

آیا ما کمک نمی کنیم ؟ نه اینچنین نیست ما کمک به خودمان که می کنیم هیچ ، حتی به دیگر کشور های دنیا هم کمک میکنیم پس چرا ؟ چه کسانی باعث می شوند که این مام به این روز بیافتد ؟

وادی فرهنگ ، جایی که نیاکان من و تو ایرانی بنیان گذار آن بوده اند در جهان ، امروزه در ایران به سیاه چالی مبدل شده است ، که هرکه در آن پا می نهد تا دمادم نیستی میرود و هر از چندی نیست هایی هم یافت می شوند ، در آن روزگار که اروپاییان ، آرزوی ایرانی بودن داشتند ،ما خود فرهنگی را پایه گذاشتیم که آن فرهنگ و فلسفه سبب به وجود آمدن بزرگانی چون ولتر و کانت و هگل و غیره و غیره .... در اروپا شد ، ولی جالب آنکه در آن دوران کشیش ها و خاخام ها واژه ای تحت عنوان شرق زدگی را نساختند که به آنها که به سوی شرق میرفتند این واژه را تعلق بدهند اما امروزه این آخوند با ساختن واژه شوم بی محتوای غرب زدگی ساختاری منفی از غرب در ذهن فرزندان این مام بنا کرده است که این واژه را به هرکس که میبینند ،هدفی مبنی بر آشنایی با فلسفه غرب دارد تعلق می دهند و آن را کافر و ملحد و ... می شمارند ، جالب آن که پی دلیل و پاسخ نمیگردند که چرا فلان نفر به خدا ایمان ندارد یا مثلا چرا آن کس با اسلام به ستیز است ! و این قصه جالبتر میشود ، زمانی که می بینیم در اروپای دوران انکزیسیون دادگاه گالیله که امروزه شرم آورترین دادگاه آن دور شناخته میشود بر پایه بحث بنا بود و قاضی دادگاه از گالیله دلیل حرفهایش را میپرسید ، آری این در شرایطی است که ما میبینیم امروزه در ایرانمان بعضی را حتی بدون حکم دستگیر میکنند و کسی مثل جهانبگلو را دستگیر میکنند و تا چند روز خبری از دستگیری این فیلسوف را منتشر نمیکنند !

آری ، چشم شقایقها نگران است ، که مبادا توسن تگرگ بر مسیر ذهن آنها بتازد و فصل طلایی هم آغوشی را به حصار تنگ خاموشی مبدل سازد .... آن گروه که دیروز به خاطر ایران شهید شدند و شقایق لقب گرفتند امروز نگران آنند که مبادا خونشان پامال شود و رد پایشان لقب ننگ بگیرد ، نگرانند برای من وتو که فرزند آنانیم در این روزگار سخت تنها ایزد مهر میتواند میهن من را زنده نگه دارد ، تنها اوست که باید مهر خود را به دل بت پرستان بتاباند و ما را از شر این تازیان ناپاک رها کند ....

آنروز بهار آمد ولی به وزش بادی از درون خود بند بود و تا غروب نپایید و تن به پاییز داد ... آری ما با این انقلاب چیزی به دست نیاوردیم که هیچ ، بلکه آنچه را که داشتیم هم از دست دادیم ، حداقل چیزی که ما از دست دادیم آزادی بود ، آنچه که امروز هیچ از آن باقی نمانده . در پس بازی که این آخوند با نام خاتمی با مردم کرد و نگذاشت آن مرد حرف خود را بزند ، دیگر این مردم به همه بدبین شده اند . حق هم دارند ، زیرا از سویی با مردی که حاصل انقلابشان بود بازی شد و از سوی دیگر رضا پهلوی که ادعای حکومت هم دارد شب تا صبح با ژست های هالیوودی برای مردم نامه مینویسد و حوادث را نقد می کند ... ما نیازی به نقد نداریم نیاز ما به دانش است به دانش مردانمان است ، نیازی که امروزه بیداد میکند ، نیاز ما به فریاد است به هنری که آزادانه بخواند نه هنری که برای گرفتن مجوز ،  پس از خواندن موزیک های بی معنا و غیر اخلاقی روضه ای برای تازیان بخواند و مجوز بگیرد ، نیاز ما به ناله هایی است که مانند شجریان با سوز دل و از انتهای وجود فریاد بکشد :" شب است و چهره میهن سیاهه " نیاز ما به فردوسی هاست و به خیام ها .. پس بیایید تا سر افرازی ایران دست از فریاد برنداریم ، گرچه ممکن است بیایند و ما را نابود کنند ولی سخن منصور حلاج را هم به یاد داشته باشیم که :" معراج مردان سر دار است "  .....

