
گرمی یک فاحـــشه
هنوز دستانم سرد است
هنوز آتشی از جنس سخاوت
_ نیافته آم _
هنوز قلبم
به یاد زمان هایی که از دست داده ام
میتپید و گه گاه
تمنای استراحت دارد از من !
هنوز فکرم ، این پوچ تو خالی
کار میکند
شغل اصلی اش
یاد آوری آنهاست که در خوابم
میبنمشان !
و این آه سرد ،
این سرمای سخت ،
این درد گران ،
مغز پوچم را سرد تر و خالی تر میکند
تا گذر گاه آنان که در خاندان خاطراتم
و از خانه مغزم عبور میکنند را ،
به جهنمی سرد تبدیل سازد
یخ کردم و هنوز
آتشی از جنس سخاوت نیافته ام !
و نا گاه سخنی گرمم میکند
به یاد آن دوستی میافتم ،
که میگفت :
" تو هنوز به گرمی یک فاحشه ای "
یک ایرانی
مهرگان 86
-----
یادداشت : اگر نامش را بتوان شعر گذاشت ، شاید هم نوشته یا هر چرند دیگری ، دو دستی تقدیمش میکنم به انگیما ! ...
ناگفته ها
پسرک حرفها دارد
برای گفتن
برای شکستن سکوتی
که عمری است
با او و ذرات تنش
با او و سخاوت و سنگدلی اش
- همخون شده است -
برای گفتن ناگفته ها
برای بازگو کردن
هر آنچه که نگفته است ....
=======
یادداشت : دفتر خاطرات هر آنچه که نگفته ام ، قصه ی تلخی است ، لابلای موج قصه های تلخ و شیرین من و ما ، با او همسفر شوید !
یک ایرانی
مهرگان 86

من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست ، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم ، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم ، نه ، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور کنم - چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند – فقط میترسم که بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم . ( صادق هدایت – بوف کور )
من آنقدر خاطره دارم که گویی هزار سال عمر کرده ام . ( شارل بودلر )
یاد قدیم افتادم امشب ، یاد اون روزایی که از این وبلاگ به وبلاگ "مکانی برای تنهایی تو " پنهاه بردم ، اونجا اسمم یک ایرانی نبود بلکه تنها بودم ! تنهای تنهای تنها! شاید سزاوار ترین اسمی که برای من میتوان تصور کرد همین تنها بوده و هست ، جنب جوش پسرک تنها در نوع خود بی نظیر بود ! از یک ساده گی بیش از حد شروع شد و به یک غرور لامصب رسید ! واقعا روزهای خوبی بود ! شاید اونجا به جای مکانی برای تنهایی ، بیشتر مکانی برای جستجوگری و با خبر شدن بود ! در روحیه تنها یک حس تنهایی و یک حس فضولی همزمان و مشترکا مینوشتند ، حرف میزدند و مهمترین ویژگیِ تنها ، خبر ساز بودن او بود !
شاید برای خودم هم درک تفاوت های تنها و یک ایرانی ، عجیب و بعضا غیر ممکن باشد ! چه شد که تنها آنقدر شکست ، آنقدر نابود شد تا در ترانه رفتنی که در وبلاگش منتشر کرد ، به گفته خودش به انتها رسید ! چه شد که به وبلاگ نبشتار پناه برد ! چه شد که از آنجا هم فرار کرد ، چه شد به اینجا پناه آورد ! ؟
سوالانی است که برای صاحب دو چهره ی تنها و یک ایرانی ، جوابشان غیر ممکن و نیاز مند گذر روزهاست !
باری ! از سوی دیگر تنها بسیار رنجور شده بود ، شاید در نوشته زنگ خشم و جنون اش ، بتوان این رنجوری و این تنهایی آن روزهای من تنها را درک کرد ! با این حال تنها مغرور بود ! ! تا جایی که در وبلاگش مینویسد "همای گو مفکن سایه شرف هرگز * بر آن دیار که طوطی کم از زغن باشد " ! اری آنچنان غروری در تنها بود که خود را طوطی میدید ! و ناگهان 4 پست غمگین در وبلاگش و پایان کار ! ادرسی در بالای وبلاگ تنها درج میشود ! و بازهم بیشتر گم میشود ! خود را در حضور عزیز ترین دوستش نفرین میکند اگر باز گردد ، ولی کور خوانده فصل ترانه هایش آغاز میشود ! هیچ وبلاگی برای نوشتن باقی نیست جز " گاهنوشت های یک ایرانی " باز هم کوچ بازهم در به دری به خاطر درد قلم ! و نوشتن در این وبلاگ ! تنها دیگر تنها نبود ! سراپا نا امیدی ! که در اشعار آن روزهایش موج میزد ! حتی به اسم تنها هم دیگر توجه نکرد و یک ایرانی شد ! و آرشیوی که گویای فراز و نشیب و شکست و امید های پسرک 19 ساله هست !
