عبور کن
عبور کن ... آری عبور !!!!
از من بیگانه ، از خود بیگانه ات بگذر
ساحل فرای امنی است
برای حریر تن ات
باور نداری
عبور کن ... آری عبور !!!!
وجودت برای این سریر نیست
بکن جامه حریر از تن ات
عریان باش
و با لبانت ، لب ساحل وفاداری را ببوس و
عبور کن ... آری عبور !!!!
تن ات باور نمیکند
بی کسی و پتیاره گی این مردمان را
بکن از این بی کسان
از همه ، از من ، از خود
عبور کن ... آری عبور !!!!
یادداشت : این شعر را به دوست خوبم احمد دوست داشتنی ام تقدیم میکنم ...
یک ایرانی
شروع به خواندن کتاب "صادق هدایت در تار عنکبوت " به قلم " مصطفی فرزانه " شاگرد و مرید هدایت ، نمودم و در ابتدای خواندنم در بخش " آئینه ی ضمیر " به متنی بر خوردم و گفتم بدنیست از لحاظ شما نیز بگذرد :
آئینه ی ضمیر
هر اندازه هم که با احتیاط گام بردارید ، عاقبت به همان دروازه ی شامگاهی میرسید که هرگز نخواسته اید باز بشود و پشتش را ببینید ؛ زیرا گفته اند در پس این در راهی است که به سراب می رسد ، از دیگری شنیده اید که آن را به دیار سرگشتگان جاودان منتهی می شود .
و گروه دیگری میگویند که این در بزرگ به روی باغ پردیس باز میگردد ، و یا برای دست یافتن به دنیای ملکوت ، پلی پشت در هست به باریکی لبه ی تیغ و باید از روی آن گذشت .
این ها را گفته اند و شنیده ایم ، اما باید شهامت داشت ، قامت راست کرد و با روی گشاده از چشم انداز روزهای زودگذر دل کند .
باید گفتن آسان است ، اما کیست که به سکوی در ناشناس برسد ، راه برگشت نداشته باشد و دستخوش دلهره نشود ؟ این است که گروهی سر به زیر می اندازند ، چشم و گوش خود را می بندند و چنانکه گویی از شعله آتش یا سیل میگریزند ، به دروازه هجوم می آورند و پیش از آن که آخرین پله های عمر را در نوردیده باشند ، شتابزده خود را به درون آن می اندازند . در عوض چه انبوه مردمانی هستند که با عجز و لابه میکوشند تا گام پیش نگذارند .
اما ما موجودات خاکزاد از ایشان نیستیم . با گذشت زمان شاهدیم که دست و پایمان سست شده و چشمان فرسوده مان از پرتو آفتاب نا سور گشته است و دهانمان مزه ی نوشابه ها و میوه ها را تمیز نمی دهد . میبینیم که قامتمان کوتاه تر میگردد و تپش قلبمان سکوت آرام بخش را می شکند . ما از مردمانی هستیم که می دانیم در این خانه ای که دنیا می نامند مهمان نا خوانده ایم و بی شک باید اینجا را ترک کنیم . ما از مردمانی هستیم که هیچ گونه انتظاری از دست غیب و امیدهای واهیش نداریم . روزها را به نسبت توانایی خودمان گذرانده ایم ، از آنچه ماوراء طبیعت بوده است چشم پوشیده ایم و بی آنکه خودمان را گنجشک یا کرم لجن زار بدانیم ، با سرنوشت مسلم این موجودات همراهیم .
زیرا انسانیم . اما به آدم هایی که خود را اشرف مخلوقات می دانند می گوییم که یک جور حیوانی هستیم که با هوش و حافظه بسیط تری ساخته شده ایم . نه زیاد به خودمان می بالیم و نه آنقدرها خود را ناچیز می پنداریم . انسانیم ، نه بیشتر و نه کمتر . با هوش و حواسی که داریم دنیایی را بر حسب اتفاق در آن پای گذاشته ایم مشاهده میکنیم ، می آموزیم ، دوست داریم ، خشمگین می شویم ، حسادت می ورزیم و هر یک در خور هوش و استعدادمان چیزی خلق می کنیم : یکی هواپیما می سازد ، یکی خوراک میپزد ، دیگری شعر میگوید ، یکی نقاش می شود و اغلب ، به حکم غریزه تولید مثل میکنیم ، برای کودکانمان ، مکتب و مدرسه و دانشگاه می سازیم ، جاده می سازیم ، ابنیه بنا میکنیم ، زیبایی را می ستاییم ... و میکوشیم نه مقهور قدرت بشویم و نه در جستجوی قدرت قهار باشیم و با اینکه بردبار بوده ایم و مانند آبی که پیوسته به سدهای کوچک و بزگ برسد ، از لابلای موانع ، پیچاپیچ ، همپای زمان ، می گذریم تا عاقبت در چشم اندازمان یک روز می بینیم که به جلوی سکوی دروازه – دروازه عدم – رسیده ایم . آنگاه نگاهی به پشت سر می اندازیم و به کرده های خودمان به تماشا می نشینیم و به این لذت دردناک دل خوش میکنیم .
***
...
( صادق هدایت در تار عنکبوت – مصطفی فرزانه )
اندیشه طربناک
این روزها از صبح تا شب مشغول نوشتن ام ، برای او ، او که نمیدانم کیست ،من می نویسم برای نابودی عشق به امید آغاز وفاداری ، مینویسم از شب هایم – شب هایی که به انتها نخواهند رسید مگر با او ، هم او که نمیدانم کیست .
