
تقدیم به دختر دلم
یک سال و اندی پیش بود که همزمان با ایجاد این پایگاه ، دفتر شعری با نام "تبعیدگاه وطن" باز نمودم و از میان آنها بهترین هایش را به نمایش گذاشتم ، اینجا جایی بود که زیباترین اشعار تبعیدگاه وطنم را برایتان به ارمغان می آوردم .
باری ! امروز بر آنم که دفتر شعر دیروز را کنار بگذارم و دفتر شعری تحت نام " برای دختر دلم " باز کنم زیرا این دخترک آرزوی دست نیافتنی من و امثال من است . زین پس تمام اشعار این دفتر برای دخترک دلم خواهد بود ، او که عشق ورزیدن بلد است ، او که همه جا همین رنگ است و هم او که آسمان همه جا را به یک رنگ ندیده است و از این روست که روزی در میان تلخ واژه های تبعید گاه وطن اسیر است و روزی در میان اشعار تلخ دلم !
برای دختر دلم
برای دختر دلم یه آسمون عشق میارم
برای ناز اون چشاش سخاوت هدیه میارم
برای دختر دلم همون عزیز قلب من
همون که ذرات تنش همگی مثله واژه ان
یک دل پر امید و مهر ، ترانه ساز غصه ها
هدیه من به دخترم ، همون غریب بی ریا
ترانه های دیروز رو بازم میخوام بسوزونم
هرچه از امروز میخونم ، بشن فدای دخترم
دخترکم ، ترانه هام همگی همرنگ شبن
اگه برات بی ارزشن ، بدون که ارزش منن
دخترکم به جرم عشق ، تازیانه میزنن
برات میگم تا بدونی ، عشق تو رو نمیخرن
دخترکم خسته شدم ، از جنگل سیاه سرد
ترانه هام خونی شدن ، بسه برام غصه درد
دخترکم با من بمون ، تا آخر ترانه هات
بشم فدای اون صدات ، فدای ناز اون نگات
تو رو من ندیدم و شاید نبینم تا یه روز
اون روزی که بهم میگن،توی ترانه هات بسوز
دخترکم برای تو ، این دفتر و ترانه هاش
برای تو این دل من ، با همه ی سادگی هاش
یک ایرانی
28 امرداد 86

شقایق
میون این ترانه ها ، صدامو قایم میکنم
توی شبای بی کسی از یه شقایق میخونم
شقایقی که با نگاش ، دل ها رو به دار میکشه
از قطره خون عاشقاش ، قلبی رو دیوار میکشه
آرزوم توی شبا ، ترانه خوندن از اونه
صدامُ پنهون میکنم ، شاید اون از عشق بخونه
میون این ترانه ها ، صدامو قایم میکنم
توی شبای بی کسی از یه شقایق میخونم
میون چشمای سیاش ، دستمو قایق میکنم
اشکشو برمیدارم و از عشق چشماش میخونم
چشمایی همرنگ شبام ، میون تاریکی من
همرنگ بغض من میشن ، همدلِ بی کسیِ من
میون این ترانه ها ، صدامو قایم میکنم
توی شبای بی کسی از یه شقایق میخونم
...
یک ایرانی
10 امرداد 86
یادداشت : شقایق را در روزهایی نوشتم که از بی عشقی میسوزم و با بی عشقی میسازم ...

تقدیم به دکتر مهرداد افشار که قصه تلخم را خط به خط خواند ...
شکایت
اين روزا كه شهر عشق خالي ترين شهر خداس
خنجر نامردمي حتي تو دست سايه هاس
وقتي كه عاطفه رو مي شه به آسوني خريد
معني كلام عشق خالي تر از باد هواس
اما من كه آخرين عاشق دنيام
ماهي مونده به خاك و اهل دريام
از همه دنيا برام يه چشمه مونده
چشمه اي به قيمت همه نفس هام
از همينه كه همه عمرمو مديون تو ام
تويي كه عزيزتر از عمر دوباره اي برام
بي نيازي به تن قلندرم تنها لباسه
اما دستام به ضريح تو دخيل التماسه
خسته و زخمي دست آدمك هاي بدم
پشت پا به رسم بي بنياد اين دنيا زدم
من براي گم شدن از خود و غرق تو شدن
راه دور عشقمو پيمودم اين جا اومدم
بي نيازي به تن قلندرم تنها لباسه
اما دستام به ضريح تو دخيل التماسه
...
