.....
آوردهاند که پدر ملانصرالدین در شهر مقدس قونیه خادم مقبره یکی از مقدسین بود. وقتی پسرش 15 ساله شد پدر به خواهش او خری برایش خرید. ملا وسایل مختصر خویش را بر پشت خر گذاشته به گشت و گذار در کوه و دشت مشغول شد. یک روز که نصرالدین جوان خر را حسابی دوانده بود، خر بیچاره از فرط خستگی بر فراز تپهای جان به جان آفرین تسلیم کرد. نصرالدین بسیار اندوهگین میشود و خر را همانجا بالای تپه دفن کرده، فاتحه و مرثیة مفصلی هم برایش میخواند. ولی اندوه نصرالدین آنچنان عمیق بود، که نتوانست مدفن خر خود را ترک کند، پس همانجا بر فراز تپه، گوشة عزلت گزید. روزها، هفتهها و ماهها، نصرالدین، غرقه در دریای اشک، بر مزار خر مینشیند. و در شهر شایع میشود که بر فراز آن تپه، درویشی شبانه روز بر مزار مقدسی ذکر میگوید. رفته رفته زائران جمع میشوند، و آوازة شهرت «مدفن مقدس» همه جا را فرا میگیرد. تا آنجا که به گوش پدر نصرالدین رسیده، وی نیز عزم زیارت میکند. هنگامی که پدر نصرالدین به بالای تپه میرسد، در کمال حیرت با پسر خود روبرو میشود، که تمام ماجرا را برایش بازگو میکند:
ـ خری که تو به من داده بودی، اینجا دفن کردم، و از شدت علاقه به خر، نمیتوانم این مکان را ترک گویم. به خدا سوگند که شایعة نگهبانی مزار مقدس را مردم علیرغم میل من رواج دادهاند.
پدر نصرالدین، لبخند بر لب، سری تکان داده میگوید:
ـ خداوند ما را خواهد بخشید پسرم! در مورد من هم دقیقاً همین پیش آمد. مقبرهای که 50 سال است من در قونیه خادم آن هستم، مدفن خری است، که پدرم وقتی به سن تو بودم به من داده بود. هرچه گفتم اینجا مزار خری است که پدرم به من داده، به خرج کسی نرفت که نرفت!
تنها تفاوت ملت ایران با مردم این حکایت اینجاست که، اگر ملت ایران، با چماق «مبارزه با کمونیسم» ناچار به زیارت مقبرة «استعمار» شده، دیگر با شایعهپراکنی و تبلیغات رسانهای، با اهدای نوبل و نشان افتخار، و با کشف مفاهیم «مدرن» در قرآن، نمیتوان ملت ایران را به طواف مدفن خر ملا نصرالدین روی تپة «حماقت» فرستاد. اینبار، مزدوران استعمار در این «زیارت» تنها خواهند بود.
برگرفته از وبلاگ ناهید رکسان
در تاریخ : Friday, November 17, 2006
با او به مهر و مودت دلم یگانه بود
سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود
بر درگهم زجمع فرشته سپاه بود
عرش مجید جاه مرا آستانه بود
در راه من نهاد نهان دام مکر خویش
آدم میان حلفه آن دام دانه بود
می خواست تا نشانه لعنت کند مرا
کرد آنچه خواست ، آدم خاکی بهانه بود
سنایی غزنوی
بیاد بیاور دستانی را که روزی آزارم میداد ، و برایت میگویم از چهره ای که آزارم میدهد ، امروز .
می خواهم از قصه تلخ بودن بگویم و ازتلخی زیستن در روزهایی که دوازدهمین معشوقت تو را ترک کرده و عشق پاک تو آنچنان آزرده خاطرش کرده که از دست تو ، طراوت زیبا و بی مثال چهرها اش را در زیر پارچه ی یا ابالفضل و روزهای زیبای زندگیش را در مساجد یا بهتر بگویم بتخانه ها نابود میکند .