ترسم از روز بی ترانگی و شعر مردگی هایم است ، از روزی که از زور بی کسی قلمی در دست من نجنبد و من بمانم و بی کسی و درد فراموشی . بی شک روزی خواهد آمد که همه - حتی خودم – فراموش کنند دغدغه های جوانی ام را !
من جوانی نکرده ام تا امروز و بی شک تا فرداها نیز نوای جوانی در کار نیست ، زیرا روزهایی را به حماقت گذراندم که برود و بر نگردد و روزهایی هم که در راهند به گمانم فصل فراموشی ها را- آغاز است .
بر این باورم که از بی فکری این روزها یکباره به تلخی و سراشیبی چهل سالگی خواهم رسید ، روزهایی که موهایم بیش از امروز سپید میشوند ، روزهایی که گذر هر دقیقه اش خطی بر چهره ام به یادگار نهد و در گذر آن روزها ، من می مانم و موهای سپید و دستانی لرزان ! آیا آن روزها هنوز میتوان عشق ورزید و مهمتر این که آیا به سپید مویی با دستان لرزان عشق می ورزند ؟
به درد خود خوری دچار شده ام از دست "او" هم او که نمیدانم کیست ، میترسم بعد از گذر ایام و شکست روزهایم " او" نیز بی مهری پیشه کند ، گرچه به " او " حق میدهم زیرا در آن روزگار به پیرمردی با موهای سپید و دستانی لرزان عشق نمی ورزند .
آیا شکست چهره ی آن روزهایم مرا در چشمان او میشکند ؟
آیا با آن چهره ی شکسته هنوز تاب عشق ورزیدن دارم ؟
آیا روزی که "او" را میابم از این شکسته ترم یا "او" را در انتهای شکسته گی هایم می یابم ؟
آیا "او" را خواهم یافت ؟
... و داریوش است که همنوا با دلم می خواند :
كجاي اين جنگل شب پنهون ميشي خورشيدكم
پشت كدوم سد سكوت پر ميكشي چكاوكم
چرا به من شك ميكني من كه منم براي تو
لبريزم از عشق تو و سرشارم از هواي تو
***
دست كدوم غزل بدم نبض دل عاشقم رو
پشت كدوم بهانه باز پنهون كنم هق هقم رو
گريه نميكنم نرو آه نميكشم بشين
حرف نميزنم بمون بغض نميكنم ببين
***
سفر نكن خورشيدكم ترك نكن من رو نرو
نبودنت مرگ منه راهي اين سفر نشو
نزار كه عشق منو تو اينجا به آخر برسه
بري تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه
گريه نميكنم نرو آه نميکشم بشين
حرف نميزنم بمون بغض نميكنم ببين
***
نوازشم كن و ببين عشق ميريزه از صدام
صدام كن و ببين كه باز غنچه ميدن ترانه هام
اگر چه من به چشم تو كمم قديميم گمم
آتشفشان عشمو درياي پر طلاتمم
گريه نميكنم نرو آه نميشكم بشين
حرف نميزنم بمون بغض نميكنم ببين
...
یک ایرانی
یاد داشت : این نوشته را با تمام کمبود هایش تقدیم می کنم به ماهان عزیز که در " اقیانوس شک " می نوشت و اقیانوسی از شک ها را بنا نهاد . شک هایی که در وجود هر انسانی هست ، افسوس که او نیست و ما را در اقیانوسی از شک رها کرده است ، شاید روزی ماهان بیاید و ببیند که کسی همیشه به یاد او بوده است ...
چکاوک
چکاوک ای همسفرم
در رزم با چشم ترم
هم صدا با ترانه هام
بشکن منو تو این صدام
***
صدای من از غم تو
میخونه ، میگه : غم برو
تو با صدام که میخونی
برام یه غصه ، می مونی
***
تو میخونی واسه چشات
من میشکنم توی نگات
یک نگاه خیلی سرد
فصل سرما ، پُرِ درد
***
این صدا و ترانه هام
می مونه یه غصه برام
وقتی که با شعر من
میخونی از درد من
***
چکاوک ای همسفرم
در رزم با چشم ترم
هم صدا با ترانه هام
بشکن منو تو این صدام
یک ایرانی
25خرداد 86
چکاوک ، سروده ای است که بیشتر از هر سروده و نوشتاری دوستش دارم ...
-
بر این باورم که به قضیه سلمان رشدی باید از دید سیاسی نگاه کرد نه از دید یک توهین مذهبی و یا حمایت از یک اثر ادبی .
-
نکته بارز در اهدای این نشان به سلمان رشدی این است که این نشان توسط همان هایی به سلمان رشدی اهدا شده است که دیروز با دستور به دون پایگان سیاست حاکم بر ایران (مثلا) باعث به تشویش کشیده شدن زندگانی وی شده اند .
-
این کتاب و این نویسنده بازیچه گاندی نیز شده اند که قابل تامل برای ما و قابل تحمل برای نویسنده است ولی اوج ذلت برای یک نویسنده آن جاست که مهاجرانی _ بی فرهنگ ترین ، وزیر فرهنگ جهان _ هم پیرامون این کتاب دست به نوشتن کتاب میزند و "نقدِ توطئه ی آیات ِ شیطانی" را _به قول صادق هدایت _ سر قدم میرود .
