تبليغاتX
گاهنوشت های یک ایرانی
12 May 2007
از دیگری " بهرام نامه ...

"    گفتن و نوشتن در روزهايي كه تنهايي از سويي و درد وطن و جهالت حاكم بر ايران كه -اجتماعي بيش نيست- از سوي ديگر بيداد ميكنند ، مانند قصه گفتن براي يك ناشنواست و كلنجار رفتن با آن ناشنوا مگر اين كه خود از تنهايي در آيي ،‌ اما زهي خيال باطل كه نميتوان از يك ناشنوا اميد به شنوايي و اميدواري  هديه گرفت .

آري !‌ اينجاست كه كارد به استخوان آدمي ميگذارند و نوشتن بي ارزش ميشود ، در اين فضاست كه هر چه بگويي خود را آزرده اي و اگر نگويي خود را لايق آينده گاني كه در راه اند نموده اي .

اين كه چرا چنين شد و " چه بلايي به سر باغ آمد " خود سوالي است كه به گمانم نسل ما قادر به پاسخ گويي آن نباشند ، باشد كه آينده گان نسلي ماندد نسل ما را كه در مرداب ها به دنبال آب پاك و روشنايي زا در تاريكي جستجو ميكرد ، سر لوحه قرار دهند . شايد روزي در اين مام درفشي كاوياني بر افراشته شود و ديگر بر زمين نيافتد ...

وظيفه امروز زاده گان وطن اين است كه هر يك به سهم خود درفشي در مشت بگيرند و روشني را به نوبه ي خود پيشه خويش سازند – باشد – كه نسل در خون خفته ي ما ، نقطه ي تاسف و باعث ننگ آيندگاني كه به دنبال پاسخ " چه بلايي به سر باغ آمد " هستند ،‌ نباشند . و آن همه دست و پا زدن هاي ما در مرداب جهل براي رسيدن به خورشيد بي ارزش نشود ، تقديم به حضور پر مهرتان "بهرام نامه " اثر م. شهرام :

بهرام نامه

برای همه ی نوباوگانِ آنجایی که "وطن"اش می خوانیم

 

بیدار باش!

همرزمِ در نبردِ نیزه های دیروز و تن،

                                              بیدار باش!

بیدار باش و سینه دیوار کن.

 

ناگاه،

به آوردگاه،

                                قدم بگذار

که قاموسِ "هزارواژه"

در ترجمه ی تسلیمِ ما

-مگر تا ثانیه ی مرگِ سوگند-

                                           رُسواست.

 

بیدار باش ای همرزم؛

                                خونِ سُرخِ فرّخزاد

هنوز بر سینه ی آه اندودِ قادسیّه،

با رقصِ هر صبحِ خورشید

                                به درخششِ دریای نور

                                                               طعنه می زند.

 

بنده ی ترس مباش!

بشكن امروزِ نانابِ یادگارانِ شَرَف!

پاشنه های ما بر فراز است!

حک کن!

 

بر دیوارِ مدائن،

                       بر تختِ جمشید،

                                                بر گورِ مادر،

                                                                    بر قلبِ پدر،

 

حک کن:

"اینجا سریرِ فرِّ خُسروان است

جای پایه های طاقکِ ننگ

جز بر بیابانِ امُّ القرای هریمن نیست."

 

بیداری کن و این هریمن از سریر،

                                                  بران!

 

 

چون تو بیشمارند نوباوگانِ ایرانشهر

کز بیدادِ چاهَنچاهانِ رُخپوشِ سبع،

                                                   -لحظه تا لحظه-

سر به گزندِ سِیف می سایند؛

 

               امّا

           بیداریِ تو

 

این پَسنُطفِگانِ خطّاب را

فرو می پاشاند و باز،

                             فروتر.

 

خیره بر زمین مباش و بیداری کن ای تو

                          یکی از هزار همرزمِ بهرام ورجاوند!

 

سر بر چنارِ فروفتاده مَسای!

این صفحه از موریانه های تقویمِ تجاوز

                                                          ریز ریز است.

باغستانی نو بنا کن از دَبیره و نِی.

 

برگیر درفشی از شُکوهِ انسانی

               سَر کُن آوازی از اشکهای ساسانی

                                          با ویرانی بزَن به فوجِ ویرانی

 

درفشِ بیداری بیافشان

                                       بشنو!

بشنو آوای تُندمضرابِ نکیسا را؛

به میانِ سپاهِ آن نگاهبانِ راستینِ دوازده پَرِ نیلوفر

                                                                      بشنو!

 

این صدای فروهلیدنِ بُتان است و مَزگِت ها.

این صدای فروفتادنِ دُروج زادگان است و تختِ دُروج.

 

صدای شبدیزِ بهرام است!

 

آتش برافروز!

آتش برافروز!