اما تنها تو مقصر نبودی ، تو درگرمای دستان او ، در بوسه های داغ او آب میشدی و با نوازش او آتش میگرفتی اما جواب نوازش و شب گریه هایت ، چیزی به جز وجود سرد او نبود . ناگفته نماند که تو هیچ گاه به اینجای قصه نمی اندیشیدی و هیچ روزی تلخی رفتار و گفتار اورا ناسزا نمیگفتی و تنها به او می اندیشیدی و هیچ روزی تلخی رفتار و گفتار او را ناسزا نمیگفتی و تنها و تنها به او می اندیشیدی ، بی هیچ دروغی .
بارها عشق خود را در زیر قسم ها به او فهمانیدی و او نفهمید و آنچه نباید میشد ، شد و جز سر افکندگی و تنهایی برای تو چیزی نمانده .
معشوق من ، میدانم اگر تن به لذت ها نمیدادیم به اینجا نمیرسیدیم اما ، کاش تو میدانستی که من از نوعی دیگرم . من از آنهایم که ونوسی را حتی اگر یگانه هم باشد به پچیزی نمیخرند ولی لبخندهای سرد یازده معشوق قبل از تو ، و لبخند سرد تو را که یار دوازدهم من بودی را به قیمت خون می خرند .
دوست سابق من ، قصه ی تو مرا به یار سیزدهم رساند ، یاری که اینبار من حکم معشوقش را دارم و این بار از نوع من نیز هست ، اما قصه تو بیش از حد مرا آزار میدهد .
باری دوست روزهای نیک گذشته ، بیاد بیاور لحظه ای را که گفتم : " به تمام مقدسات عالم و به تنها مقدس خودم ، یعنی مادر قسم می خورم که دوستت دارو و عاشق تو هستم " ، به گمانم به یاد داری که تا چندین روز به سوی من نمی آمدی و به شکل یک عقده ای و خنیا گر و یا فرصت طلبی بی همه چیز و سوء استفاده گر به من نگاه می کردی !
قصه را کوتاه کنم ، در این بازی هردو مقصر بودیم و حتی آنکه امروز سیزدهمین یار من شده است نیز مقصر بود ، زیرا عشق تو حاصل دروغ هایی بود که او میگفت و به بودن تو مرا عادت داد و من هم به گریه از نبود تو عادت کردم .
اینجا می نویسم تا از تو معذرت بخواهم بخاطر اشتباهاتی که از دید تو مرتکب شده ام ، اما هرچه می اندیشم من به تنهایی مقصر نبودم . اگر تاب و توان دیدن چهره ی عوض شده تو و بدن در جهل و خرافه غلتیده تو را داشتم در روبروی خودت از تو معذرت میخواستم ، اما این چنین توانی ندارم و نمیتوانم به چشمان زیبا و معصومت نگاه کنم .
اینجا مینویسم تا بگویم که تورا عاشقانه دوست داشتم اما تو مرا ندانستی و نفهمیدی درد مرا .مینویسم تا تو را مژده دهم که از کوی تو خواهم رفت و اگر هم خیلی مجبور به ماندن باشم ، تعداد سالهای ماندنم از انگشتان یکی از دستان زیبای تو کمتر خواهد بود اما بدان که اید سالها را مجبور که نه ، بلکه محکوم به ماندنم .
میروم تا تو آسوده تر باشی و عاشقی را از دایره خود ترد کرده باشی . میروم و شکل دستان زیبایت را باخود خواهم برد و طرح آن را روی دیوار خواهم کشید و خواهم گفت این این یکی از آن 12 دستی است که مرا تا سردابه الکل نیز بردند و تا یک قدمی نابودی ، اما همچنان عشق به آنها هدیه میکنم و برای آنها شبانه ، عاشقانه می نویسم و می سرایم .
یار دوازدهم من بدرود . چنان که یازده یار پیش از تو را بدرود گفته ام و همچنان چشم به راه آینده دارم ، " چون از نوعی دیگرم "
یک ایرانی
کوک تازه
"در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و می تراشد."