-
بعید نیست که این کتاب به درخواست اربابان عقب ماندگی نوشته شده باشد که بهتر بتوانند به چپاول کشورها مشغول باشند و مردم نیز بیشتر در دریای حماقت غرق شوند . بعید نیست که این نشان به پاس خدمت سلمان رشدی به دولت بریتانیا ، به وی اهدا شده باشد زیرا "سیاست پیشه دونان است"
-
شخصا به عنوان کسی که 3 بار کتاب آیات شیطانی را خوانده ام بر این باورم که این کتاب ، کتابی در حد قصه های شبانه کودکان است که و به هیچ وجه نمیتوان آن را توهین به یک دین خواند .
-
نیاز به یاد آوری نمی بینم که امروزه مدال ها و نوبل ها را کشورهایی اهدا میکنند که ارتش وحشی و غیر انسانی چون ناتو را در خود پرورش داده اند .
استعمار ما - استحمار ما
چند خطی پیرامون جُستار :
" شوالیه: سلمان رشدی و حکایتِ دوباره آیاتِ شیطانی"
چند روز پیش " م . شهرام " اقدام به انتشار نوشتاری پیرامون اهدای نشان شوالیه به رشدی نمود و از آنجا که نوشتاری پر معنا و بدور از تعصب حاکم بر اکثریت نوشتار ها بود بر خود واجب دیدم که آن را در سرای گاهنوشت هایم منتشر کنم .
باری این نوشتار من را بر آن داشت که خود نیز عقاید ام را پیرامون کتاب آیات شیطانی بنویسم ، در نوشتن دیدگاهم سعی بر آن دارم که از دیدگاه آزاد اندیشانه و به دور از تعصب اسلامگرایان و رفتار معکوس سایرین سخن بگویم ، زیرا بر این باورم که به قضیه سلمان رشدی باید از دید سیاسی نگاه کرد نه از دید یک توهین مذهبی و یا حمایت از یک اثر ادبی .
نکته بارز در اهدای این نشان به سلمان رشدی این است که این نشان توسط همان هایی به سلمان رشدی اهدا شده است که دیروز با دستور به دون پایگان سیاست حاکم بر ایران باعث (مثلا) به تشویش کشیده شدن زندگانی وی شده اند چنان چه در انتهای نوشتار م.شهرام آمده است : " نشانِ شوالیه، امروز به کسی اعطا شده است که سالهای درازی از عمرش را در هراس از تیغ ِ برهنه ی مسلمانی افراطی، در اختفا گذرانده است. "
نکته ای که در نوشتار م.شهرام به نظرم جالب آمد این است که این کتاب و این نویسنده بازیچه گاندی نیز شده اند که قابل تامل برای ما و قابل تحمل برای نویسنده است ولی اوج ذلت برای یک نویسنده آن جاست که مهاجرانی _ بی فرهنگ ترین ، وزیر فرهنگ جهان _ هم پیرامون این کتاب دست به نوشتن کتاب میزند و "نقدِ توطئه ی آیات ِ شیطانی" را _به قول صادق هدایت _ سر قدم میرود(1) و از آن جا که عمله اکره استعمار و استحمار امروزه بر ایران حاکم اند ، بهتر است بدانیم که اربابان استحمار و اربابان عقب ماندگی و طلایه داران این جنجال ننگین امروزه به همان فردی نشان شوالیه داده اند که دیروز توسط عمله اکره هاشان آن را تکفیر کردند و چوب تکفیرشان را بر سر این نویسنده کوبیده اند اما از انجا که به قول سعدی شیرازی :
" سیاست پیشه دونان است "
می توان مدعی شد که این کتاب به درخواست اربابان عقب ماندگی ما نوشته شده باشد که بهتر بتوانند به چپاول کشورها مشغول باشند و مردم نیز بیشتر در دریای حماقت غرق شوند . بعید نیست که این نشان به پاس خدمت سلمان رشدی به دولت بریتانیا ، به وی اهدا شده باشد زیرا " سیاست پیشه دونان است " .
این کتاب همواره از جانب کشورهای عقب مانده و جهل زده ، به عنوان نمادی برای سرگرمی مردم و ایجاد بحران در جامعه برای پیشبرد اهداف سیاسی و اقتصادی استعمار گران ، استفاده میشود . گاندی آن را بازیچه می کند و گاندی میشود ، خمینی با جفتی نعلین و مشتی پشم رهبر کبیر میشود ، و مهاجرانی ها از پس آن پس می افتند (2) !
عمیقا بر این باورم که رهبران مذهبی سراسر جهان برای ایجاد تقدس برای خودشان همواره چنگ به دیوار استحمارگری زده اند و استعمار گران از آنجا که بسیار پتیاره هستند از هر راهی برای استحمار مردم که بهترین راه آن ایجاد تقدس های کاذب است ، استفاده میکنند! دیروز سلمان رشدی ها تحویل دادند و از پس آن خاتمی ها و مهاجرانی ساختند ، رجوی ساختند ، اکبر گنجی پس انداختند و نبوی ها و بهنود ها به جامعه جهانی تحویل دادند ، و امروز نشان شوالیه به همانی میدهند که آفریدگار یک اثر ادبی نیست بلکه رشدی آفریننده ی شخصیت های مزخرف بسیاری در جامعه جهانی ست .