 

نوشته بالای متن از یک ایرانی

شعر از م . شهرام  ...

نوشته شده توسط یک ایرانی در 21:30 | | لینک به این مطلب
10 May 2007
یادگار

 

تقدیم به او که بی وجود زیبایش ترانه " یادگار " ماندگار نمی شد ...

ماندگار شد يادگار ... 

چرا شب صبح نميشه تا كه چشامو وا كنم

چرا غم نمي ره تا عشقمو من صدا كنم

 

چرا شب هاي اينجا هميشه واسه من سياس

ساعت تاريكي شب ، وقت مرگ ستاره هاس

 

دينگ و دينگ صداي زنجير ، كه بسته پامو به قلبش

يكي مي گه ول كن عاشق ، رهاش كن با دل سنگش

 

ونگُ ونگ ساعت ديوار ، داره تو گوشم مي گه

اينجا ديگه جاي تو نيست ،‌ول كن برو جاي ديگه

 

تاپ و توپ ، قلب حقيرم ، ميشكنه توي نگاهش

ميرم به يه جاي دوري ،‌مي مونم چشم انتظارش

 

دينگ و دينگ صداي زنجير ، كه بسته پامو به قلبش

يكي مي گه ول كن عاشق ، رهاش كن با دل سنگش

 

قصه اون توي شب هام ، هميشه به يادگاره

رفتنم واسه من سخته ،‌واسه اون طرح بهاره

 

غمي كه توي صدامه مي شكنه دلش رو اين بار

بسه ديگه – آهاي ظالم – ساختي از قلبت تو ديوار

 

دينگ و دينگ صداي زنجير ، كه بسته پامو به قلبش

يكي مي گه ول كن عاشق ، رهاش كن با دل سنگش

 

یک ایرانی

 

نوشته شده توسط یک ایرانی در 22:30 | | لینک به این مطلب
8 May 2007
پس از 1400 سال

زمستان 1384 بود كه از طريق يكي از دوستانم اثر ماندگار شجاع الدين شفا " تولدي ديگر " را مطالعه نمودم و با " استغفرالله "‌ به پايان بردمش ،‌ اما همسويي آن اثر با حقيقت به گونه اي بود كه انسان را وادار مينمود كه در چگونگي اين اثر تامل كند و راه را بر جولان انديشه هايش باز بگذارد زيرا حقيقت را نميتوان سركوب كرد مگر اين كه ناديده گرفت ، كه اين درد امروز جامعه ايران است .

تابستان 1385 بود كه براي دومين بار اين كتاب را ورق زدم و اين بار طعمي لطيف و شيوا برايم داشت زيرا در پس مطالعه آثار " هوشنگ معين زاده " كه ميتوان به اثر بي همتاي " كمدي خدايان " اشاره نمود ،‌ خواندن " تولدي ديگر " براي من يك - تولد ديگر – بود ، در آن اثر بود كه نياز ايران به تولدي ديگر و نياز مندي ايراني به از نو زاده شدن به زيبايي ديده ميشد و اميدي در ايراني ايجاد ميشد ، كه ايران از درون خاكستر آتشي كه در آن سوخته است ، جوان و پويا سر برون خواهد آورد .

زمستان 1385 به سفارش يكي ديگر از دوستانم " تولدي ديگر "‌ را براي سومين بار خواندم ، همچنان طعم نو ترانگي داشت و هنوز برايم حقيقت هاي بسياري به همراه داشت كه گويي اين اثر را براي اولين بار است كه ميخوانم و همچنان اگر زمان كافي به دست آورم بي شك اين اثر را دوباره خواهم خواند ،‌ زيرا " تولدي ديگر " هميشه براي يك ايراني " تولدی دیگر " به همراه دارد .

بهار 1386 ! دكتر شجاع الدين شفا عيدانه ما را به بهترين صورت داد ،‌ و او اثري ماندگار كه تا ابد الاباد به ماندگاري نامش خواهد ماند را به ايرانيان هديه كرد . آري اين بار هديه اين روشنفكر ، اثر ماندگار ديگريست به نام "‌ پس از هزار و چهار صد سال " كه بر محور " روشنگري " پيرامون وقايع و حوادث 1400 سال – اسلامي - ايران ،‌ بنا شده است ، آنچنان كه نويسنده اثر در ابتداي اين اثر ميگويد :

 