باری تنها برای خیلی ها خاطره ها دارد ! از رفتن پدرام رضوی و قصه ها و تهمت هایی که تنها را نشانه میگیرد تا پوریایی که با برخورد جازمانه تنها مواجه میشود ! حتی قصه های بابک ! تنها سر درگمی شدیدی دارد ، بیش از حد شدید ! همه جا به دنبای کسی است ! دنبال راهی برای پرواز ! یک دریچه را میخواهد ! تنها در اوج مشکلات روحی بازهم شیطنت خود را دارد ! زمانی که از بازگشت دم میزند نام نوشته اش را در اوج تنهایی و فشارهای روحی ، به شوخی relaxation میگذارد !
معلوم نیست که شاعر است محقق است ، داستان نویس است ، منتقد است یا موافق ! با این حال همه را به بازی میکشد ، همه باید بازی کنند ، قمار سختی است مقابله با یک گزارشگر جوان ! ! !
تنها خط به خط اش با مذهب میجنگد ! تنها ترحم ندارد ! هرکه باشد باشد ! حتی پدرام رضوی را هم به چالش میطلبد ! ترس برایش بی معناست ! و ناگهان ترانه رفتنی اورا با خود میبرد ! و به انتها میرسد و در یک کامنت که برای خودش میگذارد ، میگوید "یک قدم فاصله من تا انتهاست ! " جمله ای که آرش آسمانی نیز ، گفت و رفت !
تبلورم در تنها را دوست دارم ، زیرا تنها جسور بود ، تنها بی مرز بود ، تنها پر از وهم و ترس ماندن و آرزو و توهم رفتن بود ! آن چه بر تنها از تنها بودن تا بازگشت در چهره ی یک ایرانی گذشت ! قصه ای ست تلخ و شیرین ، قصه ای که در روزگارهایی که پیش روی ماست ! بی شک خواهمشان گفت ! بی شک باز هم تاریخ غیر قابل تغییرم را نیز به نقد خواهم کشید ! بی شک دستانم خالی نخواهد بود از سیر و سلوک در چهره تنها !
باری یک ایرانی ! این چهره ، آرامشی دارد ، صبر و متانت و شیطنت های خاص خودش را ! بی حد و مرز آزادی می خواهد ، برای همه هم میخواهد ! یک ایرانی قصه تلخ و شیرین قصه اش را شعر میکند ، ترانه میکند داستان میکند و فقط با نوشته اش زنده است نه با جسارت محض و غرور بی حد تنها ! یک ایرانی تا اینجای قصه بسیار تلخ و شیرین را در ذهنش انبار کرده تا شاید روزی قصه ها بنویسد ، فعلا که در بند تن و وطن اسیر است ...
از اعماق سرگردانی و پوچی و انتهای تنهایی یک موجود خسته و سرگردان برایت مینویسم ، میخواهم با رنگ سیاه ، سیاهی روزهایم و با رنگ بی رنگی ، زلالی اشکهایم در شبانگاه را به تو نشان دهم . مینویسم تا اندکی از غم هایم کم شود، مینویسم که مبادا تنهایی به بودنم چون جبر جاودان بودن همخون شود . دوست دارم جبر جاودان بودنم را ، حظور تو معنابخشد.
من واسه تو منویسم / ای طلوع نیمه نزدیک!
<< از نوشتارهای تنها >>

استدراكي بايد كرد شايد!
در آمد:
1. آنچه ميخوانيد، نوشتهاي است كه پس از گفتگوي من با رضاي عزيز، نويسندة وبلاگ دوستداشتني «گاهنوشتهاي يك ايراني» دربارة تحليل ارجمند او از وبنوشتههاي بهبد پرشان در وبلاگ «فالش» و بنا به درخواست صادقانة خود او شكل گرفت كه شايد هم روشنكنندة برخي بدفهميها از آن نوشته گردد و هم استدراكي باشد بر برخي از قطعههاي آن!