شخصا به عنوان کسی که 3 بار کتاب آیات شیطانی را خوانده است ، بر این باورم که این کتاب ، کتابی در حد قصه های شبانه کودکان است که و به هیچ وجه نمیتوان آن را توهین به یک دین خواند و میتوانست نام شخصیت های آن به جای عایشه ، ماریا ( مریم ) و به جای آقای جبرییل ، آقای گابریل باشد یا مایکل و ... ، که اگر چنین می شد هیچ گاه دون پایگان سیاسی بهانه برای تکفیر و جایزه سازی و قصه سازی نداشتند و در این جاست که باز هم میتوان مشکوک شد که شاید اربابان آیت الله خمینی و سلمان رشدی یکی باشند و چنان چه به آیت الله خمینی ، کشور ایران را اهدا کردند و راه چپاول خود را با دست نشاندگی چماق به دستانی که صلاح تکفیر دارند ، باز کردند ، در مقابل نوشتن کتابی بی محتوا و بی ارزش چون آیات شیطانی مدال و منبر به رشدی اهدا میکنند ، آری به رشدی باید مدال دهند زیرا خدمات وی به بریتانیا و همپالگی هایش آنچنان است که شوالیه ها در تمام تاریخ بریتانیا چنین نکرده اند .
زمانی به البرت انشتاین پیشنهاد ورود به دنیای سیاست را دادند و انشتاین در پاسخ " فرمول را به سیاست ترجیح داد " ! اگر سلمان رشدی در گذشته همنوایی با استعمار کرده باشد و سیاست را به ادبیات ترجیح داده باشد بعید نیست که بعد از این هم لژیون دونور و نوبل و ... هم بگیرد ، زیرا امروزه ارزش این جوایز آن چنان بالاست که به دست شیرین عبادی (3) ها میدهند ، رشدی که تشویش آفرین است و اربابان استعمار هرج و مرج طلب پس نوش جانش نشان شوالیه !
از این مدال ها در روزگار درازی که پیش رو داریم زیاد خواهیم دید ، لازم به یاد آوری نیست که به 22 بهمن که نزدیک میشویم دولت های استعمار گر بیشترین توهین را نثار ملت ایران میکنند که مردم را به خیابان ها روانه کنند و خیالشان از بابت بعد استحماری استعمار راحت باشد ؛ و نیز نیاز به یاد آوری نمی بینم که امروزه مدال ها و نوبل ها را کشورهایی اهدا میکنند که ارتش وحشی و غیر انسانی چون ناتو را در خود پرورش داده اند ، این چنین کشورهایی که چپاول ملت ها سر لوحه شان است ، خدمت به دنیای ادبیات برایشان بی ارزش است و برای تحکیم پایه های حاکمیت های دست نشانده شان دست به هر پتیاره گی خواهند زد و لژیون دونور ها و نوبل ها و شوالیه های امروزی تنها نمونه ای از بی شرافتی استعمار گران است(4)
به عنوان جمع بندی باید بگویم : که استعمار گران امروزه تنها نقاب استحمار گری به چهره دارند و برای استحمار بیشتر ملت ها نیاز به هرج و مرج دارند ، چه بهتر که به انسان هایی جایزه دهند که هرج و مرج سازند ، و هرجا هرج مرج پا گرفت استحمار شده اند و استعمار گری آسان تر است ...
" در پایان همصدا با مصلح الدین شیرازی تکرار میکنم : سیاست پیشه دونان است . "
______
پا نویس ها :
1- سرقدم رفتن کنایه از مستراح رفتن است .
2- در زبان های محلی پس افتادن ، نماد زاییدن حیوانات است .
3- عبادی به عنوان یکی از بزرگترین خائنان این مام نیز توانسته است دو جایزه بسیار مطرح تر از شوالیه را دریافت کند ! خانم عبادی همان وکیلی پستی است که پرونده زهرا کاظمی را به بیراهه کشاند و از سر زبان ها انداخت و به پاس این خدمت بزرگ به آخوند ، هم نوبل گرفت و هم لژیون دونور و هم ... و بسیاری هم خواهد گرفت .
4- هرچه تلاش کردم ، نتوانستم از کلمات مودبانه تری نسبت به استعمار گران و بی شرفان این روزها استفاده کنم ، بهتر است ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد زیرا هرچه میگویم از این بی شرفان خون است که در رگانم یخ میکند .
یک ایرانی
- آیا هیچ راه و گزینه ای بهتر و منطقی تر از انفجار ِ بمب، خودکشی مقدّس و تروریسم برای حمایت از عزّتِ پیامبر ِ اسلام وجود ندارد؟ آیا یگانه راهِ ارج ِ عزّت و بزرگی یک پیامبر را تنها باید در ورطه ی خشونت و سوزاندن و خاکستر کردن جستجو کرد؟
- عمیقا بر این باورم که از میان مسلمانانِ افراطی که خشونت را پیشه خود کرده اند، کمتر از انگشتانِ یک دست پیدا می شوند که کتاب ِ رُشدی را خوانده باشد. نویسنده ی کتاب ِ ستیز و مدارا نیز در فصل ِ دوم ِ کتاب ِ خود، به این مهم به گونه ای تحلیلی و گسترده اشاره داشته است. وی بر این عقیده استوار است که مشکل ِ آنان، در پس ِ آتشبازی های هوچی مابانه، بیشتر بر پایه ی شنیده هایی در باب ِ "توهین به اسلام" و بایستگی ِ نابودیِ معاندین و مرتدین می چرخد.
- آیاتِ شیطانی ِ رشدی، نه اثری کوشیده، جامع و جدّی ست که –بر فرض- در عقایدِ مسلمانان خللی وارد سازد و تخیلاتش، از ارج و بهای مذهب بکاهد؛ نه کتابی ست چندانِ قابل ِ بحث و پژوهیدن و -مهمتر از همه- نه اثری ست یکتا در زمینه ی آثاری که در این زمینه تألیف و عرضه شده اند؛ بلکه رُمانی کاملا تخیلی است که در دنیای ادبیات، جُز در ژانر ِ فانتزی (Fantasy) جای ندارد.
