تبليغاتX
گاهنوشت های یک ایرانی
17 Sep 2007
خسته شدم ...

خسته ام از فصل تکرار / خسته ام از رخوت تن

پدر

 

پدر

سروده ی غمگینی است

                        - که گویا - 

                        در هر دفتر شعرم تکرار میشود

 

سروده ای لابلای

                        آن دنیای امیدم که میسوزد

-          و سوخت –

     و پدری

که در بودن من

                 و غربت خانگی اندیشه هایم

                                                - میسوزد –

 

آتشی که تا آغاز

            شب اندیشه هایم

                            و اوج تنهایی پندارم

                                                روشن است

تا که از خود بپرسم

                   چرا این سروده غمگین

            - در هر دفتر شعرم -

                        تکرار میگردد ؟

 

یک ایرانی

26 شهریور 86

ساعت 1 و 45 دقیقه بامداد

-----

یادداشت : سروده ی پیشین " پدر " در دفتر شعر تبعید گاه وطن بود و اکنون در دفتر " برای دختر دلم " این شعر تکرار شد به نوعی دیگر ! سروده ی پیشین را با دنیایی امید و ارزو سرودم که شاید این در سرد لعنتی از جایش تکانی بخورد ، تکان نخورد و شد آنگونه که تو بهتر میدانی ....

نوشته شده توسط یک ایرانی در 23:32 | | لینک به این مطلب
16 Sep 2007
عقده شده توی گلوم ...

زنده یاد مانی ...

به یاد مانی برای مانی ...

عقده شده توی گلوم نگفته های لعنتی

سر اومده صبر دلم مثل یه بمب ساعتی

صدای انفجار دل بغض زمینو می شکنه

خوب می دونم که مرگ من اخر عاشق شدنه

من قصه شکستنو خوندم تو گوش اسمون

صدای گریه هاش گذشت از اون ور مرز جنون

اشکامو هدیه میکنم به هرکی "رویای" منه

تو شهر اشوب دلش کوچه به کوچه ماتمه

دلم می خواد صدای من گوش فلک رو کر کنه

رفیق نا رفیقمو از اونجا در به در کنه

دلم می خواد تا نمک سفره ببنده راهشو

برق چشام شعله بشه بسوزونه نگاهشو

اه دلم کی میگیره دامنشو؟نمی دونم

اما فقط به این امید ترانه هامو می خونم

عقده شده توی گلوم ترانه های راستکی

خسته شدم از این همه دروغ و حرف الکی

اه ای خدا منو ببر...امانتی رو پس بگیر

برای جسم بی جونم...(۲) متر جا رو حتما بگیر!!

 

مانی  این شعر رو 3 روز قبل از رفتنش سرود و رفت ...

--------

یادداشت : وبلاگ مانی رو درست در روز رفتنش پیدا کردم پر از اندوه بود و به لطف محمد تا امروز بیش از پیش با شعر و کلام و قصه اش آشنا شدم ، باری در شعر مانی اندوهی از عشق حاکم و است و ناکامی ! مانی را امروز بیش از همیشه دوست دارم زیرا این شعرش هم هوای من امروز است ...

نوشته شده توسط یک ایرانی در 23:23 | | لینک به این مطلب
16 Sep 2007
چنین گفت زرتشت :

فردریش نیچه ...

چه بسیار قدرتمندانی که برای سازگار ساختن چرخ خود با گرایش مردم ، درازگوشی کوچک یا فرزانه ای نامدار را در پی خویش کشیدند .

ای فرزانگان ، از شما میخواهم پوست شیران و پوست رنگارنگ حیوانات شکاری را از تن بیرون کنید و یال جویندگان و کاشفان و کشور گشایان را فرو گذارید .

هنگامی به راستی شما را باور خواهم کرد که چنین بسیار گرامی ندارید و بزرگ نشمارید .

اهل حقیقت کسی است که در بیابان بی خدایی قدم میزند . زیرا بتِ بزرگداشت را در خود شکسته است .

او با گامهای گداخته از ریگزارهای زرد و تفتیده ی صحرا به واحه ها نظری می اندازد . همانجا که از چشمه های آب ناب میجوشد و درختان سایه گستر و زندگی در خرمی و شادابی غنوده است .