اردلان سر افراز
دفتر شعر از ریشه تا همیشه

تمنا
تمنا می کنم با من بمانی
حدیث رفتنت ، هرگـز مخــوانــی
تمنا می کنم در این شبستان
لبانت را به لبــهـایـــم ســپــاری
تمنا می کنم این عشق من را
میان سینه ات پــنـــهان بــداری
تمنا می کنم ای سرو معشوق
برایم روشــــنی هدیـه بــیــاری
تمنا می کنم حدیث غم را
مثال رفتـنـت هرگز مــخــوانـی
تمنا می کنم چشم سیاهت
درخشد مثل ماه در این سیاهی
تمنا می کنم ای سرو نازم
در این دوری پِی عاشق نمانی
تمنا می کنم این را بدانی
به عشــاقی گرامـــیـــم بـــداری
تمنا دارم از تو بید مجنون
نــگـــه داری دلــم را یـادگـاری
یک ایرانی
19 امرداد 86
تقدیم نومچه : تقدیم به او میکنم ، که اوست ، هم او که برای او بوده پیش از این ، تمنا میکنم که بخواند ، تمنا میکنم باور کند ، تمنا دارم از تو بید مجنون ...

آینه
کجای این قصه ی تلخ
ازت بگم ای هم قفس
برای چی یادت کنم
ای تو اسیر هر هوس
چرا رهام نمیکنی
تا بشکنم تو بی کسی
از عشق تو بخونم و
نخونم از دلواپسی
برو دیگه بسه برام
همخوابی با تنهایی هام
بسه دیگه نوشتن از
بی کسی و هرزگی هام
می خوام که نو ترانه شم
هم قصه ی اون غصه هات
نخونم از مرگ صدا
همش بگم از گریه هات
بگم شبیه خود من
ای تو اسیر این قفس
ای تو تبعیدی اشک
هم نوع من ، ای همنفس
بگو میون بی کسیم
دنیای من آخرشه
کاشکی میشد یه آینه
تو این قفس رها بشه
اون آینه یه آرزوست
برای زنده موندنم
یکی شبیه خود من
باید بیاد تا بمونم
یک ایرانی
9 امرداد 86
یادداشت : قلم در دستم فشردم ، چیزی دیگری میگفت ، اما مسیرش را عوض کرد و این بار برای خودم نوشت .
آن کس که نمی خواند
اندیشه فردا را
آن کس که نمی فهمد
عشق انسان ها را
با کینه ایستاده
شلاق به دستش
رو در روی خورشید
با نام یک خدای
شوم تر از خود ابلیس
بر بدن بی گناه
پسرک میکوبد
تنها شاید
عشق از یاد پسرک نیز برود .
آن کس که نمی خواند
اندیشه فردا را
بی خبر مانده از
عشق فرزندش
آن کس که نمی فهمد
عشق انسان ها را
روزگار به او می فهماند
که این شلاق بر سر
فرزندش که بی خبر
از جنایت پدر بود
فرود می آید ...
آن کس که نمی فهمد
عشق انسان ها را
هرگز نمیداند
درد انسان را
...
یک ایرانی
10 امرداد 86
یادداشت : این شعر را تقدیم میکنم به تمام آنهایی که به جرم عشق ، شلاق میخورند ، سنگسار میشوند ، اعدام میشوند و طناب دار را به جای معشوق میبوسند ، تقدیم به همه ی آنهایی که از سر عشق به نیستی پیوستند !