- حجم ِ آثار ِ ضداسلامی –بخصوص در این قرنِ 21- چنان گسترده است که پنداشتِ نشر ِ توطئه از کتابی تخیلی و فانتزی، توهّمی بیش نبوده و نیست.
شوالیه: سلمان رشدی
و حکایتِ دوباره آیاتِ شیطانی
چند روزیست که نشانِ سلطنتی ِِ "شوالیه" از سوی ملکه ی انگلیس، الیزابت دوم، به سلمان رشدی نویسنده ی هندی تبار ِ انگلیسی، به سببِ خدماتِ وی به دنیای ادبیات اعطا شده است. در همین راستا و پس از گذشتِ 18 سال از صدور ِ فتوایِ قتلِ وی از سوی آیت الله خمینی به دلیل ِ نوشتن ِ رُمانِ آیاتِ شیطانی (Satanic Verses) بار ِ دیگر شاهدیم که برخی مسلمانان، بویژه در پاکستان و اندونزی، نسبت به این اقدام ِ ملکه ی انگلیس اعتراض کرده اند و با راه و روش ِ آشنای آتش زدن و سوزاندن، اعتراض ِ خود را به این مسئله نشان داده اند. یکی از عجيب ترين واكنشها، نظر ِ تحریک آمیز ِ ایجاز الحق، وزیر امور ِ مذهبی پاکستان است که گفت: "اگر کسی در این شرایط با انفجار ِ بمب و انتحار، برای حمایت از عزّتِ پیامبر ِ اسلام، حضرت محمّد، اقدام کند، عمل وی توجیه پذیر است."(1)
جدای اینکه وی بعدا گفته است که هدفِ وی، بررسی ِ دلایل ِ تروریسم بوده است اما پرسش اینجاست که آیا هیچ راه و گزینه ای بهتر و منطقی تر از انفجار ِ بمب، خودکشی مقدّس و تروریسم برای حمایت از عزّتِ پیامبر ِ اسلام وجود ندارد؟ آیا یگانه راهِ ارج ِ عزّت و بزرگی یک پیامبر را تنها باید در ورطه ی خشونت و سوزاندن و خاکستر کردن جستجو کرد؟ بحرانِ فرهنگی ِ ژرفی که چند دهه است بگونه ای فراگیر و ملموس تر از همیشه، جوامع مسلمان را در خود فروبُرده و راه را برای پَر و بال یافتن ِ رادیکالیسم و خشونت گرایی گشوده و متعاقبا، هر صدای صلح و آرامش و اندیشه ورزی را خاموش کرده است، بحرانی ریشه دار در تاریخ است. بحرانی که به عقیده ی من، ریشه در چهار قرنِ پیش، و آغاز ِ جاماندنِ جوامع ِ مسلمان از قافله ی تجدّد دارد. کار ِ تأمین ِ بنزین ِ این بحران نیز، بباور من، از پس از پاگشایی ِ رادیکالها و دون پایگانِ فکری در دنیای سیاست و دولت سازی ها، بسی ساده تر شده است. باری، هدفِ من از نگارش این سطور این نیست که به گستردنِ بحث و تاریخنگاری بپردازم؛ امّا ماجرا –یا بَلوای- کتاب ِ آیاتِ شیطانی، ماجرایی ست که بیش از آنکه بر دیوار ِ این حقیقتِ کهنه ی جاماندگی تکیه کند، بر دیوار ِ سیاست تکیه دارد.
دکتر ناصر پاکدامن، پژوهشگر و نویسنده ایرانی در مصاحبه ای رادیویی در 27 بهمن 67 –دو روز پس از صدور فتوای آیت الله خمینی- اذعان داشت: واکنش ِ خُشک اندیشان و بنیادگرایان علیهِ رشدی، نخست در هند آغاز شد: آنهم به همّتِ پرزیدنت گاندی! سه ماه پیش بود که ایشان، هم این کتاب و هم فیلم "واپسین وسوسه ی مسیح" را ممنوع کرد تا به زعم ِ خود در این سالِ انتخابات، از مسلمانان و مسیحیان هند، دلربایی، و چه بسا رأی ربایی کرده باشد. (2)
حقیقتِ روشنتر اینجاست که نقطه ی آغاز ِ این اعتراضات، نه به سه ماه، بلکه پنج ماه پیشتر از تاریخ فتوا بازمی گردد. کتاب در سپتامبر 1988 در انگلستان منتشر شد و 5 اکتبر همان سال، دستور منع پخش آن از سوی راجیو گاندی صادر گشت. با این بازیِ زیرکانه ی سیاسی، جنبشی آغاز شد که از پیامدهای بعدی اش، می توان به بهره مندیِ مخالفانِ اسلامگرای خانم بی نظیر بوتو از این ماجرا در پاکستان، جشن ِ کتاب سوزان در براتفورد انگلیس، تظاهراتِ 8000 نفره در لندن و در نهایت، کشته شدنِ پنج نفر در تظاهراتِ مقابل ِ مرکز فرهنگی ِ آمریکا در پاکستان اشاره کرد. (3)