( بوف کور صادق هدایت )
این دردها را برای هیچ کس نمیتوان گفت مگر با زبان ترس و سکوت اما امروز اومدم که راحت حرف بزنم و خاطره ی یکی دو روز پیش رو براتون تعریف کنم ، داستانی که ما ها رو خواسته و نا خواسته رو به نابودی میبره این داستان هم مثل خیلی چیزهای دیگه یه زخم یا به قول هدایت یه خوره ست اما اما با این تفاوت که در انزوا نیست بلکه در جمع هست درست جایی که قصه خیلی ها اینجوریه :
بغضه وُ اشک و آه و ما
به جای خورشيد ديدَنا
يکی تو فکرِ توبهس ُ
يکی ديگه يه لنگه پا
داشتم میگفتم: چند وقتیه که دانشگاه میرم یعنی تازه قبول شدم، اگه آدم خوشبینی باشید مثل من به این نتیجه میرسید که اوضاع این خراب شده ای که میرم و میریم : افتضاحه اما باید رفت و لابلای صد تا استاد که چرند میگن و حال و روز خوبی ندارند یکی رو پیدا کرد که نو باشه و از نو شدن بگه اگه بخوای میشه چون از قدیم میگن : " خواستن توانستن است "
دیروز داشتم عکس دانشجوهای و اساتید دانشگاه تهران رو در 30 – 40 سال قبل نگاه میکردم عکسی که علی دشتی وسط ایستاده و معین و ..... کسایی که قیافشون میگه برا درس اومدن برای یادگیری و یاد دهی اما امروز جز یه مشت بیمار جنسی هیچ چیز تو دانشگاه پیدا نمیشه ، بهتون بر نخوره در یه دید کلی ترو خشک باهم میسوزن .
سر رسیدی رو که برای چکنویس هام گرفتم رو باز میکنم بعد از 2 ماه اولین باره که دارم صفحات اولش رو میبینم :
صفحه اول پرچم رژیم اشغالگر اسلامی هست ( سکوت میکنم )
صفحه دوم سفیده ، بعد از 2 ماه اسمم رو توش مینویسم
فلانی ، دانشگاه فلان ، رشته فلان و ...
صفحه سوم رو باز میکنم ، خونم به جوش می آد یه جورایی همون خوره ی قدیمی رو حس میکنم ، اونجا نوشته :
یا مقلب القلوب .....
نه ، مثل اینکه این قصه تمومی نداره ، یاد این شعر می افتم :
قصّهی آزادگیِ مرد و زنِ اين سرزمين
هيچوقت تمومی نداره، ای نازنين، بيا ببين
من هميشه معتقدم، بازیِ دستِ سرنوشت
رقم زده عمر ما رو با خطّ بد، با خطِّ زشت
کيوان صمدپور
با خودم میگم بیا و این صفحه رو پاره کن و راحت شو ، اما یه حسی میگه مگه تو عقده داری که این کار رو کنی بهتره بری و یه سر رسید نو یخری ، نه ، سررسید نو اگه بخرم باید تمام این چرندیاتی رو که با اسم بینش و اخلاق و ... و با پسوند اسلامی به خوردمون میدن رو پاکنویس کنم ، یه مشت حرف که اولی دومی رو نفی مکنه ( یادش بخیر شبی که داستان خایه مالی رضا رو تو سایت افشا خوندم ) . داشتم میگفتم نمیدونستم با ابن چرندیات عربی چی کنم با کلمات پستی که از بخت بد با خط نستعلیق هم نوشته شده است . یه دفع به ذهنم میاد که یه کاری نو کنم
يه طرحِ تازهای بِکِش
رو ديوارای خطخطی
نه راهِ چپ، نه راهِ راست
بزن به راهِ وَسَطی
به خودم میگم یه شعر نو از یه آدم نو از یکی که قلبش واسه ایران زمین ( پرشیا ) تاپ و توپ میکنه از همه چی بهتره ، میزنم به بغل دستیم :