2. بيشك بهبد پرشان با وبلاگ فالش يكي از دوستان و نويسندگان ارجمند ماست كه در زمينة هــــمجنـــ/سگـــــرايي قلم زده است و ميزند. وي چونان برخي ديگر از همگنان خويش به سبك و سياقي نسبتا فاخر و سنگين به نوشتن خاطراتي از خويش پرداخت كه هنوز هم ادامه دارد. واقعي يا مجازي بودن آن نيز اصلا مهم نيست؛ مهم اين است كه وي توانسته با نگاشتن اين خاطرات خوانندگان بسياري جذب كند كه برخي از آنان با دقت نوشتههاي وي را دنبال ميكنند و از خواندن آن لذت ميبرند. و من نیز برخي از اين نوشتههاي زيبا را خوانده و لذت بردهام. و خرسندم كه همچنان اين فضاي مجازي با بودن دوستاني چون وي به حيات زيباي خويش ادامه ميدهد! و باز آنچه مهم است اينكه بهبد پرشان با فالش تأثير خود را بر جريان همجـــنسگــرايـــ/ي و جامعة ه/مجنسگ/رايان گذاشته است. و همين كه كسي چنان مجذوب اين نوشتهها ميشود كه به شرح، تحليل و واكاوي آن ميپردازد، خود نشان از تأثير عميقي دارد كه اين نوشتهها پديد آورده است. اما جان كلام اينجاست كه بايد واقعبينانه نگاه كرد و اين تأثير را در همان حدّ واقعي خودش نشان داد، نه بيش و نه كم. روشن است كه همواره افراط و تفريط در حق كسي يا چيزي در نخستين قدم همو را به مسلخ ميبرد. به هر روي، اگر برخي چون من، چيزي در اين زمينه گفته يا نوشتهاند، تنها در حمايت از اين واقعبيني و پرهيز از افراط و تفريط بوده است. با اين حساب اين نوشته نه قصد آن دارد كه از ارزش فالش چيزي بكاهد و نه توان آن را دارد! فالش، فالش است و جايگاه واقعي هر چند کوچک خود را تاكنون داشته است و در ادامه نيز خواهد داشت و اين جايگاه را كسي به او اعطا نكرده است كه بخواهد پس بگيرد يا آن را فروكاهد.
ادامه مطلب

نیزه ام
نیزه ام را بر میدارم
برای من قلمم
نیزه است
نیزه ام را به چنگ میگیرم
دستانم برایم
آخرین امید اند
نیزه ام را به دیدگانم فرو میکنم
تا عمل کرده باشم
به گفته آن رند همدرد
که میگفت :
بسازم خنجری نوکش زفولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
یک ایرانی
14 مهرگان 86
------
یادداشت : آن روز که بهترین آن روزهایم با تمام قصاوت و بی رحمی اش گفت : " هرچه کمتر بدانی به نفع توست " دلم شکست ! ولی امروز که به آن روز میاندیشم ، میبینم راست میگفت ! انسان هرچه کمتر از درون هزار توی انسان ها سر در بیاورد ، آزاد تر است ! شاید اگر این شعر هم از اشعار آن روزها بود به "او" ی آن روزها تقدیم میکردم ! ولی نیک تر میدانم که به هم "او"ی این روز ها تقدیم کنم ...
" ... آری ما توقع داریم که سیر تحول یک نویسنده را بدانیم . جریان پرورش خوی و شخصیت و برداشت او را از زندگی بشناسیم (...)شناسایی کوچک ترین جزییات مربوط به او را دست کم نمیگیریم (...) تا این که بتوانیم از کلیه تحولات درونی او که منشا فعالیت های بعدیش شده است آگاه شویم . مخصوصا باز تکرار میکنم : خطوط ریز ، جزییات کوچک زندگی او را دست کم نگیرید . مجموع همین هاست که ماهیت آن شخص را روشن میکند و بدون این که بخود زحمت دهید عمق روح و کل وجود او را در می یابید ."