فتوای آیت الله خمینی، در تاریخ 14 فوریه 89 (25 بهمن 67)، یعنی پس از گذشت پنج ماه از شروع ماجرا صادر شد. پرسش اینجاست که آیا برای سنجشِ ارتدادِ رشدی، به پنج ماه فرصت نیاز بوده است و یا بر طبقِ ریشه یابی ماجرا و بررسیِ وضعیت سیاسی و اجتماعی ایران پس از جنگِ تحمیلی ِ هشت ساله، می بایست در اثباتِ فرضیه ی سیاسی شدنِ ماجرای رشدی، تردیدِ کمتری کرد؟ اهمّیّتِ فتوای آیت الله خمینی به این خاطر است که ایشان، نه تنها به عنوان یک فردِ مذهبی یا یک روحانیِ مسلمان، بلکه در جایگاهِ رهبریِ یک کشور و سیستم ِ حکومتی، به این کار دست یازید که پیامدهای آشکار و نهانِ آن، تا به امروز ادامه دارد. واضح است که جریانِ آیاتِ شیطانی با این فتوا آغاز نشد اما به عقیده دکتر رامین کامران، استادِ دانشگاه سوربن پاریس و نویسنده کتاب ِ ستیز و مدارا، ابعادی جهانی پیدا کرد و به صورتِ نمادِ تنشِ سنّت و تجدّد در جهان اسلام درآمد. (4)
عمیقا بر این باورم که از میان مسلمانانِ افراطی که خشونت را پیشه خود کرده اند، کمتر از انگشتانِ یک دست پیدا می شوند که کتاب ِ رُشدی را خوانده باشد. نویسنده ی کتاب ِ ستیز و مدارا نیز در فصل ِ دوم ِ کتاب ِ خود، به این مهم به گونه ای تحلیلی و گسترده اشاره داشته است. وی بر این عقیده استوار است که مشکل ِ آنان، در پس ِ آتشبازی های هوچی مابانه، بیشتر بر پایه ی شنیده هایی در باب ِ "توهین به اسلام" و بایستگی ِ نابودیِ معاندین و مرتدین می چرخد؛ طبیعتا بعید بنظر می رسد که از میانِ آتش افروزان، سوزندگانِ کتاب و یا کشته شدگانِ این راه، کسی به مطالعه ی متن ِ آن اثر ِ ممنوعه، پرداخته باشد. تأکید بر این مهم –فرای داشته ها و تجربیاتِ تاریخی در جامعه شناسی ِ عوام ِ خُردآگاه در حیطه ی مطالعه- بدین خاطر است که آیاتِ شیطانی ِ رشدی، نه اثری کوشیده، جامع و جدّی ست که –بر فرض- در عقایدِ مسلمانان خللی وارد سازد و تخیلاتش، از ارج و بهای مذهب بکاهد؛ نه کتابی ست چندان قابل ِ بحث و پژوهیدن و -مهمتر از همه- نه اثری ست یکتا در زمینه ی آثاری که در این زمینه تألیف و عرضه شده اند؛ بلکه رُمانی کاملا تخیلی است که در دنیای ادبیات، جُز در ژانر ِ فانتزی (Fantasy) جای ندارد. حقیقت اینجاست که دهها و صدها مقاله و کتاب –چه بشکل تحلیلی و آکادمیک و چه تُند و مغرضانه- هر هفته و هر ماه در نقدِ جدّی ِ اسلام، تاریخ اسلام و پیامبر اسلام در سراسر جهان منتشر شده و می شوند که اگر در برخورد با این روند، جامعه ی مسلمانان، همیشه بر اصولِ مواجهه با "توهین به اسلام" و قوانین ِ "حمایت از عزّت" خود متکی باشد، می بایست که هر روز و شب شاهدِ انفجار و آتش و خون در سراسر جهان باشیم.
پس از بلوای آیات شیطانی و در سال 68، کتابی نیز در ایران به نام ِ "نقدِ توطئه ی آیات ِ شیطانی" به قلم سیّد عطاالله مهاجرانی –وزیر پیشین ارشاد اسلامی- منتشر شد که تا به امروز به چاپِ بیست و چندم رسیده است. مهاجرانی، که در این کتاب به عادتِ مألوفِ همفکرانش، به گربه رقصانی های کلامی دست زده است، نوشتن ِ آیات شیطانی را "توطئه ای" بر ضد اسلام انگاشته و به قولِ خود به "نقد" این توطئه پرداخته است. مطالب این کتاب، بیش از آنکه به نقد شبیه باشد، تکفیرنامه ای بر علیه رشدی ست و سراسر در جهتِ رَوایی و دفاع از بایستگی ِ قتل ِ وی به نگارش درآمده است. ایشان با سر هم کردنِ داده هایی از چگونگی برخوردِ خودِ پیامبر اسلام با مخالفین و طرحِ بخشی از احکام ِ شرعی و فقهی، قتل رشدی را روا دانسته است. اما چرایی ِ چاپ های پی در پیِ این کتاب در ایران را نمی توان با میزانِ اشتیاق ِ کتابخوانان به ریشه یابیِ درخشانِ "توطئه" به قلم مهاجرانی توجیه کرد. بلکه بیشتر بدین خاطر است که وی با آوردن ِ خلاصه ای از محتوای