 

بهار آمد ، نبود اما حیاتی

درین ویرانسرای محنت آور

بهار آمد دریغا از نشاطی

که شمع افروزد و بگشایدش در !

 

یک ایرانی

نوشته شده توسط یک ایرانی در 23:5 | | لینک به این مطلب
30 May 2006
سر آغاز ...

به نام ایزد مهر

 

با درود

این وبلاگ فضایی است امن برای هر آنکه می خواهد حرف دلش را در قالب شعر و مقاله ادبی بگوبد . هدف من از راه اندازی  این وبلاگ دادن نیرو به نسل جوان این مام است ، نسلی که به علت وجود چماق وحشتناک استبداد دینی ، سکوتی کرده ، به نوعی ننگین و به تفسیری پر معنا در آنجا که سکوت سرشار از گفتنیها شناخته شد و بسا سخن در این کلام چهار حرفی پنهان شد سکوتمان پرمعناست ، آری نسل من و تو نسلی است که حرف ها برای گفتن دارد ما حرفهای زیادی داریم که بگوببم و به همان اندازه هم وجودهایی در این مام پاک یافت می شود که لبریزند از حس شنیدن و آماده اند برای دانستن آنچه برای آنها ممنوع شده است .

 در شرایط کنونی که این منیجکان دین باز با چماق دین و بازی حلال و حرام به سراغ ما آمده اند بهترین زبان برای گفتن زبانی است که آنها نمی فهمند زبانی است که آنها نمی دانند و برایشان تازگی دارد ، آری زبان شعر ، زیرا می توانی هرچه می خواهی بگویی بدون ترس و رعب و وحشت زیرا نمی فهمدند حرف تورا و اگر هم در میانشان کسی بفهمد درد تورا نهایتش سانسور این وبلاگ است ، که دیگر به رسمی تبدیل شده است و هرآنچه را شایسته نمی دانند سانسور میکنند و مهر سکوت بر آن میکوبند تو گویی بهترین قلم های ما ایرانیان صاحب قلم ، آنانند که شکسته شده اند و نمی نویسند و بهترین نفس تنفس انسان مرده است ، با این همه تفاسیر احتمالا متوجه شده ای که اگر هم خطری باشد از آن من است و تو که می نویسی کاملا در امانی .  پس با خاطری آسوده قلم به دست بگیر و حرف دلت را به زبان این مام پاک بزن و بنویس از کیکاووس و خسرو و از کوروش و داریوش و..... و بنویس از شاهنامه فردوسی و رباعیات خیام و گلستان و بوستان سعدی که هنوز در پس این همه سال همچنان عطر آن دو انسان را مست می کند ، قلم به دست بگیر و از فریاد جانسوز شجریان بنویس از آنجا که با سوز دل میگوید " شب است و چهره میهن سیاهه "  از مبارزان این مام بنویس از اکبر گنجی از دکتر زرین کوب و دکتر شفا بنویس و ...............

سوژه هامان زیاد است ، تنها مهم این است که تو چگونه بنویسی !

در انتها باید بگویم دوستانی که مقالات متعددی بنویسند و با این خقیر همکاری کنند متعاقبا به لیست مدیران این وبلاگ اضافه می شوند تا چنانچه روزی توان و نای نوشتن نبود کسانی باشند که دردهایم را دردهای خود بدانند و با هدف آزادی این مام تا بلندای قله پیروزی دست از کوشش برندارند .

با این حقیر همکاری کنبد و بدانید که این مام به من و تو نیازمند است ، دستانم را عاجزانه به سوی تو دراز میکنم و به تاکید می کنم که هوا بس ناجوانمردانه سرد است ......

 

ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم          موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

 

یک ایرانی

نوشته شده توسط یک ایرانی در 1:42 | | لینک به این مطلب