" درهزار و چهارصدمين سالگرد نبردی که شمشيرکشان عرب آنرا فتح الفتوح ناميدند، و بر نيمی از تاريخ ۲۸۰۰ ساله ايران ما - و پرشکوهترين نيمه آن - نقطه پايان نهاد، شايد اصولی ترين پرسش کتابی که درست در چنين سالگردی منتشر ميشود، ميبايست اين باشد که ترازنامه  ۱۴۰۰ سال ديگر همين تاريخ چيست، و چرا بجای برخورداری از آن « مساوات و عدالت اسلامی و رستگاری اين جهانی و آن جهانی » که ظاهراً شمشيرکشان قادسيه و جلولا وعده آنرا داده بودند ، پس از چهارده قرن حکومت بيوقفه وارثان شان، ابرقدرت سياسی و فرهنگی ديروزی جهان ، به روز يک کشور جهان سومی عقب افتاده و ورشکسته دنيای امروز افتاده است... "

 

*(برای دریافت کتاب به سایت ۱۴۰۰ سال مراجعه شود )

يك ايراني

نوشته شده توسط یک ایرانی در 21:12 | | لینک به این مطلب
6 May 2007
مهربانی کی سر آمد ...

"... تنها يك انسان بود ،‌بلكه بخشي از شخصيت انسان چرا كه از خاكستر و شعله من پديد آمده بود ، او شبحي از اين جهان بود نه بيرون از آن .

برادران !‌ اين را ديدم و با دردهايم بر خود چيره شدم و خاكسترم را به كوهستان بردم و در آن جا آتشي بر افروختم و ناگهان ديدم كه آن شبح از من ميگريزد و دور ميشود .... "‌

(‌ فرديش نيچه - چنين گفت زرتشت – كتاب اول )

 

آري برادران ! ‌از جمع مجازي شما هم احساسانم خداحافظي كردم ،‌تنها به دليل نبود صداقت در آن جامعه ، كه خودم هم عضوي از آن بودم ،‌جامعه اي كه با احساساتي پاك و با هدف آزادي و عدالت تشكيل شده و به دليل كم فكري ها و كج فكري هاي گروهي اين جامعه تبديل به يك فضاي پر جنون براي ما ايران نشينان و در سوي ديگر منبع در آمدي براي آر/شام ها ....

در جامعه اي كه صداقت نباشد ،‌ كم فكري و بي فكري است كه حكم خواهد راند ،‌ در چنين جامعه اي نظريات افراد بي پاسخ ميمانند و حتي سركوب ميشوند ،‌افراد كه پشتوانه دارند و زير پرچم ستم بسر نميبرند در مقابل افراد مخالف جبهه ميگيرند و داستان را تا جايي كه به نفع آن هاست ادامه ميدهند و سپس سركوب ميكنند و بدون توجه به گفتارهاي افراد ، آن ها را بي پاسخ ميگذارند ...

در اين چنين جامعه اي است كه دكتر پدرام رضوي و استاد مهرداد افشار ها ،‌ تاب نمي اورند و دست از ياري ماها مي شويند ،‌ اين چنين جامعه اي نيز جامعه ي گوسفندي است و گرگ ها بر آن حكومت ميكنند و از نبود صداقت بين افراد اين جامعه سوء استفاده كرده و بحث هاي چند صد دلاري شان را عريان ميكنند كه بدون شك بحث اصلي آن دعوا ها بر سر چند صد نخواهد بود ....

اين فضاي مجازي كه ما ساختيم را بدون شك پليدان رو به نابودي ميكشند و صداقت در آن را سركوب ميكنند زيرا نيازشان براي بقا نبود صداقت است و اينكه در يك مصاحبه 45 دقيقه اي نتوانند حتي از موجوديت ماها دفاع كنند ، اين چنين جامعه اي لياقت افراد با صداقت را ندارد چنان چه مشاهده ميكنيم هر از چندي دوستي از اين فضا دور ميشود و ميرود ....

دوستان !‌ تنها يي كه براي شما سخن ميگفت تاب نياورد كه بي صداقتي حاكم بر جمع را ببيند و نبودن در اين اجتماع كه همانا بر صداقت بنا شده و با رياكاري گروهي ادامه يافته را ،‌ترجيح داد . قصه گفتن از دردهاي مشترك مان  را فراموش كردم زيرا اشتراكي در دردها نيست ، فضايي كه در دست رياكاران و با اميد به آن رياكاران در مرداب مرگ دست و پا ميزند و نتيجه اش را سر ماه به خدمتمان ارائه ميكنند در مجله پوچ و بي محتواي " چراغ " كه گويا " خاموش شدني هم نيست " در اين فضا سكوت چاره ساز نيست و با صداقت گفتن هم نيز ،‌ در اين فضاي تزوير و ريا بايد از صداقت گفت و با صداقت گفتن را آموخت بلكه رياكاران به آيين ماها آيند و صداقت پيشه كنند و اين بر عهده آنان است كه در اين فضا حضور دارند و بر آنند كه راه كساني را ادامه دهند كه در سالهاي گذشته با اهرم صداقت حقيقت را به ما نشان دادند و بر ماست كه اين ارثيه ارزشمند را پاسداريم كه شايد روزهاي خوبي در انتظارمان باشد ...