داستایفسکی Le temp 1861

فالش
نقطه سرِ خطِ ادبیاتِ دگرباش
شاید آن روز که صادق هدایت ، خاطرات 24 ماه عاشقی اش را در بوف کور پنهان میکرد ، هیچ گاه گمان نمیکرد ، که روزی این خاطرات هزار تو بزرگترین رمان ایران گردد ! باری بوف کور نیز مانند فالش یا بهتر بگوییم فالش مانند بوف کور ، قصه هایی هستند که دو روی پنهان و ناپنهان سکه را با خود حمل میکنند !
در این جستار ، فالش را نقطه سر خط ادبیات دگرباش نامیدم ، از آن رو که این داستان های پیوسته ، که مجموعه ای از خاطرات شخصی بهبد پرشان است این توان را داشته که تاثیرات خود را بر نوشتار های دگرباشان بگذارد و حتی لابلای اپزوسیون مخالف نیز نفوذ کنند !
تاثیر فالش بر گفتارهای دگرباش :
به جرات میتوان گفت که فالش تاثیر گذار ترین نوشتاری بود که توانست حتی در متن صحبت های دگرباشان ایرانی نیز رخنه کند و کلمات سبک و تحقیر آمیز را با کلماتی ( بات ، تاپ و هارد و سافت و .... ) جابجا کند که مهم ترین ویژگی شان جدا کردن گویش این قشر از سطح عوام جامعه است ! شاید بار معنایی کلمات یکی باشد اما تحقیر آمیز نبودن این کلمات مهم است که فالش در مجموعه داستانهایش این توانایی را به نمایش نهاد و توانست گویش و گفتار دگرباش ایرانی را دستخوش نسیم دگرگونی کند .
تاثیر فالش بر نوشتارهای دگرباش :
شاید در چند سالی که پای دگرباشان جنسی به فضای مجازی باز شده است ، و در این فضا به دنبال رسیدن به حقوق از دست رفته شان هستند ، فالش اولین نوشتاری بود که توانست نوشتارهای دگر باش را تحت تاثیر قرار دهد ؛ گرچه فالش هم مانند دیگر حرکات موفق در ایران ، دستخوش و بازیچه ی تقلید گرایی ایرانیان گشت و با سفسطه ی " فردوسی هم تقلید کار بوده " شروع به نوشتن به این سبک کردند ، که با دو دیدگاه میتوان به این مساله نگاه کرد :
الف ) کوته بینی حاکم بر جوامع ادبی ایران :
همواره در جامعه ما هر کاری که موفق و تاثیر گذار بوده است به جای سر مشق قرار گرفتن در نو آوری ها ، یا با تقلید محض یا با سرکوب محض مواجه گشته است ، که از این رو باید به فالش تبریک گفت که با هر دو معضل فوق روبرو شده است ! سرکوب این کار تا آنجا پیش رفت که ، بعضا به مواردی همچون نحوه پایان دفتر عمر فالش ، اشاره کرده و با این مساله نوشتاری با این سطح تاثیر را زیر سوال میبرند ، و بعضا هم با سفسطه ی فردوسی فلان بود به تقلید محض از این حرکت میپردازند بی توجه به آن که فردوسی کبیر متون تاریخی را به شکل خداینامه هایی که نابود شده بودند به شعر در آورد و این کار آنها مانند این است که فردوسی به سبک یک شاعر دیگر شعرش را میگفت که چنین نکرد و ارزش کار از عمر آن پیداست !
ب ) بی سوژه گی جامعه ادبی دگرباش ایران :
این دیدگاه از دیدگاه اول مهم تر نیز هست ، زیرا تنها مختص جامعه ادبی دگرباشان ایرانی است ! شاید یک گشت و گذار نیمه روزه لابلای اشعار و نوشتارهای این قشر کافی باشد تا به این مهم پی برد که جامعه ادبی دگرباش با معضل بی حرفی یا همان قلم مردگی روبرو هستند که شاید ریشه این مهم در مسائل روحی این قشر یافت ، که از رویی به علت سرکوب شدن احساسات و عواطف جرات بروز اندیشه ندارند و از سویی به علت در انزوا ماندن در دور ایام سوژه ای برای نوشتن ندارند .