ترانه ی ضیافت
آهاي آهاي غريبه ها بياين مي خوام جشن بگيرم
فردا تولد منه آخه من امشب مي ميرم
امشب شب بزرگيه بياين تماشا بكنين
هر چي كه امشب مي بينين از فردا حاشا بكنين
ضيافت قشنگبه من تا گلو به زير خاك
دور و برم يه عالمه آدماي درست و پاك
اونا كه به خيالشون غريبه ان با اشتباه
هوس نمي دونن چيه هيچ وقت نمي كنن گناه
به هيچ كسي زور نمي گن نون حلال تو سفره شون
با سنگاي ريز و درشت هي مي كشن خط و نشون
خوب ديگه دس دس نکنید آخه سرم منتظره
شايد به سنگ كه خورد سرم دلتنگيام يادم بره
به داد من گوش نكنين كه مي رسه به آسمون
سنگا رو محكم بزنين قربون دست و پنجه تون
خيالتون راحت باشه همه گي مي ريد به بهشت
شيش دونگ اون جهنم و فلك به نام من نوشت
ديگه دارم تموم ميشم هيچ كسي چيزي نمي خواد
خون دلم مونده فقط بخور ببين خوشت مياد
گناه قلب ناكسم از جاي ديگه بيشتره
قلبي كه از خودش گذشت از عشق نشد كه بگذره
فانوس خونه ي دلم براي عشق روشنه
اين ضربان لعنتي به عشق عشقه مي زنه
پس ديگه مهلتش نديد آي آدماي مهربون
قلبمو آويزون کنید سردر شهر پاكتون
"آینده هر کشور ، هرجامعه ، هر خانواده ، هرفرد و در نهایت آینده جامعه بشری در گرو افسانه ها و اسطوره های اجدادی نیست ، در گرو درجه بینش یعنی درجه اموزش او است "
(آلبرت اینشتاین)
جامعه شعر ایران :
آنچه شده ، آنچه باید شود
ادامه مطلب
این روزها دلگیرم از خودم ، از خودم که لیاقت هیچ نداشتم ، دلگیرم از گذر ثانیه هایی که همه اش برای من تلخی و رنج بودنی را به همراه دارد که نبودشان برایم زیباتر میبود که چنین هم نیست و به این جبر جاودان گرفتارم ، این روزها مدام ترانه گوگوش را گوش میدهم که میخواند " هیشکی مثل تو نبود " ترانه ای که جنتی عطایی به زیبایی مثال زدنی ترانه سرایی کرده ، این ترانه وصف حال دوستی من و بهبد پرشان است کسی که پا به پای ترانه هایم قدم زد و تا اینجای قصه که امروز است تنهایم نگذاشت . بهبد عزیز ، این ترانه را به تو تقدیم میکنم :
هیشکی مثل تو نبود
صدای تو ، بیداری ریشه
آواز سبز برگه !
صدای تو ، پر وسوسه
مثل شب خونی تگرگه !
صدای تو آهنگ شکستن ، بغض یه دنیا حرفه !
تصویری از آواز صریح قندیل نور و برفه !
هیشکی مثل تو نبود ،
هیشکی مثل تو منو باور نکرد !
هیشکی با من مثل تو ،
توی نقب شب من سفر نکرد !
هیشکی مثل تو نبود ،
ساده مثل بوی پاک اطلسی !
یا بلوغ یه صدا ،
میون دغدغه ی دلواپسی !
تو غرورت مثل کوه
مهربونیت مثل بارون ، مثل آب !
مثل یه جزیره ، دور
مثل یه دریا ، پر از وحشت خواب !
هیشکی مثل تو نرفت !
هیشکی مثل تو نموند !
شعرهای تنهاییمو ،
هیشکی مثل تو نخوند !
همه حرفام مال تو !
همه شعرام مال تو !
دنیای من شعرمه !
همه دنیام مال تو !
ایرج جنتی عطایی
طلایه دار آغاز
هق هق های شبونم برای اون اشک تو بود
شکستن صدای من ، به خاطر رشک تو بود
باور نداشتی قصه مو ، زدی به قلب عاشقم
خنده زدی به بی کسیم ، مردی توی دقایق ام
برام میگفتی از درد ، برات نوشتم از مرگ
تو پاییز نگاهت ، شکست دلم مثل برگ
ای یاور قدیمی ، ای نو تر از ترانه
شکست این صدا رو ، تو ساختی با بهانه
میخونم از نگاهت تا انتهای آواز
مینویسم رو اسمت ، طلایه دار آغاز
با رفتنت شروع شد ، آغاز دلخوشی ها
رفتی شدی ترانه ، برای سرخوشی ها
هق هق های شبونم برای اون اشک تو بود
شکستن صدای من ، به خاطر رشک تو بود
یک ایرانی
2 امرداد 86
یاد داشت : دوست داشتم از عشق ننویسم ، مگر این قلم میگذارد ، به هر سو که مینویسم ، دم از عشق میزند ، شاید گناه از من است که با این قلم گناه کار متولد شده ام ... این ترانه تقدیم به او میکنم که دوسال گذشته ام را به دریایی از خاطرات تبدیل کرد ....