 

يك ايراني

نوشته شده توسط یک ایرانی در 19:11 | | لینک به این مطلب
2 May 2007
تقدیم به چشمانش ...

يا حق .

«« به طرح نور »»

 

"          هر روز صبح كه چشمانم را باز ميكنم ،با اولين چيزي كه روبرو ميشوم نور خورشيد است كه اشعه هاي آن از كيلومترها دورتر به من هجوم مي آورند و مانند سيخ به چشمانم فرو ميروند ،‌هميشه احساس ميكنم اولين بار نيست كه اين حمله ها را متحمل ميشوم و نسبت به اين هجوم خونخواه احساس قربت و نزديكي ميكنم ، هميشه سيخ هاي نوراني را كه به درون چشم هايم ميروند را حس ميكنم گويا نور را ميتوان حس كرد و با آن بازي كرد _ شايد براي من _‌ .

در پس اين نور صبحگاهي زماني كه از آخرين مكاني كه نور خورشيد با غروبش او را از من گرفته بود را ترك ميكنم ، همچنان چشمان او را مبينم ، چشم هايي كه فقط من ميديدم ، شايد اصلا چشم ها در كار نبودند ،‌اما من آن چشم را ميديدم زيرا چشم هاي او و نور خورشيد از يك جنس بودند و گويا فقط براي من قابل حس بودند و تنها من بودم كه ميتوانستم اين دو را لمس كنم و ببينم .

در اين دنياي پست تنها چيزي كه براي من زيبايي داشت نور و چشمان او بودند زيرا قابل لمس بودند ، من دنيا را با اين دو دوست داشتم و برايم زيبا بود ، اما سايرين اين دنيا را دون مي ديدند ، بي توجه به دون پايگي مهندس اين طرح كج و اين بناي زشت.آن ها يك تلخ واژه را بيش از حد ناديده گرفته بودند – عشق !

آري ،‌ در اين دنياي دون كه دون پايگان آن را بنا نهاده بودند ، اين تلخ واژه مانند يك رد پاي نامرئي و باور نشده ،‌انسان را آزار ميداد ،‌عشق به كشتار و بمب اتم ، عشق به جنسيت و تجاوز ،‌ بي عشقي و تن فروشي ، همه و همه تكه اي از نامعلوم هاي اين واژه پليد – عشق – بودند !‌

گويا اين واژه براي پنهان كاري و فرار از واقعيت هاي انسان ها ساخته شده ، هيج گاه هيچ جنبنده اي در سراي دون اش به كسي كه گويا معشوق مي نامندش نگفته است " من عاشق تو هستم " و اين واژه آن گونه كه معنايش كرده اند ،‌بي مصرف افتاده است اما كساني هستند كه راه مصرف كردن اين كلمه را بلد باشند و كلمه اي سه حرفي را در چند دقيقه به مصرف برسانند !

براي من اين گونه نبود ، زيرا نوع من با سايرين فرق داشت – عده اي ميگويند كه من يك نفر نيستم و تعدادي جنبنده ي ديگر نيز مانند من هستند – من هميشه از عشق فرار ميكردم ولي زماني كه به اين دو چشم عشق ميورزيدم ، بارها به آن دو چشم كه ميدمشان زل زدم و گفتم " عاشقتان هستم " گرچه جوابي نشنيدم .

زماني كه با آن دو چشم صحبت ميكردم همه به من مي خنديدند و مرا ديوانه و ابله مي پنداشتند ،‌باري مردم را ابله ميديم جون آن بيچاره گان ابله ،‌از ديدن آن  دو چشم - به زيبايي نور-  محروم اند !

مردم اين دنيا كه گردا گرد من مي لولند ، هميشه از عشق – كه فقط واژه اي بي مصرف در كنج مريض خانه هاي خرد باختگي شان است – بهره برداري كرده اند ،‌ و نيازهاشان را بر طرف ساخته اند و هيچ گاه معني عشق را درك نكرده اند .همين مردم نظامي ها ساخته اند كه عشق را توجيه كنند ، اما هرگز نتوانسته اند . اما من توجيه شدني نبودم و عشقم نيز – من عاشق آن چشمها بودم زيرا هميشه چشم ها را ميديدم و در همه جا با من مي امدند ، صاحب آن دو چشم را هيچ وقت نديده بودم ، شايد عشق من مجازي بود اما مهم اين بود كه من عاشق چشم هايي بودم كه مهرباني از آن ها مي باريد !‌