بهبد پرشان و فالش :
شاید یکی از ویژگی هایی که فالش را از دیگر حرکات جامعه ادبی دگرباش متمایز میکند ، بی پروایی نویسنده از فاش کردن جز به جز خاطراتش است ، تا جایی که مشکلات خانوادگی نیز عیان میشود ، گرچه من از ابتدا هم با فاش کردن حریم خصوصی مخالف بودم ولی در ابتدای همین جستار نوشتم که صادق هدایت در بوف کور تجلی 24 ماه عاشقی اش را نوشت و حتی فکر نمیکرد که روزی در هر کوی و برزن بر طبل بوف کور بکوبند و از سوی دیگر ، روزی که بهبد پرشان ، این پسرک جسور از تمام زوایای ممکن به 6 سال عاشقی اش نگاه کرد ، هیچگاه فکر نمیکرد که روزی فالش ، واقعا تجلی و تصویر مستندی از یک فالش در سمفونی انسان ها گردد . شاید فالش تنها قصه یک جوان دگرباش نباشد ، شاید فالش قصه یا تصویری از چرخش نا هماهنگ دنیای دون باشد ، یا شاید یک درس عبرت ، با این حال باید منتظر ماند و دید که گذر ایام در قبال این اثر ادبی چه تصمیمی میگیرد و قاضی بی رحم تاریخ ، این اثر را به سردابه فراموشی میسپارد یا سر مشقی برای نسل آینده دگر باش ایرانی و شاید هم جهانی ...
تنها نقد ممکن بر فالش :
نویسنده این جستار بر این باور است که تنها نقطه ای را که در فالش میتوان نقد کرد ، فاش کردن رفتاری های حریم شخصی است گرچه همین مساله با ظرافت و هنر مندی خاص بیان گشته گشته که از دید دیگر قابل تمجید است ، باری از آن رو با فاش گشتن حریم خصوصی مخالفم که به علت خوانش این گونه آثار توسط مخالفین دگرباشان در ایران و شرایط پر از خطوط قرمز و دیوارهای خط خطی ایران ، نوشتن از حریم خصوصی میتواند تصویری مبتذل از آزادی در ذهن عوام ایجاد کند ، که باز هم یک برگ برنده برای فالش و نگاه های تیز بین میماند و آن هم نام فالش است ! که دم از ساز مخالف و نت ناهماهنگ در یک سمفونی تماما هماهنگ میزند ! شاید این نام به تنهایی رد تمام نقد های ممکن بر فالش باشد ....
یک ایرانی
10 مهر 86
![]()
چيزهايي که ميگفتم بدان دليل نبود که بدانها مي انديشيدم ، بلکه بيشتر به هدف ويرانگري خويشتر ميگفتم ، به آن اميد ميگفتم که ديگر عشقي پنهان شده نداشته باشم و چنين هم بود از دور ترين کس تا نزديک ترين از اين عشق مُجاز در مَجاز من آگاه بودند ! و تنها و تنها من بودم که آواي سکوت نصيبم شد و امروز سکوت ميکنم شايد نوايي نو مرا به سخن واداشت !
مطمئن هستم در روزهاي پيشين هميشه در آتش خود سوخته ام ! زيرا آتش شعله ور زندگي ام را خود افروخته بودم !
امروز ايمان دارم که در جهنمي به نام زمين زندگي ميکنم و اين جهنم را آدميان ابلهي چون من آتش سازند !
و بي شک روز خواهد رسيد که انديشه هاي اين پسرک 19 ساله را تحسين کنند !
دريغا که مجال سخنم نيست ...
آری سکوت باید کرد ...

برای بودن با تو
برای بودن باتو
قصه ای تازه میخوام من
تا بخونم توی قلبت
طرح آواز این رویا .
شکست تو ای غریبه
شکست این تیکه سنگه
یه خواب شبونه
این بار
نوشتن از دل تنگه
میترسم قصه این دل
یه دفعه کابوس غم شه
به جای این خواب لذت
همه چی غصه من شه .
ترسم از نبودنت نیست
ای سروده ی هبوطم
ای نوازشگر خوبی
صاحب نیمه شب من .
نمیترسم از نبود
اون تن و دار و ندارش
نمیترسم از سکوتت
نمیترسم از محالت .
میترسم من از نبود
اون دو چشم زادروزم
اون دوتا همرنگ نور و
اون دل پر از غرورم !
برای بودن باتو
قصه ای تازه میخوام من
تا بخونم توی قلبت
طرح آواز این رویا .
یک ایرانی
شروع مهرگان 86
یادداشت : روز شروع مهرگان 86 خواب و رویا برایم چنین سرود !