برای فرزندانِ اهوراییِ سرایی که ایران نامش است .
فرزند اهورا
... و لشکریان توران
به قلب سرزمینش رسیدند
قلبی مهربان از جنس نور
قلب پیری همرنگ موهای آرش .
... آرش اما آرام
- و تسلیم-
و سرگرم گوش دادن
به رجز خوانی دیو و ددانِ دون !
مردم ایران سرزمین شان
- ایرانشهر-
را بی کم و کاست می خواستند
و تورانیان آگاه از خشم ایرانی
ابلیس در پیکر تورانیان فریاد زد :
"تیر بیاندازید ، سرزمین تان را تیر نشان خواهد داد "
سکوت
سکوت
سکوت
ناگهان فریاد برآمد :
"من آرش ، فرزند اهورا هستم
اینجا سرزمین اهورا ست
اینجا سرای ننگ حضورتان نیست
ذره ذره جانم را در تیر میگذارم
و نه با قلب شما و سرزمین تان
- به قلب ابلیس –
تیر را فرو خواهم کرد "
... صبح شد
اهورا و سرزمینش و مردمانش
همه آرامِ آرام
آرش در اتش خشم میسوخت
با چهره ای آرام
آرامتر از دیروز و دیروزهایش
... ابلیس فریاد زد :
" هان !
آن ابله را بیدار کنید
صبح است "
... آرش اما آرام
به خورشید نگاه کرد و گفت :
" ای چشمه ی نور ، این آخرین دیدار ماست "
به آسمان نگاه کرد و گفت :
" دلم برای تک تک ستاره گان ات ، برای تو تنگ خواهد شد "
و رو به دماوند گفت :
" ای قلب ایرانشهر
به اهورا بگو
بر قلبت خواهم ایستاد
جان بر کف خواهم نهاد
تیر را تو به قلب ابلیس فرو کن
که این اهریمنان خونخوار فرزندان ابلیس اند "
... اهورا شنید ، اما آرام ماند
... آرش بر فراز قلب سرزمین اهورایی رسید
- دماوند ، همچنان آرام و مهربان –
آرش ، کمان در دست گرفت
زه در مشت فشرد
زه را با تمام جانش کشید
" و جان آرش بود که در تیر خلاصه می شد "
... تیر رها شد
و بند بند غرور و قدرت آرش را با خود می برد
تیر می رفت و آرش نعره ی شادمانی میزد
... اهریمنان
فریاد و رقص و هلهله ای به راه انداخته بودند
سر مست از فتح سرزمین آرش
... تیر اما سر فراز میرفت
و جسد نیمه جان آرش
بر فراز قلب اهورا آرام گرفته بود
... تیر همچنان سر فراز میرفت
و ابلیس که با خبر گشت از قدرت آرش
به فریاد بر خاست
و این بار اهورا تیر در مشت گرفت
و فریاد سر داد
" ننگ بر هلهله و فریادت باد "
و با بغض گفت
" مام من ، جای پای ننگین اهریمنان نیست "
با اشک گفت
" به شرافت فرزندانم سوگند
از ذره ای از خاک وطنم نمی گذرم "
تیر در مشت فشرد
ونه به قلب توران و تورانیان
به قلب ابلیس فرو کرد
... آرش
لبخندی زد
- و آرام گرفت -
... تیر آرام و سر افراز
بر قلب درختی فرود آمد
و آنجا به حکم اهورا مزدا
مرز ایران و توران گشت
... اهورا ، آرش را در میان قلبش
پنهان کرد
و فریاد زد :
" هان مردم ! آرش فرزند من است
به شما نخواهمش داد "
... امروز از پس سال ها
قلب اهورا خشمگین و زخم خورده
آتش خشم
با خود دارد
... آرش اما
با لبخندی بر لب
در قلب اهورا آرام گرفته است
گویی او خواهد آمد ...
****
... لبخند بزن
صدای گامهای آرش میاید
آرش در راه است
فریاد بر آور
فریاد بر آور
آرش در راه است ...
یک ایرانی
۲۳ تیرگان ۸۶