در همان دنياي پست بارها عشق هايي را كه همه مي ديدند را تجربه كردم اما همه پوچ بودند شايد به اين خاطر بود كه آن عشق ها را همه مي ديدند و حسودي ميكردند و با يكدندگي و پليدي خودشان به عشق هاي من پايان ميدادند و معشوقانم را مي ربودند ؛ به همين دليل اعتقاد دارم كه عشق من بايد براي لولنده ها غير قابل لمس باشد و اين بار اين عشق من براي لولنده ها ، غير قابل فهم نيز بود ؛ زيرا تنها دو چشم ميديدم كه رنگ نور را حمال خود كرده بودند ،‌شايد هم نور بودند !‌

يك نظامي كافي است كه مسخره بودن عشق را به همه بفهماند ، اما من كه از قبيله همه نبودم بلكه از همه جدا بودم به همين خاطر عاشق او بودم . او تنها دو چشم بود كه مهرباني از آنها مي باريد ، شايد اين مهرباني مخصوص من بود كه آن چشم ها را لمس ميكردم !‌‌

براي من شريان خون در رگ ها ، احمقانه بود ،‌حتي از لولنده گي اين مردم لولنده هم احمقانه تر ، زيرا رگ ها نه نور را مي ديدند و نه از وجود آن دو چشم خبر داشتند ، فقط در حركت بودند و به صورت دوار با يك جبر حاكم به حاكميت جبر جاودان بودن من كمك ميكردند و مرا زنده نگه ميداشتند ،‌باز اين فاجعه نيك منشي هايي هم داشت زيرا اين جبر جاودان بودن ، هم به بقاي بودن من و هم به بقاي بودن آن دو چشم كمك ميكرد!‌

صبح ها كه چشمانم به بازي با نور مشغول ميشوند ، لبانم به حركت ميايند و با خدا چنين ميگويند :‌

" هي خدا !‌ همش تقصيره توئه !‌چشم هايي ساختي كه نور در تقابل با آن ها رنگ ميبازد و حاصل آن ميشود : رنگ چشمانش به طرح نور "

اين نواي بيداري هر صبح گاه من بود زيرا در صبح گاه بود كه هم نور را و هم چشمان او را كه طرح نور بر خود داشتند را حس ميكردم ،‌اما افسوس كه با غروب ناگهاني خورشيد آن چشم ها محو شدند ،‌ شايد خورشيد، عشق من را تاب نمي آورد و ميخواهد به اين عشق من پايان دهد افسوس كه نور خورشيد جزئي از عشق من است !‌

بيچاره خورشيد كور خوانده است زيرا غروب خورشيد در پس خود طلوعي دارد و من باز از خواب بيدار خواهم شد و فرو رفتن اشعه هاي خورشيد را كه با نور خودشان دو چشم به طرح نور برايم مي آفرينند را خواهم ديد !‌

آري ، دو چشم زيبا و مهربان به رنگ خورشيد و به طرح نور !‌               "

 

 

پايان

 

فروردین ۱۳۸۶ خورشیدی

نوشته شده توسط یک ایرانی در 14:56 | | لینک به این مطلب
27 Apr 2007
از نیچه تا هدایت

 

" بشو هر آنچه هستي "

( فردريش نيچه – انساني ، زيادي انساني )

 

در مورد خدا و بود و نبودش سخن ها فراوان است و بسياري اين عنصر نا معلوم را مردود دانسته اند و بسياري مقبول . امروز قصد بر ان دارم كه گزيده اي از سخنان بزرگان را در مورد اين عنصر مجهول برايتان به نمايش بگذارم. نيچه يكي از فيلسوفان بزرگ تمام تاريخ جهان چنين ميگويد :

 

" دستيابي به حقيقت ، از عدم اعتقاد و ترديد آغاز ميشود ، نه از ميلي كودكانه كه كاش اين طور ميشد !‌ آرزوي بيمار {...} براي سپردن خويش به دستان خداوند حقيقت ندارد ،‌تنها يك آرزوي كودكانه است و نه بيشتر !‌ميل به ناميرايي همان ميل كودك است به بقاي هميشه گي نوك پستان برجسته مادر ،‌اين ماييم كه نام خدا خدا بر آن نهاده ايم !‌نظريه تكامل به روش علمي زايد بودن چنين خدايي را به اثبات رسانده است{...} مطمئنم شما نيز تصديق ميكنيد،كه ما خود خدا را آفريده ايم و اكنون نيز همگي دست به دست هم داده ايم و او را كشته ايم" 

( قسمتي از محاوره نيچه و دكتر بروير – وقتي نيچه گريست – اروين يالوم )

 

 "  ... ‌اين ماييم كه نام خدا بر آن نهاده ايم ..." را ولتر در ديسكيونير فلسفي اش چنين تعريف ميكند : ‌"‌ به گمانم ، اگر كرم ابريشم بخواهد براي پيله خود نامي انتخاب كند ،‌ آن را آسمان مي نامد " و خود نيچه در تشريح اين تفكرش در چنين گفت زرتشت ميگويد :‌" هان ! خدا مرده است ، رحم انسان به انسان او را كشت ... "‌

 

در عالم علم ، يكي از بزرگان بي چون و چراي اين عرصه در مورد اين عنصر مجهول چنين ميگويد :

 

شاید بتوان در این تردید کرد که خدا اصولا وجود دارد یا نه ، و کائنات چگونه آفریده شده است ، و این کائنات ابدی است یا نیست ، ولی در هیچ صورت نمیتوان قبول کرد که چنین خدایی از نزدیک یا از دور به یک انسان روی زمین شباهت داشته باشد .