- فلانی خودکارتو بده
مینویسم :
يه کوکِ تازهای بزن
به ساعتِ شمّاطهدار
شايد که فصلای يخی
فردا بِرَن از اين ديار
یک ایرانی
قسمتهایی از کتاب توپ مرواری ( اثر جاودان صادق هدایت )
«کم و بیش در حدود هزار و پانصد میلادی پادشاه آندلس مردی بود به نام «دوس مردالینوس» که بسیار مستفرنگ و متجدد و حسابی مستبد بود. اما دیکتاتور نبود، ولیکن نسبت به اعراب صدر اسلام و حتی نسبت به عرب عرابه و مستعربه کینه شتری میورزید لابد خودتان بهتر میدانید که در آن زمان مملکت آندلس زیر مهمیز بربرها و اعراب مغربی بود که با خلوص نیت و صدق عقیدت از کفار عیسوی «ساو» و « باج» و «خراج» و «جزیه» بسیار میگرفتند و میخواستند بدین وسیله ثقل آن ملحدان از خدا بیخبر را صاف کنند، تا نورافکن ایمان از وجناتشان درخشیدن بگیرد، و کفرستان دلشان به پاکستان مبدل شود. اما حال چطور شد که پادشاه پیدا کردند راستش این است که این را دیگر خودمان هم نمیدانیم .....
به ادامه مطلب رجوع شود >>>>
ادامه مطلب
دونم جریان چیه این قدیمیا ، حرفایی زدن که تا الان که هیچ ، تا صد ها میلیون سال دیگه هم عین حقیقته و خوندنی و هیچ وقتی هم قدیمی نمیشه، بابا دمتون گرم به جون خودم دنیا رو بگردی ایرانیها توش تک هستن اصلا یه دونه ان بگذر از این روزا که شخصیت های مثلا دکتر و ... ما امروز یه حرفی میزنن و یه ساعت دیگه یه بچه 5 ساله ردش میکنه و فرداش همه فراموش ، بیا به اون روزا فکر کنیم به همون روزایی که حرفایی زدیم که تارخ رو تکون داد ، به نطر من همیشه فرصت هست ...
شعری که امروز اینجا میذارم ، اثر میرزاده عشقی هست که هنوز هم به روزه به قول خودمون آپدیت !
باید رید ...
بعد از اين بر وطن و بوم و برش بايد ريد
به چنين مجلس و بر کر و فرش بايد ريد
در حقيقت در عدل، ار در اين بام و درست
به چنين عدل و به ديوار و درش بايد ريد
آن که بگرفته از او تا کمر ايران گه
به مکافات، الا تا کمرش بايد ريد
پدر ملت ايران، اگر اين بي پدر است
به چنين ملت و گور پدرش بايد ريد
به مدرس نتوان کرد جسارت اما
آنقدر هست که بر ريش خرش بايد ريد
اين حرارت که به خود احمد آذر دارد
تا که خاموش شود بر شررش بايد ريد
شفق سرخ نوشت آصف کرماني مرد
غفر اله کنون بر اثرش بايد ريد
آن دهستاني تحميلي بي مدرک و لر
بهر اين ملک، به نفع و ضررش بايد ريد
گر ندارد ضرر و نفع مشيرالدوله
از نوک پاش الي فرق سرش بايد ريد
گر رود موتمن الملک به مجلس گاهي
احتراماْ به سر رهگذرش بايد ريد
ميرزاده عشقی
با سلام خدمت شما دوستان خوبم
میدونی ، دلم میخواد خیلی چیزها بنویسم اما دکتر علی میر فطروس ، یکی از روشنفکران و روشنگران عصر ما ترانه ای در وب سایت خود منتشر کرده که اجازه نمیده آدم به چیز دیگه فکر کنه .
ادامه مطلب