اما عطش وادارش نمیکند که به آن سو روی نهد و در میان آسودگان مسرو باشد . زیرا میداند واحه ها همه بتان ویژه ای دارند .

شیر چه میخواهد ، جز تنهایی ، گرسنگی ، خلوت و بی خدایی .

شیر چه میخواهد جر تنهایی از برده گی مهتران و نیکبختی خودخواهان ؟ و دوری از خدایان و پرستش و بیم بیم افکنان ؟ آرزوی اهل حقیقت هم این است و بس .

اهل حقیقت پیوسته در بیابانها زندگی کرده اند و با جان آزاده ی خویش در مجال چنین گسترده ای ، حکم می رانده اند .

اما فرزانگان نامدار – با بهترین خوراکیها در کام – در شهرها میزیند . مانند پستانداران میخورند تا شیر دهند . همواره چون دراز گوشان گاری مردم را میکشند . من نمیخواهم از آنان کین بخواهم . اما باید بدانند خدمتگذارند و گاری کش .

( چنین گفت زرتشت – فردریش نیچه – ترجمه مسعود انصاری – نشر جامی )

نوشته شده توسط یک ایرانی در 0:17 | | لینک به این مطلب
8 Sep 2007
تقدیم به گرمای آغوشت

بس دلم تنگ است ...

آغوش

 

دلم برای آغوشی تنگ است

             که گرمای وجودش و

                        سخاوت لبانش

التیام بخشند

              این درد کهنه ام را .

 

برای آغوشی در انتظارم 

               که هم بستر دقایقم گشته

و ثانیه هایی که در انتظار

               نوشداروی لبانش میگذرند

و آوای پیشینم که در همه جا

                           طنین انداز شده :

            من واسه تو مینویسم

            ای طلوع نیمه نزدیک

 

یک ایرانی

17 شهریور 86

نوشته شده توسط یک ایرانی در 17:21 | | لینک به این مطلب
6 Sep 2007
اسلام ...

جسد ظلم

ای دین ستان و خنجر و زور

از منطق و دانش بشر دور

 

ای دفن نگشته مرده دهر

ای لاشه ی بویناک منفور

 

ای آنکه ز شدت تعفن

در کرده پذیردت به خود گور

 

ناچار به خاک میسپارند

اندام مقدس تو قاذور

 

این سان که گدای گور سردی

اسلام برو که بر نگردی

 

ای داغ به قلب ها نشانده

ای غربت تلخمان چشانده

 

از درد فراق مادران را

خاکستر غم به سر نشانده

 

ای دین مزین به شمشیر

بذر ستم و بلا فشانده

 

وین دین زدگان غارتت را

تا مرز گرسنگی کشانده

 

حقا که اساس رنج و دردی

اسلام برو که برنگردی

 

هر بار که این بساط تحمیل

میرفت شود به علم تعطیل

 

یک نام دگر بر آن نهادند

تفسیر شد و دوباره تجلیل

 

معنی لغات واژگون شد

دادند به یاوه نام تحلیل

 

یک رخت دگر تن اش نمودند

کردن به دفن مرده تعلیل

 

ای شر زمان ، چو دفع گردی

آنگونه برو که بر نگردی

 

توضیح : هرچه جستجو کردم نام شاعر این شعر را نیافتم ....

نوشته شده توسط یک ایرانی در 13:59 | | لینک به این مطلب
1 Sep 2007
خط خطی ...

سایه من ، عدالت است  ! شاید سهم من سایه بزرگتری باشد اما این دنیای دون چنین عدالتی دارد ...

حـقـیـقـت

( چند خطی پیرامون تضاد خواستنی ها با داشتنی ها )

 

در دنیایی که ما انسان ها پدید آورده ایم و وعده های او خواهد آمدی که ساخته ایم و امروز فرداهامان برای رسیدن " او " تنها فضایی از این دنیا باقی گذاشته ایم  که گرگ ها ، درنده تر و بی شرمانه تر به رمه ما حمله کنند و در این میان یک مبشر لازم است که کلاه گوسفندان را به امید یک " او " بردارد که آن او ساخته و پرداخته و هماهنگ با ذهنیت ماهاست و از این طریق جیره خود را نزد گرگان این سرای دون بیشتر کند و عمر بی شرافتی را پایدار تر .