( آلبرت انیشتین – دنیا آنطور که من میبینم )

 

 

اين ها در عالم علم و فلسفه بود اما در دنياي ادبيات ، هدايت – بزرگترين نويسنده ايران – اين موجود مجهول را چنين باز گو ميكند :‌

 

«جانم برایتان بگوید، اگر خدا وجود داشت دیگر احتیاجی به کشیش و آخوند و خاخام و مسجد وکلیسا و کنیسه نبود [...] مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید. چون آنچه که مشکوک است همیشه تبلیغ لازم دارد. اگر مذهب راست می‌گفت، اینهمه زندان و پاسبان و بیمارستان و تیمارستان و قشون و کینه و جنگ‌های صلیبی و مذهبی وجود نداشت، زیرا دین و مذهب از ابتدای پیدایش تاکنون جز موجبات بدبختی و تبه روزی مردم را فراهم نساخته و جز دکانداری و آلت خر کردن مردم چیز دیگری نبود، چه آنکه از پایه و اساس موهوم بود.[...] از بد منشی‌ها و کثافتکاری‌های آدمی از همه فاسدتر همان ایمان مذهبی است. ایمان مذهبی از بزرگترین دروغ‌هائی است که بشر برای تبرئه خود قالب زده و گشادترین کلاهی است که بسر خودش گذاشته است. فقط به این وسیله نمایندگان آن به اقتضای زمان، در خر کردن مردم و سوار شدن بر گرده آنان کوشیده‌اند. کدام مذهب است که توانسته باشد پنج دقیقه از شرارت بشر بکاهد؟ بر عکس می‌بینیم که همیشه تعصب و خرافات و حماقت بشر را برای پیشبرد مقاصد خود دست‌آویز قرار داده و یک میانجی کشیش یا آخوند لازم دارد که کلاه مردم را به امید بهشت و دوزخ بردارد و به ریششان بخندد.»

( صادق هدايت – توپ مرواري )

نوشته شده توسط یک ایرانی در 21:3 | | لینک به این مطلب
21 Apr 2007
تنهايي
ياحق - تمام متن این داستان بر اثر یک انگیزه و در یک شب به طور ناگهانی و نابهنگام نوشته شده است . و چیزی به جز یک عصیان نا بهنگام نیست .



<<< کاتر پیلار >>>

..................................

1

" هوا سرده ، برف میباره و سرما به شدت منو آزار میده . ساعت نه قرار دارم با اون لکاته که زندگی من رو به بازی گرفت و بر باد داد . زنیکه ممعلوم نیست چه مرگشه که بعد از دوازده سال تو این سرما با من قرار گذاشته .

سوز شدیدی میاد ، اما برای یک شبگرد حرفه ای این چیزها اهمیت نداره . نگاه میکنم و میبینم که بند پوتینم باز شده ، خم میشم که به ببندمش نگاهم به مارک پوتین می افته : " کاتر پیلار " همین چند روز پیش ها 50 هزار تومان پولشو دادم ، فروشنده زمانی که گفت 50 هزار تومان دستام به شدت لرزید و عرق سردی وجودم رو فراگرفت ، این رقم منو یاد تن فروشی هام در دوران بچه گی ام میاندازه ، به خاطر این رقم ، آنقدر تن فروشی کردم که توانستم هدیه ای را که همین لکاته برای روز تولد منفورش خواسته بود را بخرم ، خدا لعنتش کند یه ذره از خودش علاقه نشان نداد – بیچاره حق هم داشت – نمیدونست که من برای خریدن اون کادو چندبار تکه تکه وجودم را به حراج گذاشتم .

آخرین باری که مشغول تن فروشی بودم ، مردی را در مقابل خودم میدیدم با قیافه ای بسیار زشت و ریشو بد ترکیب . مردک با اون پوزش که مثل پوز سگ بود به من فحش خواهر و مادر میداد ، آخرش هم که ارضا شد 5 هزار تومان را پرت کرد توی صورتم و گفت:" برو گمشو"

5 هزار تومان را برداشتم و گذاشتم کنار 45 هزار تومانی که تمامش رو با تن فروشی به دست اورده بودم و حاصل آن شد 50 هزار تومان – دقیقا 49800 تومان - ! درست اندازه همون پولی که لازم داشتم .