آیات شیطانی در بخش ِ سوم کتاب ِ خود، مغز ِ بسیاری را که به متن ِ اصلی اثر دسترسی ندارند و حریص ِ دانستن ِ محتوای آن هستند، به کار می گیرد و در این بین، عقایدش را به خوردِ آنان می دهد. همانگونه که در بالا هم گفتم، حجم ِ آثار ِ ضداسلامی –بخصوص در این قرنِ 21- چنان گسترده است که پنداشتِ نشر ِ توطئه از کتابی تخیلی و فانتزی، توهّمی بیش نبوده و نیست. توهّمی که از ذهنِ وزیر ِ فرهنگی تراویده است که بجای پناه بردن به خِرَد، احترام به آزادی و دعوت به آرامش، با استفاده از موقعیت خویش، توجیه گر ِ تحجّر و وحشت آفرینی ِ شده است. اگرچه با خواندنِ داستانِ کوتاه و خیالیِ "اسب شطرنج" وی که در سال 74 در مجله ی کِلک انتشار یافت، می توان به میزانِ ادب و فرهنگِ این وزیر ِ فرهنگ پی بُرد. (5)
به گفته ی معروف، دموکراسی، تمرین ِ تحمّل و فروتنی ست و آزادیِ اندیشه نیز از اصولِ تخطّی ناپذیر ِ آزادی و دموکراسی ست. عصر ِ مُدرنیسم، عصر ِ کَندنِ خرقه های کهنه ی یکسونگری و به تن کردنِ جامه ی آزادی و پذیرش اصل ِ تکثّر ِ آراست. شکی نیست، اعتقادی که با یک رمان و یا یک مقاله برباد می رود، قابل ِ پذیرش ِ هر فرنامی جز "اعتقاد" است. باوری که تنها می توان با شمشیر و بمب و خمپاره از آن دفاع کرد، بی گمان نمیتواند باوری پُرعزّت و ارجمند باشد. هر اندیشه ای برای پیروزی و پوشیدن ِ ردای بر-حق-بودن، می بایست در بوته ی نقد و پژوهش ِ روشنبینانه قرار گیرد و اندیشه های مذهبی نیز، از این قائده مستثنا نبوده و نیست؛ که بی شک، آفتِ جوامع ِ در آرزوی آینده ی پویا، گریز از "نقد"، تعبیر ِ هر "نقد" به "توهین" و تکفیر ِ عقاید و باورهای مخالف است. رمانِ سراسر تخیّلی و فانتزیِ آیات شیطانی، چنانکه پیشتر هم گفتم، هرگز و ابدا در حیطه ی جدّیت، نقدِ علمی و حتّی اهمیّت نمی گنجد و در میانِ قفسه های کتابخانه های جهان، تنها می توان و می بایست در قفسه ی Fantasies آن را یافت و در حیطه ی آثار ِ ادبی ِ فانتزی به نقدِ آن پرداخت. توهّمِ توطئه داشتن از رُمانی فانتزی که پای آن به دستِ دون پایگانِ دنیای سیاست، به این عرصه کشیده شده، نه تنها توخالی و نادُرُست است، بلکه ذهن را از کشفِ حقیقت و روشنیابی، دور خواهد کرد. پس چرا نباید پس از هجده سال، هنوز بر آنچه پایانی جز وارونگی ِ اعتبار ِ مسلمانان ندارد، پای فشرد؟ آیا تکریم ِ دموکراسی، تحبیب ِ آزادی و پذیرش ِ اصل ِ آزادیِ اندیشه و بیان و در پس ِ آن، پرداختن به برنامه های ژرف و چندسویه برای تشویقِ جوامع ِ در آرزویِ پیشرفت به کتابخوانی و پژوهش و نفی ِ تعصّب و تحجّر -بجای هجوم و سوختن و گداختن- نمی تواند نویدبخش ِ دنیایی بهتر و ارزنده تر باشد؟ جان استوارت میل در کتاب آزادی می نویسد: "ما هیچگاه نمی توانیم اعتقاد داشته باشیم، عقیده ای که در خفه کردن ِ آن تلاش می کنیم، اشتباه باشد، و اگر اطمینان داشته باشیم که چنین عقیده ای نادرست است، باز هم خفه کردن ِ آن گناه به شمار خواهد رفت." (6) رسیدنِ به چنین باوری، اگرچه دشوار امّا حقیقتِ رسیدن به درکِ آزادی و دموکراسی ست. دموکراسی ای که شوربختانه در بسیاری جوامع عقب مانده، تنها به نمایشهای یکروزه و رسوایِ انداختنِ تکه های کاغذ به صندوق های پلاستیکی تعبیر شده و می شود.
نکته ی آخر اینکه شاید بسیاری از ایرانیان نمی دانند که رمانِ بچه های نیمه شب (فرزندانِ نیمه شب)، اثر ِ برجسته ی رشدیِ که در سال 1981 برنده پراعتبارترین جایزه ادبی انگلیس، بوکر (Booker's Prize) شد، به سال 1364 و با ترجمه ی مهدی صحابی در ایران منتشر شد و جایزه بهترین رمانِ خارجی -کتاب سالِ جمهوری اسلامی- را از آن خود کرد.