باری ! هر آنچه هست خود خواسته ایم و به گفته ی معروف فردوسی :

 

به یزدان که گر ما خرد داشتیم

کجا این سر انجام بد داشتیم

 

آری ، این خیانت دشنه ای بوده که خود بر تن خود فرو کرده ایم و به گفته بزرگی :

 

" در جامعه گوسفندی گرگها حکومت میکنند . "

 

آن روزکه مشت بر دهان مجسمه آزادی کوبیدیم ، به این فکر نکردیم که فرزندانمان برای باز پس گیری حقوق شان و برای رسیدن به پله اول چه تاوانی میدهند ! به این اندیشه نکردیم که آن آزادی سابق به شرط پشت پا زدن فرزندانمان به دنیا به آنها باز میگردد .

تنها گزینه پیش روی انسان سر در گم قرن ما ایمان آوردن به پوچی ماورا و وعده هایش است و سر خوش ماندن به گرمای انسان ساز محبت در همین دنیا ! آری باید ایمان آورد به قرن آهن و در ستیز با آهن سرد ، گرمای قلبهامان عصای دستمان گردد !  واین چنین است که میگویم :

 

"حقیقت تنها عدالت موجود در دنیاست "

 

زیرا آن که غنی است ، غنی میماند و غیر این تنها با غرض و مرض فردی ممکن است ! بهترینم ، به این بیاندیش که میتوان در حریر خوابید اما سریر تنت در عذاب و سروری غرورت فدای خوابی نا آرام لابلای حریر !

دوست من ! می توان غنی بود ولی غنی نماند ، این چیزی است که بسیاری بدان دچارند و درد بزرگی است که با معامله ای هم وزن حماقت میتوان درمانش کرد ! درد بودن دردی است که دنیایی از عواطف را به دوش میکشد ، عواطفی که بدون آن ها انسان با آهن سرد فاصله ای ندارد و قلبش گرمایی در مقابله با آن نخواهد داشت ! آنکه غنی است برای غنی ماندن باید بر احساساتش لگد بزند ، من که نمیتوانم !

آن روز که بر مجسمه آزادی لگد کوبیدیم ، باید نیک میدانستیم که آزادی از دست رفته ، انسانیت و استقلال و اقتصاد را از همه گرفت و در همین راه من و تو بودیم که برای اندکی آزادی که سلول به سلول مان بدان نیاز دارد باید پنجه به دیوار رسوایی بکشیم !

درد بودن ما دردی است که با فالش آفرینش در این دنیایی که بنایی کج بیش نیست ، همراه گشته و از من نوعی ، موجودی از نو آفریده که این بار آنچه میتواند باشد نیست ، بلکه آن است که باید بسازد ، آن گونه که در چنین گفت زرتشت آمده :

" سوختن در آتش خویشتن را خواهان باش ، بی خاکستر شدن کی نو توانی شد "

آری ، باید از خود بنایی نو بسازیم و یقین داشته باشیم که بیش از یک ناسزای ناب نیستیم ! از این روست که اندیشه من در جاده تنهایی های بودنم به این نقطه رسیده که :

 

" حقیقت ها تنها عدالت های دنیا هستند "

 

و مهم ترین ویژگی این حقیقت ها ، پیوسته بودن آنها و پیوند ناگسستنی بین آن هاست ، و اگر عدلی به چشم بشر نمیاید از این روست که حقیقت ها را نادیده میگیرد ، اگر با دیده باز به دنیامان بنگریم می بینیم که حقیقتی همواره با ماهاست که در به روی عدالت میبندد ! و اگر هردو را بخواهیم سر به رسوایی نهاده ایم و اینگونه است که آزادی از دست رفته معنا پیدا میکند !

" حقیقت تنها عدالت موجود در دنیاست "

 

مانا باشی !