از پیش مردک که بر میگشتم توی راه کلی گریه کردم ، نمیدونستم اشک شوقه با این که از درد فقر و بدبختی هایی که دارم ، گریه میکنم !

هر طور بود کادوی لعنتی رو خریدم و به این لکاته دادم و اون آنقدر سرد وبیروح رفتار کرد که من دوباره گریه کردم ، اما این بار به سیاه بختی خودم %

..................................

2

" الان که دارم بند کفشم رو سفت میکنم 12 سال از اون روزهای میگذره و لکاته که معلوم نیست شماره تلفن من رو از کجا پیدا کرده ، تماس گرفته و میخواد من رو ببینه !

بعد از 12 سال ، با این که میدونه من بعد از اون ازدواج کردم _ الان بچه هم دارم _ و نمیتونم هیچ رابطه ای با اون داشته باشم ، چه کار با من داره ؟

صدای زوزه سگ ها من رو به خودم میاره و میفهمم یا باید سریعا گورمو گم کنم یا این سگها منو زنده به گور میکنن !

سرمای وحشتناک هوا تا چند ساعت دیگه چند تا از این سگ ها رو هم میکشه ، اما برای من که که شب های زیادی رو بیرون از خونه خوابیدم چیزی نیست ، البته این جریان برمیگرده به زمانی که بابای خدا بیامرزم فهمید که پسرش به جای کارگری تن فروشی میکنه و پول هایی که هر شب میاره از تن فروشی کاسب میشه ، حالا کی بهش گفته بود هنوز هم یه رازه بین من و خدا ! یه شب بابام بهم گفت که از خونش گم بشم بیرون و من هم از اون خونه رفتم و با تن فروشی و کارگری روزگارم رو سپری کردم تا این که بعدها سروکارم به اداره بابام افتاد و متوجه شدم که اون مرده ، اون روز خیلی خوشحال بودم که شرش رو کم کرده تنها فایده ای که اون برای من داشت این بود که منو به یه شبگرد حرفه ای تبدیل کرد !

بیچاره تر از من خاک زمینه که باید این دیکتاتورهای منفور رو تو خودش نگه داره و با نحوست وجودشون بسازه .

..................................

3

"انقدر با خودم فکرهای عقب افتاده کردم که به در خونه لکاته رسیدم :

هوا هنوز سرده ، برف اما بند اومده ، نمیدونم چه مرگم شده که جرات فشار دادن تکمه زنگ رو ندارم ، میترسم که با یک عجوزه روبرو بشم یا میترسم که آه من گرفته باشدش و اون تبدیل به یک سوسک شده باشه درست مثل مسخ شده ها .

بالاخره بسم الله میگم و تکمه زنگ رو فشار میدم ، و بعد از چند لحظه میاد جلوی در . اصلا شبیه اون موقع ها نیست . دیگه آرایش نمیکنه و دیگه مثل قدیم ها با دامن جلو در نمیاد ، تازگی روسری و چادر میپوشه ، اصلا قشنگ نیست برام ، حالم رو به هم میزنه !

ل : سلام آقای دکتر !

م : لعنت به دل سیاه شیطون ، تو ازکجا فهمیدی من دکتر شدم ؟

ل : بماند ، تشریف بیاورید داخل تو این هوای سرد ، چای می چسبه !

یا الله کنان داخل میشوم .

چای را میاورد و خیلی سراسیمه به اشپزخانه باز میگردد ، درست مانند نیرویی که مقر فرماندهی دستور بازگشت به وی میدهد ! دارم چای را هورت میکشم که میبینم لکاته خیلی جذاب تر از قبل برگشته ، جالب اینه که اون کادویی که براش خریده بودم رو هم میاره ، عروسک رو قشنگ مثل روز اولش نگه داشته ، دلم میخواد زار زار گریه کنم ، عروسک رو میگیرم تو بغلم و نگاهم به گردنبند چرمی عروسک میافته ، وای که دیوونه میشم ! اونجا هم نوشته شده " کاتر پیلار " !!! نگاهم را به سمت لکاته برمیگردانم که حالا درست کنار من نشسته ، به طور ناگهان مرا بوس میکند – زمانی آرزوی چنین لحظه ای داشتم – و با من مشغول بازی میشود ( بماند که چه بر ما گذشت ) اما در حین اینکه مشغول نوشیدن شیره زندگی از نوک پستانهای چرکین و چروکین او بودم ، یک مرد ، ریشو در اطاق پذیرایی را که ما در آن بودیم را باز کرد%

..................................