نشانِ شوالیه، امروز به کسی اعطا شده است که سالهای درازی از عمرش را در هراس از تیغ ِ برهنه ی مسلمانی افراطی، در اختفا گذرانده است. مسلمانی که می پندارد با ریختن ِ خونِ یک نویسنده، وظیفه ی پاسداری از عزّتِ پیامبرش را به سرانجام رسانیده است. پنداری که میلیون ها "انسانِ" منطقی، روشن اندیش و آگاه به حقیقتِ پروردگار، نمی توانند چندان با آن همسو باشند. (7)
__________
پانویسها:
- وبسایت خبری روز آنلاین، نمک پاشیدن بر زخم ِ 18 ساله - تفسیر گاردین از شوالیه شدن سلمان رشدی، چهارشنبه، 30 خرداد 1386
- پاکدامن، ناصر؛ قتل کسروی، چاپ دوم، انتشارات فروغ، آلمان، ص 10
- کامران، رامین؛ ستیز و مدارا، نسخه ی الکترونیکی، بخش 2، ص 44
- برای بحثی صریح، جامع و گسترده پیرامون فتوای آیت الله خمینی، نگاه کنید به ستیز و مدارا، نسخه ی الکترونیکی، بخش 2، ص 44-66
- هتّاکیِ به ظاهر غیرمستقیم، بی پروا و دور از شأنِ وی به خانمِ مهشید امیرشاهی، نویسنده چیره دستِ ایرانی، با چنان واژه هایی ست که این قلم از بازگویی آن شرم دارد. نگاه کنید به: نقد توطئه آیات شیطانی، چاپ بیست و پنجم، انتشارات اطلاعات، تهران، صص 1-11
6. Mill, John Stuart; On
- بر آن بودم که از واژه ی "مسلمان" بجای "انسان" یاری بگیریم اما به یادِ آوردم که در آوردگاهِ "خِرَد"، عیار ِ منطق، روشن اندیشی و آگاهی ِ یک فرد را با باورهای دینی ِ او نمی سنجند.
به قلم : م . شهرام
زندگي با آدماش براي من يه قصه بود توي اين قصه كسي با كسي آشنا نبود
همه خنجر توي دست وخنده روي لبشون توي شب صدايي جز گريه بي صدا نبود

امروزتنها تر از پیشم زیرا همان کسانی هم که پیش از این از سر محبت و شاید ترحم تبریک میگفتند روز من را دیگر کنارم نیستند ، خوبیش این است که خودم هستم پس خودم برای خودم این روز را جشن میگیرم ، به همین خاطر یک بطری ودکا کنار دستم است – می نوشم و می نویسم ...
یادش بخیر ، عزیزی برایم نوشت:
" زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند :فروختی ؟
گفت : نخریدند ، تمام شد ! "
آری نخریدند بودنم را تا امروز که 19 سال از بودن من میگذرد ؛ مادرم هم امروز کنارم نیست ، در سفر است و تنها آرامش من از دستانم رفته است ، او که همیشه این روز را جشن میگرفت ، او که تنها یک بار مرا میبوسید و آن هم امروز بود در سفر است – بغض گلویم را میفشارد اما باید بنویسم - و امروز مدام شعری از شاعری را نجوا میکنم که نامش را هم نمیدانم :
دلم تنگه برای گریه کردن.کجاست مادر کجاست گهواره من؟
همون گهواره ای که خاطرم نیست
همون امنیت حقیقی و پاک
همون شهری که قد خود من بود
از این دنیا ولی خیلی بزرگتر
نه ترس سایه بود نه وحشت باد نه من گم می شدم نه یک کبوتر
دلم تنگه برای گریه کردن.کجاست مادر کجاست گهواره من؟
نگو بزرگ شدم
نگو که سخته
نگو گریه دیگه به من نمی یاد
بیا منو ببر نوازشم کن
دلم آغوش بی دغدغه می خاد
تو این بستر تاریکی مسموم که هر چی نفس سبز بریده
چه میدونه کسی چه سخت موندن
مث برگ روی شاخه تکیده ...
دلم تنگه برای گریه کردن.کجاست مادر کجاست گهواره من؟
...
بهار زندگانی من در تابستان هاست ، همان فصلی که ترانه هایم به انتها میرسد و اشتهای من به نوشتن خاموش میگردد ، و گویا هر چه از این بهار به زمستان زندگانی ام که بهار است نزدیک تر میشوم قلم در دستانم جنبان تر میگردد ، 10 سالی هست که چنین بوده است و گذر ایام به من نشان داده است که که بهارمن زمستان نوشته هایم است و زمستان من بهار نوشته هایم !
در این 10 سالی که قلم بر کاغذ میفرسایم نا امیدی تنها هدیه ی این قلم به من بوده است آن چنان که ویرجینا ولف میگوید : " نوشتن یعنی نا امیدی مطلق ! "
شک ندارم اگر مادرم در کنارم بود و به این سفر نمی رفت اکنون جای بغض در گلوی من نبود و لبانم به جای لرزش اشک ، بر خود نقش لبخند داشتند – تنها تر از همیشه ام من .
آی مادر آی مادر - خداوندگار من – نیستی که در روز تولدم بوسه ای از تو هدیه بگیرم ، نیستی که از تو بپرسم " کجاست گهواره ی من " نیستی و از سر تنهایی به این می اندیشم که شاید نوبت من است ، به تو هدیه ای دهم :
تو رئوفي
تو شريفي
تو به حرمت سكوتي
تو عزيز ترين عزيزي
تو به عمق ملكوتي
من از لب تو منتظر يه حرف تازم
تا قشنگ ترين قصه عالم را بسازم
تو معني بهترين كلامي
مفهوم تمام شعرهامي
منظور و مراد هر پيامي
تو قبله هر اميد واري
تو مظهر فخر هر تباري
برتر ز لطافت بهاري
من از لب تو منتظر يه حرف تازم
تا قشنگ ترين قصه عالم را بسازم
قوطی ودکا را برمیدارم و این بار به سلامتی ،آفریدگار من ، خداوند 19 سال ترانه و شعر و شور ، عزیز ترین من – مادرم – می نوشم .
به همین زودی 19 سال گذشت ...
تا درودی دوباره – بدرود
یک ایرانی
تیر 86