 

یک ایرانی

9 شهریور 86

 

یادداشت : " نمیدانم کسی میخواند و میفهمد آنچه را که ذهن علیل من تراوش میکند ؟ شاید من هم باید برای سایه خود بنویسم و افکارم را برای خودم پنهان دارم تو چه میپنداری ، میفهمی مرا خط به خط ؟ یا چند خط در میان ؟ شاید هم چند صفحه در میان ؟ شاید هم قصه مرا به دور بیاندازی ... چه میدانم ! "

نوشته شده توسط یک ایرانی در 10:33 | | لینک به این مطلب
31 Aug 2007
کوچه نشین ...

این صدای گریه از کجا می یاد؟

که به قلبِ خستم آتیش می زنه

قصّه ی زخم ِ کدوم کوچه نِشین؟

واژه سازِ این ترانه ی منه

 

این صدای گریه ی ترانه سوز

واسه چشمیه که از غُصّه تره

دخترِ فقیر و آواره ی شهر

منُ به سفر تو اشکاش می بره

 

به سفر تا شبِ بی ستارگی

به دیارِ آهِ پابرهنه ها

به تهِ غربتِ پیچ ِ گم شدن

به شبِ سقوطِ چشمای خدا

 

به نگاهِ سوگوارِ قاصدک

که خبر از اوجِ ابرا نداره

به همون خوابی که حتی نمی یاد

گرمی ِ دستی رُ همراش بیاره

 

دخترک، اسیرِ شهرِ سایه هاست!

اگه کُنجی بمیره، گناهِ ماست!

بیا این سدِّ سیاهُ بشکنیم

به یه دنیای دیگه پُل بزنیم:

 

یه جا که مرزِ من و ما نداره

شبا رو شهرا ستاره می باره

جایی که عطرِ باهاره تو هواش

دیگه بی کس نمی شن دخترکاش

 

جایی که خدا تو مهربونیه

واسه هر آدمی سایه بونیه

یه جایی که دلخوشی نِشونَشه

کاشکی از گریه نگاهی پُر نَشه

 

بهار ۸۴ - تابستان 86

به قلم م . شهرام

نوشته شده توسط یک ایرانی در 1:21 | | لینک به این مطلب
28 Aug 2007
سروده ای از زنده یاد سیرجانی

زنده یاد علی اکبر سعیدی سیرجانی

هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی

 

هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی

هیچ پیش آمده کز جان و جهان سیر شوی

هیچ دانی چه گرانبار غمی ست

کز پس عمری با سعی و عمل خو کردن

فارغ از سیر فلک رو به زمین آوردن

وانگهی

این سیهکار هوسبازسراپا نیرنگ

بزند چرخی و بازیچه تقدیر شوی

هیچ می دانستی

چه غم جانکاهی است

نوز برنامده از چاله,فتادن در چاه

نوز نگشته ز افسانه و افسون گرهی

با دو صد بند گران بسته تزویر شوی

هیچ دیده ستی در پهنه گیتی جایی

کاندر او نسل جوان

از پس عمری شور طلب و جوش و خروش

خسته از بار ملالی که گرفته ست به دوش

مشت خود بر دهنت کوبد و آشوبد, اگر

بشنود از تو دعایی که:

برو پیر شوی

هیچ باور داری

زیر این بر شده ی دودوش زنگاری

سرزمینی است عجیب

همه چیزش وارون

کاندر او مرگ به از زندگی است

شرف انسان در بندگی است

دیده گریان خوب است و لب خندان بد

موهبت های خدا فقر و نیاز و مرض است

که کنی عصیان,روزی دو اگر سیر شوی

هیچ پنداشتی ای بسته به آینده امید

عاشق صبح سپید

ای به سودای طلوع سحری جسته زجا

راهپیمایی جهان فردا

کز پس عمری سعی و عمل و شوق و امید

زیر آوار شب تیره زمینگیر شوی؟

وندر این دامگه جهل و جنون زرق و ریا

به گناهی که چرا دم زدی از چون وچرا

هدف ناوک مرد افکن تکفیر شوی

هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی

هیچ پیش آمده کز جان و جهان سیر شوی

 