4

" وای ، بدتر از این نمیشد ، پدر این لکاته درست همون کسی بود که آخرین 5 هزار تومان رو به من داد ! چرا ! خدای من چرا ؟

حالا دیگه بازی به نفع اونهاست ، به جان بچه ام چند ساعت تمام التماس میکردم و غلط کردم میگفتم ، چه میشه کرد اون بابا یه بهونه از بچه گی هام داره یکی هم از الان . این دیگر چه قصه ای هست که سز من میاد!؟ لعنت به دل سیاه شیطون !

مشغول گریه بودم و تازه بعد از 12 سال میفهمیدم که چرا اون مرد ریشو اون روز به من فهش میداد نگو فهمیده بود که من با دخترش سر و سری دارم و میخواست کاری کنه بیخیالش بشم ، حق هم داشت اون زمان من 16 سال داشتم و دخترش 23 سال ! تازه دم بخت بود و هنوز روی دست باباش باد نکرده بود . هنوز داشتم گریه میکردم که دیدم لکاته با یک لبخند مسخره وارد اطاق شد و حاج اقا که گویا جنگ جهانی را با پیروزی به پایان رسانده، سر سینه اش را جلو داد و گفت : " دخترم چای بگیر جلوی آقا داماد "

م : دا....دا ماد ؟!؟!به خدا من زن دارم ، بچه دارم ، به خدا تموم زندگیمو میدم فقط برم اصلا میرم و گورم رو گم میکنم و دیگه برنمیگردم !

ح : لااله الا الله ، خفه شو ، احمق ، من 5 تا زن دارم چی میشه تو 2 تا داشته باشی ؟ من نصف تهرون ازم پا میخورن ، اگه کسی رو حرفم حرف بزنه حسابش با کرام الکاتبین ! اصلا میخوای برو اما قبل رفتنت یه نگاه به تابلو روی دیوار بنداز !

" خبر چین نمونه کشور جناب آقای : ...... "

نه ! از این بدتر نمیشد ! پس شماره تلفن رو هم همین برای لکاته گیر اورده !

ح : با تو ام ، هووووووی ! میری یا تشریف داری ؟

م : حاجی تو رو جان عزیزت ،تو رو خدا منو ببخش !

ح : من لذت میبرم وقتی یکی التماس بهم میکنه ..... ادامه بده ! ( وداد میزنه ) دخترم چای سرد شد ، دوباره برای آقای داماد چای بیار !

آنقدر التماس آن مرتیکه عوضی رو کردم که خوابم برد ، شاید هم خوابم کردند و صبح که پا شدم بسیار کرخت و سخت ، جسم منحوسم را از روی مبل بیرون کشیدم ! دیدم کسی در خانه نیست و خانه بسیار آرام است ، با خودم گفتم باید فرار کنم ، اما تمام درها بسته بود حتی به تنها پنجره اطاق پذیرایی هم قفل زده بودند ! به سمت مبل برگشتم و تا نشستم خوابم برد ، خوابی که آرزو میکردم از آن بیدار نشوم %



..................................

5

" با تکان های لکاته از خواب بیدار میشم ! بعد از این همه سال مادر لکاته رو میبینم که کنار دخترش ایستاده و حاج آقا بهش میگه " مرجان خانم بشین " . شیخ مسجد شروع به خواندن خطبه عقد میکند ! تازه بعد از این همه سال میفهمم که لکاته دختر ، زن 5 حاج آقا یعنی مرجان خانم هستش .

میدونم که هیچ غلطی نمیشه کرد و به پر زور بودن دست سرنوشت ایمان دارم ، برگه ها را امضا میکنم ، دست زن دومم را میگیرم و از پله های ورودی خانه پایین میروم و در مسیر تنها این جمله را نجوا میکنم :

" اکنون باید ایمان آورد که خدا در ستمگری بی پایان خودش دو جور جانور آفریده است . خوشبخت و بدبخت ، من از دسته جانوران بدبخت هستم دسته ای که درکنار سگان ولگرد قرار میگیرم ، شاید هم بوف کوری باشم "

جلوی در کنار نو عروس 35 ساله ام ایستادم و مشغول بستن بند پوتین های کاتر پیلار خودم هستم .

بیرون که میرویم ، تمام جوانان محله که میدانم به لکاته ی من عادت کرده اند به ما زل زده اند ، گوش هایم را که تیز میکنم ، می شنوم :
اولی : عجیبه ، بالاخره یه خری پیدا شد با این لکاته ازدواج کنه و از فاحشه گری نجاتش بده .

دومی :این پسره اگر خودش هم تن فروش و فاحشه نبود هیچ وقت با این لکاته،ازدواج نمیکرد %



..................................

6

" باری چه میشود کرد ؟ دست سرنوشت پر زور تر از من است "

( صادق هدایت – زنده به گور )



يك ايراني

زمستان سرد 1385
نوشته شده توسط یک ایرانی در 0:35 | | لینک به این مطلب