شعری از سعیدی سیرجانی

نوشته شده توسط یک ایرانی در 12:1 | | لینک به این مطلب
23 Aug 2007
هدایت و خیام

تفسیر یکی از رباعیات خیام

 

در دایره ای کآمدن و رفتن ماست                              آن را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی در این معنی راست                         کاین امدن ازکجا و رفتن به کجاست

            ====================================

شبی   پرسیدم   ز دانای  رازی                                 خرد بهری به حکمت سرفرازی

که من   تابوده ام   ره  میسپارم                                ولی    از    منزل  آگاهی ندارم

رهی پرپیچ وکور و بی سر انجام                               نه  ماوایی  دراو  نه  جای  آرام

نه رهدانی  که  منزل باز جویم                                  نه همدردی که با  او  راز  گویم

پس و پیشم  هزاران  رهسپارند                                شتابان  و   دوان  و   بی قرارند

چومن هریک خبرپرسان زخویشند                             زدرد شک  دل  افکار و  پریشند

درین راهم چو گوی انداختستند                                 تو   گویی  بهر  راهم  ساختستند

چه راه است اینکه اورا منزلی نیست                         خلایق رهرو اند و واصلی نیست

چه میباید مرا زین ره  سپردن                                  چه را باید به رفتن  پای  فشردن

 

جوابم   داد  آن  دانای  اسرار                                  که من خود هم به این دردم گرفتار

هزاران بارپرسیدستم ازخویش                                 که سر منزل چرا ناید  فرا  پیش

در  این  راه دراز پیچ در پیچ                                    نگفتستند جز رفتن به کس  هیچ

هرآن رهروکه بینی درتک وتاز                                چو گوشت وا کنی باتوست دمساز

 چو مقصود خود ازرفتن ندانند                                  برای   خویشتن   افسانه   خوانند

 

یکی گویدتویی سرمنزل خویش                                 به رفتن کوش وجز رفتن میندیش

یکی گوید که مقصد کوی یار است                             وصال روی آن  زیبا نگار است

یکی گویدکه منزل نیک جایی است                             در آنجا باغ وبستان وسرایی است

در او گسترده بهر میهمان ها                                   ز خورد و نوش کام افزای،خوانها

در آنجا شاهدان نازک  اندام                                     به بزم افروزی اند از بام  تا  شام

همه عیسی دم و یوسف شمایل                                 پرندین    جامه  و  زرین   حمایل

به خدمت ساقیان سیم    پیکر                                   به دستی جام و دستی مشک  عنبر

کمر بسته غلامان و   کنیزان                                   برای     میهمان   جلاب   ریزان

به بستر های  ناز   ارغوانی                                    عروسانی     چو  رویای  جوانی

نگارین    لعبتان  نار  پستان                                    به کام   دل   مهیا   در    شبستان

به لطف و خوبی آن زیبا نگاران                               چنان  چون نو گل صبح   بهاران

 

بدین سان هریکی بهر دل خویش                               خیالی   آورد   از  منزل  خویش

چنان منزل  که ای نور  دو  دیده                                نه چشمی دیده  نه  گوشی  شنیده

همه   گویند  گویا  منزلی  هست                               در این وادی امید حاصلی  هست

ولی منزل کجای است وچسان است                           نشانیهایش از خلقان   نهان  است

 

شنیدستم که این ره بس دراز است                             سر ره در پس صد پرده رازاست

چو من منزل ندیدستم  فرا  پیش                                فسانه است آنچه راگویم ازاین بیش

چه بهترزانکه بربندی لب وگوش                               سپاری ره چو ما خاموش خاموش

چو بینی جملگان افسانه  سازند                                به   آن  افسانه  نرد  عشق  بازند

تو نیزازبهرخویش افسانه ای چند                              بساز و دل  به  آن  افسانه ها  بند

 

( صادق هدایت )

 

توضیح : شعر فوق برگرفته از نسخه الکترونیکی رباعیات خیام و نقد و بررسی صادق هدایت است ...                                                   

نوشته شده توسط یک ایرانی در 17:48 | | لینک به این مطلب